" href="/rss" /> بگو که سجاده اش هنوزگوشه ی قلبم برای او پهن است - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

بگو که سجاده اش هنوزگوشه ی قلبم برای او پهن است - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
بگو که سجاده اش هنوزگوشه ی قلبم برای او پهن است
نویسنده : افشین - ساعت 05:57 ب.ظ روز چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1385
 

سال ها است که در به در دنبال دوستم می گردم . سراغش را در همه لحظه ها ی ناب می گیرم . ثانیه های مقدس را زیر و زبر می کنم . از در و دیوار ملکوت بالا می روم و گاهی حتی به پشت بام های ازل و ابد هم سرک می کشم ؛ اما پیدایش نمی کنم ، خبری از او نیست. اگر بود ، این جاده این همه طولانی نبود و من این همه تنها نبودم .

اگر بود ، این کوله پشتی این همه سنگین نمی شد و این قلب این همه خالی اگر او بود...

بعضی وقت ها نا امید می شوم و سرم را توی دست هایم می گیرم و گریه می کنم.همان وقت هاست که شیطان جلویم سبز می شود و می گوید: این قدر دنبال دوستت نگرد. او خیلی وقت است که به تو و فرشته هایت می خندد.

شیطان مسخره ام می کند و می رود ، اما من مطمئنم که دروغ می گوید.

دوستم لهجه فرشته ها را خوب می فهمید و صدایشان را از توی انبوه هیاهوها و همهمه ها تشخیص می داد.دوستم کوچه پس کوچه های آسمان را از خانه خودش بهتر بلد بود . حالا چطور ممکن است به فرشته ها بخندد! نه مطمئنم که شیطان دروغ می گوید.

پاید قیافه اش عوض شده باشد . شاید اسمش را عوض کرده باشد. اما مطمئنم که چشمش هنوز ستاره است و قلبش هنوز آسمان . مطمئنم که پیرهنش هنوز بوی بهشت می دهد .

پس من باز می گردم و می گردم . حتی اگر هزار سال دیگر هم طول بکشد . اما اگر تو زودتر از من او را دیدی ، به او بگو که چقدر دلتنگم ، چقدر منتظرم ، بگو که سجاده اش هنوزگوشه ی قلبم برای او پهن است


 
comment نظرات (8)