" href="/rss" /> حکایت قوم ما - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

حکایت قوم ما - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
حکایت قوم ما
نویسنده : افشین - ساعت 12:11 ق.ظ روز دوشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1385
 

این تعطیلات نوروز هم بهونه ی بزرگی شده واسه ما تا به دیدن فامیلامون بریم . آخه ما با فامیلامون عادت داریم که تا سیزده هر روز خونه ی یکی از فامیلا تلپیم ! معمولاً هم صبحا تو خونه ی خودمونیم تا به فامیلای دورمون( که سالی یه بار میاند) سرویس بدیم . و عصر ها به صورت چریکی می ریزیم تو خونه ی میزبانمون ! خودتون حسابشو برین دیگه بیست ، سی نفری می ریزیم ،( ماشاالله جوونا هم تقریباً هم سن و سال ) هر جا بریم یه دیسکو بیابونی هم درست می کنیم و شام رو هم خودمونو تحمیل می کنیم ! اما بعد شام که موقع رفتن می رسه فقط کافیه یه نگاهی دوروبرت بندازی ، آدم فک می کنه که اینجا زلزله اومده یا گردباد .

... و این چنین خودمونو برا مهمونیه فردا آماده می کنیم.


 
comment نظرات (3)