" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
گریه ای برای مرثیه ی ناسروده
نویسنده : افشین - ساعت 03:50 ب.ظ روز شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

 

پرده رو که کنار زدم ، چشمم به کلاغ های سیاه کنار جاده افتاد که به خاطر لاشه ی گنجشکی با هم عوا می کردند ...دلم گرفت ... چشام سنگین شد ... حالا راحت می تونستم حرکت قطرات اشکم رو روی گونه هام حس کنم ... آخرین باری که گریه کرده بودم ، قبل از کنکور بود... به خاطر بی عدالتی گریه کرده بودم ... بعد کنکور تصمیم گرفته بودم هیچ وقت گریه نکنم ... حتی مرگ شوهر عمم هم نتونسته بود بغضمو بشکنه ....ولی حالا ....

از هد ستم صدای آهنگ موزیک میک می هاپپی میاد ...اشکامو پاک می کنم و یه نیم نگاهی به کسی که بغل دستم نشسته ؛ میندازم ... می بینم چفیه یی که تو دستش بود رو انداخته رو دوشش ... یه نگاهی به لباس های خودم می ندازم ... یادم میوفته که ...


 
comment نظرات (2)
 
 
نویسنده : افشین - ساعت 03:37 ب.ظ روز چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

 

fallen angels at my feet
whispered voices at my ear
death before my eyes
lying next to me i fear
she beckons me shall i give in
upon my end shall i begin
forsaking all i've fallen for
i rise to meet the end


 
comment نظرات (2)
 
 
و پیامی در راه
نویسنده : افشین - ساعت 03:30 ب.ظ روز یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

توضیح : مسعود بهنود یکی از نویسندگان و روزنامه نگاران مورد علاقه ی من بود؛ و من یکی از مشتری های پر و پا قرص ستون های بهنود و قوچانی در روزنامه های نشاط و عصر آزادگان بودم . البته بعد ها که قوچانی به روزنامه ی شرق رفت،خیلی عوض شد ؛ اصلاح شد و زیاد محافظه کارانه نوشت . ولی بهنود بعد خارج شدن ازایران، الان مدیر مسئول روزنامه ی اینترنتی روز آن لاین هست.

متن پایین نامه ی بهنودهست که در جریان جشن روز مطبوعات انجمن صنفی روزنامه نگاران توسط دکتر هاشم آقاجری قرائت شد

---------------------------------------------

سی و چند سال پیش تازه خبرنگاری بودم. مدام سفر هوائی می کردم. جز اشتیاق برای

شناخت جهان امیدم این بود که شاید در هواپیمائی باشم که ربوده شود. آن روزها ربودن

هواپیما و گروگان گیری رایج بود و خبرساز. من در این اندیشه بودم که گزارش دست اولی

از یک هواپیما ربائی می تواند در جهان انعکاس یابد و به من فرصت پرواز دهد. بیم

جانم نبود. روزگار گذشت، دنیا را کمی کشف کردم گرچه بخت گروگانی نیافتم. اما کشف

وطن خودمان ماند برای سال ها بعد که در لحظاتی تنها گزارشگر انقلابی شدم که روزی

همه موجودیت رژیم سابق و لاحق را در کلاس های خود جا داده بود، همان جا که رهبر

انقلاب در یک کلاس نشسته بود و بر پشت بامش شب دوم ژنرال ها اعدام شدند، در کلاس

سومش جلسات محاکمات انقلابی برپا می شد، و مردمی دور آن مدرسه طواف می کردند و در

آن لحظات برای کسی که همواره در صدد شناخت و گزارش جهان و بدایعش بود، چیزی بدیع تر

از این نبود و جائی خوشتر ازین برای شناخت مردمانی که مائیم.

چهل سال با هر که پیش افتاد از سلطان، رییس و کسانی که در هنر چهره بودند و در

اجتماع شناخته و نشناخته، مصاحبه کردم، دو هزارتائی گزارش نوشتم تا آن روز که خودم

را در برابر دوربین ها و میکروفن ها دیدم در لباس زندان که به جرم نوشتن مقالاتی

محاکمه می شدم. داشتم گزارش می شدم. همان جا هم گفتم که معمول است برای بازنشستگی

کسی که "میرزای پیر شهر" لقبش داده اید، مراسمی برپا شود، ولی مقدرمن این شد که جشن

بازنشستگی من در این جا باشد. اما آن اعلام هم بازنشسته ام نکرد و منتظر ماندم تا

امروز که شما نسل امروزی، در این جا که خانه روزنامه نگاران است، این خلعت بر تنم

بپوشانید و یا از تنم به درآورید.

برای من همه عمر صرف گزارش وقایع شد. کسی که در ۲۸ مرداد روزی به دنیا آمد، و

پانزده خرداد ۱۳۴۲ اولین گزارشش در یک نشریه جدی چاپ شد. تا بیست و دوم بهمن که

شاهد و گزارشگر انقلابی بودم و آن شب دوم خرداد که با جمعی از پرآوازه ترین همکاران

جهانی ام، به گزارش واقعه ای مشغول شدم که حماسه نام گرفت. از میان همه وقایع که

دیدم و گزارش کردم هیچ یک به اندازه این جنبش آخر، سازنده نبود. هم از این رو هیچ

گله از بخت ندارم، لحظاتی سرشار از شور و از خشم، از شادمانی و از شرم گذشت. مگر

زندگی جز این هاست.

در همه این سال ها آن چه که به چشم دیدم - و همه را نیز گزارش کردم - چندان ناب و

یگانه بود که جای هیچ گلایه نمی گذارد. سهل است قدرشناس بختم که همین فرصت بلند که

چونان لحظه ای گذشت، پر بود و هیچ کم نداشت. سه ماه دیگر شصت ساله می شوم. سپاس از

آن دارم که این ستون از روزنامه سرنوشتم هرگز بی موضوع نماند. و هیچ گاه سردبیر

اصلکاری که آن بالا نشسته است مرا به دلیل کمکاری عتاب نفرمود. ماندم و دیدم. دیدم

و روایت کردم. که جز اینم تمنائی و آرزوئی نبود. این وسعت طنازی زبان فارسی نگذاشت

که کلمه ای در دلم یخ بزند. این انبان مثل و نشانه و حکایت و تاریخ پرعشوه و

پرماجرای معاصر ایران نگذاشت در بند منع و نبایدها گرفتار شوم.

گرچه هنوز نکته ها دارم نگفته و گزارش ها دارم ننوشته، اما کیست که همه آن چه را

دیده و اندیشیده به قلم آورده باشد. سپاسگزارم نسل جوان روزنامه نگاران ایرانم که

چهل و سه سال زندگی حرفه ای را بدیده گرفته اند. شرمنده از آنم که اندر خور عفو تو

(که مردم ایران باشی) نکردیم گناهی. همه امیدم و شادمانی سال های پایانی ام، به

چراغی است که در خانه دل شما روزنامه نگاران روشن است. بی تردیم که به شوقی و

پشتکاری که در شماست و به خونی که در رگ های ایرانی می جوشد این حرفه ی چراغداری،

در سرزمین ما بیش از همیشه، پیش پای مردمان ایرانی را روشن خواهد داشت، که به این

روشنائی کس از آن ها سزاوارتر نیست.

خداوند شب هایتان را روشن دارد و چراغتان برای همین مردمان بسوزد، و به همین خانه

روشنا و گرما دهد که گفته اند سردست جائی که وطن نیست.


 
comment نظرات (2)
 
 
ماجرای حیاط رویایی!
نویسنده : افشین - ساعت 11:20 ب.ظ روز پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 
 

بچه که بودم ؛ عاشق نون خریدن بودم ، اونم نون سنگک . سر کوچمون یه سنگک پزی نقلی بود که همیشه پر از آدم بود ، هر وقت تو خونه صحبت نون می شد ، من زود از جام می پریدم که من می رم سنگک بخرم!

آخه پر از سنگ ریزه های هم قد و اندازه بود ! خیلی دلم می خواست که کف حیاط خونمون پر می شد از این سنگ ریزه ها ! چه حس خوبی داشت وقتی در مورد روزی که خونموون کف حیاطش به جای کاشی با همین سنگ ها پر بشه ؛ فک می کردم ! چه صدای خوبی می ده وقتی با کفش رو همین سنگ ها راه بری ! چه بوی خوبی می ده این سنگ ها موقعی که بارون می خورند!

چقدر عصبانی می شدم وقتی که تو نونوایی یه بزرگتریمی خواست خرده سنگ های روی نونم رو جدا کنه! راستی با شاطر دوست شده بودم هر وقت که می رفتم ؛ می ذاشت از پایین میز یه مشت سنگ ریزه بردارم . یادمه همیشه قبل از اینکه وارد خونه بشم اون سنگ ریزه ها رو می پاشیدم تو حیاط !

خلاصه هی من می ریختم و چند روز بعدش می دیدم که چیزی از اونا نمونده و هیچ جوابی هم نمی تونستم پیدا کنم به غیر از اینکه کار کلاغ هاست! تا بالاخره یه روز که جیبمو پر ازاین سنگ ریزه ها کرده بودم و داشتم میو مدم خونه ، دیدم مامانم حیاط رو داره جارو می کشه و هر جا سنگ ریزه می بینه می ریزه تو سطل آشغال . جالبه مامانم هم اصلاًً فکر شو هم نمی کرد که این ها کار من باشه !

اون روز به خاطر این کار مامانم تا شب قهر کردم و گریه می کردم ! تا بالاخره بعد چند ماه ما از اون محله رفتیم و هیچ وقت به رویای حیاط سنگفرشی خونمون نرسیدم.

این روزا کارای من شده شبیه همین سنگ پاشیم ! آرزوهام شده مثله همین آرزوی حیاط سنگی رویایی ،همون قدر دست نیافتنی و همون قدر پیش و پا افتاده که به غیر از رنجش دیگروون سودی برا م نداره.


 
comment نظرات (3)
 
 
برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد
نویسنده : افشین - ساعت 06:08 ب.ظ روز چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

 

سلام افشین !
امروز هم گذشت ، مثل شنای آرام یک قاصدک روی آب ، باز یک شب دیگر آمد و فردایی در راه ، آبستن امتحانی نو و لحظه هایی نو . دیروز تمام لحظه هایم تو شده بودی که با خودخواهی تمام شعله ات را به جان کشیدی . دیروز توی آینه ها ، بارها تو را آه کشیدم و به مسخرگی خودم بارها خندیدم ....

نیامدی که دلم را از احساسی مبهم پر کنی ، احساسی که دیروز طغیان کرده بود و یاد تو را به آتش می کشید و به مبارزه می طلبید ...

گم شده ای افشین . قرار بود پیدا بشوی . اما فریاهای شاعرانه ات کو ؟ حرفهای عاشقانت ؟ عکس های مشتاقت ؟و آن لحظه های اهلی ات کجایند ؟ لای کدام روزمرگی جا مانده اند ، در کدام مشاجره له شده اند ، کدام خشونت آنها را این چنین از تو دزدیده است ؟ پیش کدام دل ، کدام چشم ها آن ها را جا گذاشته ای!؟

افشین ! تمام دارایی تنهایی من ! فکر می کنم نمی دانم که چگونه کولی وار آشفته ی مانس هستی، که تمام دلت را تکه تکه کرده ای و به راه ها سپرده ای . بهار از پیچ و تاب کمر گل ها ی ایوان بالا رفته و دست درکش آنها ، با آنها درآمیخته اما ...

اما گل های ایوان اتاق تو را کسی به یاد نمی آورد ...

از جا برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد


 
comment نظرات (2)
 
 
۷ روز در یک روز
نویسنده : افشین - ساعت 11:13 ب.ظ روز سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 
 

 

شنبه:

صبح ، من که بازم برا دانشگاه دیر کردم ؛ با عجله سوار یه ماشین شخصی مشتی می شم . می پرم جلو می شینم تا راحت باشم . یه خورده جلوتر راننده یه نفر دیگه روکنارم سوار می کنه . من که دیگه دو نفرجلو سوار کردن یادم رفته ؛ یه جوری چندشم می شه ؛ فک می کنم که یه جوری تابلو شدیم دو نفری ! آقا پلیس کجایی ؟بیا و جریمش کن تا دیگه اون باشه و دو نفر جلو سوار نکنه.

-----------------------------

با رضا داریم آشغال هایی رو که ریختن رو سر میز فارماسیوتیکس ؛ جمع می کنیم (مثلاً داریم خودمونو با فرهنگ نشون می دیم ) استاد بر می گرده می گه :شما هم آشغال جمع کردن بلد بودین من نمی دونستم !

منم بر می گردم می گم استاد اشکال از شما نیست ، اشکال از ماست (چون شما دوترمه با ما تو یه کلاسین و ما متوجه نشدیم تا جمعتون کنیم )

-----------------------------

حوصلم سر می ره و یه سری به اینتر نت می زنم ، می بینم سارا ؛ آن هستش و برا خودش تولد اینترنتی گرفته !

تبریک می گم و زود دی سی می شم .

 

 

یکشنبه

انجمن پر شده از بروبکس ورودی 81 ؛ بازار آهنگ های درخواستی گرمه !

ی کیوان هم ترکونده ؛ از شجریان بگیر تا رضا صادقی همشو داره!CD

تازه داشتم عادت می کردم به این رضا صادقی که خبر دادندعلی حسینی هم خواننده شده !(البته هر دوتا شون تشابه اسم و فامیله)

-----------------------------

عصری تازه می خوام روی جزوه های فارماکولوژی رو باز کنم می بینم که چهار جلسه ناقصه ! حوصلم سر می ره وامروز هم بی خیه درس خوندن می شم!

ویندوزاکس پیمو پاک می کنم تا یه باردیگه بزنم . آخه کامپیوترم پر از ویروس شده (به قول بیوتکنولوژی سوپ ویروسی).

بعد پاک کردن می رم ویندوز نودوهشت می بینم به به ! این ویرس ها ویندوز نودوهشتمو خوردن طوری که چیزی ازش نمونده.

بعد چند روز هم می فهم که درایو ویندوز نودوهشت رو عوض کرده بودم تا جای کمتری بگیره! و بی خودی به ویروس هام تهمت زدم !

 

 

دوشنبه

صبح سعی می کنم تا زودتر بیام و با استادمون صحبت کم تا شیفت آزمایسشگاهموعوض کنم و برم آزمایشگاه گیاه عملی . من زود میام ولی میام میبینم که آقای حمیدی نیست تا ازش اجازه بگیرم . بعد اجازه هم میرم میبینم که گیاه شروع شده و استاد وسط درسه ! بی خیال می شم برمی گردم همون کاربرد

-----------------------------

دوربره ساعت 6 پسر خالم درمونو می زنه . با من کار داره ... جزوه در دست می رم به پیشوازش . با دوستش اومده ؛ دو ساعته دارن صحبت می کنند و من چشمم به اوناست و وسطای بحثم یه نگاهی به جزوم میندازم و یه چیزایی رو مرور می کنم . پسر خالم می گه: الحق و والنصاف که بچه خر خونی!

-----------------------------

شب بازم اینترنت .

میکروب بازم مثه همیشه برام چندتا سایت توپ آف گذاشته !

http://thebigview.com/pastlife

کلیک می زنم توش و به گذشته ام یه نیگاهی می ندازم !

عجب پست لایفی داشتم ! یه کپی ازش بر می دارم و میذارم تو وبلاگم

Your past life diagnosis:

I don't know how you feel about it, but you were female in your last earthly incarnation.
You were born somewhere in the territory of modern
New Guinea around the year 1825.
Your
profession was that of a medic, surgeon or herbalist.

 

Your brief psychological profile in your past life:
You had the mind of a scientist, always seeking new explanations. Your environment often misunderstood you, but respected your knowledge.

 

The lesson that your last past life brought to your present incarnation:
Your lesson is to study, to practice and to use the wisdom that lies within the psychological sciences and in ancient manuscripts. With strong faith and hard work you will reach your real destiny in your present life.

 

 

سه شنبه :

صبح

این تکثر زبانیم ؛ داره کار دستم می ده !

سر کلاس زبان تخصیصیمون شروع کردم به خوندن یه متن ؛ هر جا که< ق > و <او> داشت ، زبونم نمی چرخید و دو ساعت دست انداز می کردم .

ساعت 2:15

داریم میریم مزرعه ی دانشکدمون (مزرعه که چه عرض کنم بیابون بغل دانشکده ) امروز یه نفر خیلی تیلیپ پوشیده و جورمونو کشیده بود ، فدا کاری هم به این اندازه !

یادتونه هفته پیش نوشته بودم که هر کی مارو می دید فک می گرد که از تیمارستان فرار کردیم .

موقع رفتن رضا هم دیدش ، فک کرد که داریم با لباس احرم مشرفش می کنیم به مکه !

استادمون می گه دانشگاه تبریز باغ بوتالیم دانشکده رو خراب کرده و. گل هاشو در آورده ! باغمون هم پرید ! نمی دونم چشم انداز پنج ساله ی دانشکده مون تا چقدر تحقق پیدا می کنه ، ولی از این نگروونم که پروژه های بزرگ به سخت گرفتن حضور و غیاب در کلاس و طرح درسی و این جور حرفا خلاصه بشه!

-----------------------------

موقع اومدن می بینم ، یه ماشین پیکان پر از بروبکس جوات و لات افتادن دنیال ماشین یه دختر!

راننده می گه که : اینا رو که می بینی همه ماشین باباشونو می دزدند و هیچ کدومشون هم مال این محله ها نیستند .همین چند روز پیش یه ماشین همیجوری تصادف کرده بود ، ازم خواستن تا ماشینشونو تا تعمیر گاه بکشم ؛ منم راه افتادم دیدم طرف خونشون راه آهنه و یه قرون هم تو جیبش پول نداره !

 

چهارشنبه

عجیبه ها !

من نمی دونم این بنیامین چه جوری مجوز گرفته در حالی که گروه راک اوهام که اشعار حافظ را می خووندند به علت مجوز نگرفتن در زمان خاتمی مجبور به مهاجرت از ایران شدند

-----------------------------

امروز دانشگاه نرفتم که از صبح بشینم و درس بخونم . صبح هم از ساعت هفت بیدار بودم ، ولی نمی دونم چرا دلم نمی خواست بیدار شم!شاید به خاطره اینه که باید درس بخونم برا همین خوابیدم تا ساعت یازده همین طوری رو تخت به چپ و راست می چرخیدم!

عصری بارون می بارید !

 

منم که مخم خسته شده بود ،هوای شاهگلی کردم ! جزوه ها رو بستم و زدم به جاده !شاهگلی رویایی شده بود برا همین چند تا عکس با موبایل از طبیعت زیباش گرفتم .

-----------------------------

راستی شبکه ی سی ان ان آمریکا یه مستند تهیه کرده بود از این خبرنگار ایرنا ؛ بدبختانه این خبرنگار اصلاً انگلیسی بلد نیست . کلی مسخره شدیم!

بعد هم می گیم چرا آمریکا به خوونوادش روادید نمی ده!

 

پنج شنبه:
بالاخره روز موعود رسید!

بعد امتحان که بچه ها آمار مطالعه می دادند ؛ دهنم باز موند ، همشون آمار نجومی می دادند. کمترین سینا بود که به گفته ی خودش همه ی این هفته رو درس خونده ؛ حتی بعضی روزا هم که کلاس نیومد بود ! من در مورد ساعت مطالعه م چیزی نگفتم ، چون هیش کی به غیر از افشین باور نمی کنه ! مهم برام اینه که خودم به این نتیجه رسیدم که فوق بشرم ! لول

-----------------------------

عصری خالم اینا اومده بودند

اومدم دیدم صدرا ( پسرخالم ) که هنوز دو سالش نشده ؛ کیفمو باز کرده و از توش داروها رو برداشته و داره با قرص های کلونازپام ور می ره ! قرص ها رو از دستش می گیرم و دستشو می شورم ( شانس آوردم که نخورده بود) بعد بهش می گم : بی تیبیت

میوفته تو دهنش هر کی رو می بینه می گه : بیتا بیتا

---------------------

این پرزیدنت حامد (عجب شیری !) ، این روزا زیاد سناتور سناتور می کنه . می گم که اگه من سناتورم ، شما که رییس جمهور یه مملکتین ! از شما بعیده . لااقل به خاطر اینکه از الکترال وت ما به این مسند رسیدید؛ دنون رو جیگر مبارکتان بگذارید ! وگرنه استیضاح می شین !

این سینا هم گرفته که از من چی دیدی که تو وبلاگت ازم نمی نویسی ، بهش می گم بابا هیچی ندیدم ازت به خاطر همینه ! اگه بخاری هم می دیدیم حتماً اشاره می کردم

 


 
comment نظرات (1)
 
 
من اگه تورو دوباره نبینمت
نویسنده : افشین - ساعت 05:47 ب.ظ روز سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

دعا می کنم برای رستگاری اش ، برای زنده بودنش ، سالم بودنش و شاد بودنش .

من اگه تورو دوباره نبینمت

عشق من مهم نیست . مهم آن است که سالم باشد و سلامت و روحش رستگار و همه ی اینها برای من کافیست .... این بار دیگر نمی خواهم بی راهه بروم و باید بگویم عاشق شدن حق هر انسانی است ؛ چرا که اساساً زندگی با عشق معنا پیدا می کند حتی اگر لیلی به مجنون نرسد.مهم آن است که فرهاد به خاطر عشق ، دل کوه را بکند و چشم رودخانه را از آن رد کند . مهم آن است که مجنون هفت بیابان را هفت بار با پای پیاده برود و برگردد تا به نکته ی بسیار سفر باید کرد ؛ تا پخته شود خامی برسد. دوست دارم چمدان دلم پر از عشق های پاک و دست نخورده باشد .

 خدایا اورا رستگار کن .


 
comment نظرات (1)
 
 
Hello
نویسنده : افشین - ساعت 03:10 ب.ظ روز دوشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

playground school bell rings again
rain clouds come to play again
has no one told you she's not breathing؟

hello i'm your mind giving you someone to talk to
hello

if i smile and don't believe
soon i know i'll wake from this dream
don't try to fix me i'm not broken
hello i'm the lie living for you so you can hide
don't cry

suddenly i know i'm not sleeping
hello i'm still here
all that's left of yesterday


 
comment نظرات (1)
 
 
پشه ی گمشده !
نویسنده : افشین - ساعت 07:23 ب.ظ روز شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

۩ از اونجایی که من به خاطر اینکه از وقتی وبلاگممو باز کردم سعی کردم سیاسی ننویسم و نمی تونم همین طوری وبلاگمو تنهاش بذازم . و از اونجایی که می شه در طویله رو بست ولی نمی شه دهن مردمو بست ( به خاطر سیاست تسامح و تساهل به ارث رسیده از دوم خرداد)؛ لذا از همه ی مردم شریف و با ظرفیت معذرت می خوام !

‡‡ اما کسایی که منو مسخره می کنند و من بهشون چیزی نمی گم ؛ به این خاطره که این مسخره کردن در واقع مسخره کردن خودتونه ! میگین چطور ؟مثلاً مردم لباس پوشیدن منو مسخره می کنند و می گن که تی شرتشو برعکس پوشیده .بعد ها هر وقت اینارو می بینم به ریششون می خندم که چقدر ساده هستند که نمیدونند این مدل لباسه و اشتباه از من نیست .

++ استاد بیوتکنولوژیمون تو کلاس یه گاف بزرگی به بار داد که خودش هم توش گیر کرد

اوایل کلاس بچه ها زیاد شلوغ می کردند ، استاد هم عمداً ولوم صداشو آورده بود پایین . دید نمی شه ،برگشت گفت که هر چی که می گین تو کلاس پخش می شه ها و می شنوم . خواست مثال بزنه گفت یه روز تو آزمایشگاه کار می کردم ؛ هی صدای دو نفر رو می شنیدم که دارن صحبت می کنند هر چی این ور انورو نیگا کردم هیش کی رو ندیدم بالاخره موقع رفتن دو نفر از نگهبانای دانشکده ی شیمی رو دیدم که تو پشت بوم بودند !

منظورش یعنی صدای این دو نفر رو می شنیده ! ولی من موندم که فاصله دانشکده مون با دانشکده ی شیمی خیلی زیاده، حداقل می گفت نگهبانای پزشکی بازم می شد یه کارش کرد . و اما اون نگهبا نا پشت بام چی کار می کردند ، خدا و استاد می دونه .

 

 

++ زنگ مدیریت ، استاد از حساب داری می گفت ! یه مثالی هم گفت از گردش مالی فلان مدرسه که ما حل کنیم ! نیم ساعت هم بهمون وقت داده بود.

من همون اول که ارقام رو دیدم زدم که این مدرسه مشکل داره و تو حساب ها اختلاص صورت گرفته . برا همین یه نامه برا ریاست سازمان بازرسی کشور نوشتم و گفتم که تو این حساب اختلاص و رشوه خواری صورت گرفته ! یه نامه ی بلند بالایی بود که دادم یکی از یچه ها پستش کنه ، ولی اون بدبخت هم فک کرد جواب سئوال استاده ،داد به دست استاد .

استاد هم که به اندازه کافی ازم اذیت کشیده ؛ فرصت رو غنیمت شمرد و کاغذ رو خوند و گذاشت لای دفترش !

بعد هر چی ازش خواستم که نامه رو بده تا من تکمبل کنم و بنویسم که جلوی حساب رو ببندند تا مبلغ اختلاص بالا تر نره ،نداد که نداد .

++ یکی از بچه های کلاسمون ID یه نفرو خواسته بود و هی بهم گیر می داد که چی شد ! خلاصه دیدم این پسره کچلم کرده ، رفتم خونه و یه ID درست کردم براش و دادم بهش .

از اون روز به مدت یه سال رسماً سر کارش گذاشتم ! آخر سر دیدم که اوضاع داره بی ریخت می شه ، مجبور شدم برم اعتراف کنم !

++ با رضا داشتیم از کنار دانشگاه میومدیم ،تو راه یه نفر بهم سلام داد ، خوب که نیگاش کردم دیدم این پدرامه ، همکلاسی دوران اول دبیرستان !

خیلی عوض شده بود و صورتش که اون زمونا کشیده بود الان گرد شده بود و اگه اون منو نشناخته بود ؛ من اونو نمی شناختم .

بعد خوش و بش فهمیدم که خونریزی مغزی کرده ، نتیجه ی MRI دستش بود داشت می برد به دکترش نشون بده ! تپل شدنش هم به خاطر استفاده از کوزتون ها بود.

یادش به خیر سغد پدغام نوغ غاشمی می گفتیم بهش (( چون آلمان زیاد مونده بود، تو دبیرستان اینجوری صداش می کردیم )). نمی دونم چرا اونم فکر می کرد که من بی معرفت شدم و دیگه اونا رو فراموش کردم ! نمی دونم ... شاید روزمرگی ما رو هم گرفته باشه

پدرام عزیز خدا بهت رحم کرده ، منم دعات می کنم و بدون که خاطرات بد ممکنه فراموشم بشه ؛ ولی هرگز خاطرات خوبمون رو فراموش نمی کنم ! هنوزم لای سررسید هام دنبال اون روزام ...

++ چند مینی بوس بچه دبیرستانی آورده بودند بازدید ، قبل کلاس فارماسیوتیکس با رضا نشسته بودیم مثلاً رو ایوون دانشکده ؛ اونا هم داشتند عکس یادگاری می انداختند ، از قیافه هاشون معلوم بود که هنوز ساده هستند؛منم هوای اون روزا رو کردم . رو کردم به رضا گفتم که ای کاش من هم می تونستم برگردم به دوران دبیرستان ؛ حفظ اللسان (مدیر مدرسمون ) بازم به من گیر می داد و می گفت: شلوار لی نپوش ؛ موهاتو دراز نکن و ریشتو هم بزن !

باز هم مستخدم مدرسه منو یواشکی از لای در راه می داد تو، طوری که مدیرمون نبینه .

ولی رضا با من هم عقیده نبود می گفت: کیه بازم بشینه و برا کنکور بخونه

اومدم خونه دفتر عقایدی که داده بودم همکلاسی هام در مورد من نوشته بودند رو باز کردم و تک تکشو خوندم ( به جای جزوه های فارما که قراره پنج شنبه امتحان بگیره)!

خیلی عوض شدم مگه نه ؟!؟

++ تو اتاق انجمن آهنگ بی خیال افشین رو گذاشته بودم ؛ سرمو که بلند کردم دیدم رئیس دانشکدمون بالای سرمه ! کلاس ملاسو بی خیال ..

++ گیاهشناسی عملی با روپوش ریخته بودیم محوطه ی دانشگاه ، هر کی می دید فک می کرد که از تیمارستان فرار کردیم !

++ بالاخره من فهمیدم چرا جمعه ها شیر پیدا نمی شه ولی هنوزم نمی دونم پشه ها شبا کجا می رن !

 


 
comment نظرات (4)
 
 
ریه های خوشبختی پر از اکسیژن مرگ بود
نویسنده : افشین - ساعت 06:12 ب.ظ روز پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

چشم که باز کردم از همه عقب مانده بودم مثل یک افیونی میان مردم که تنها پیروزی اش تنها شوق مسابقه دادنش رسیدن به منتهای سرخوشی و بی خیالی است. چهره های دیگران کم کم داشت آشکار می شددیگر چهره ی کسی زیر ماسک خنده برایم پنهان نبوده...

دیر شده بود، خیلی دیر ... من اجازه داده بودم که رویاهایم روی ابر های سپید دود به پرواز در آیند وخودم در لباس زمینی گیر کرده به آسمان زمین، برایشان دست تکان می دادم،زندگی همه اش دروغ بود و نیرنگ و ریا ...

از همان بالا برای رویاهایم دست تکان دادم و خواستم به سوی سرنوشت بازگردم.

زندگی مثل آن وقت هایی که خواب دریا را می دیدم و خوف می کردم شده بود.

آی آدمها، آی جاده های شلوغ ... از جاده که گفتم یادم آمد جاده صدا می زند از دور قدمهای مرا... به شوق آدمهایی گام برداشتم که آدمیت را می فهمیدند.

زمین خالی بود ، شهر خالی ، کوچه خالی،باغ خالی و زمین و زمان حسرت اکسیژن داشت .

ریه های خوشبختی پر از اکسیژن مرگ بود زمین خالی بود


 
comment نظرات (1)
 
 
دیوانه
نویسنده : افشین - ساعت 10:25 ب.ظ روز سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

مرا دیوانه ام خواندند

سنگ زدند مرا و من یارای گریزم نبود

مسخره ام کردند

مرا خندیدند

من همه ی حرفهاشان را گریستم

...

مرا دیوانه ام خواندند !


و پی چشمهای لرزان من ،تو حتی دلت هم نلرزید


 
comment نظرات (1)
 
 
این افشین از اون سناتور های پیر آمریکا بیشتر می دونه !
نویسنده : افشین - ساعت 11:45 ب.ظ روز جمعه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

 

نمی دونم چرا این روزا هر وقت کسی دیر می کنه نگرانش میشم !

*** داشتم تلوزیون نیگا می کردم ..

مادر بزرگم اومده میگه : آتیم نان نه خبر؟ (از اسبم چه خبر)

من که هواسم به تلوزیونه بر می گردم میگم : کیمین کی؟(ماله کی؟)

میگه :بیزیم کی(مال ما )، ایرانین آتیمی

میگم : بیز ده کی داییر (پیش ما که نیست)...

مادر بزرگم میره تازه می فهمم که منظورش از آتیم ،اتم بوده نه اسبم ! واقعاً نابغه ام !

*** این کارکنان دانشکده هم برا خودشون یه عالمی دارن ...

می بینی ده نفری از یه کارتون می گیرن و دو سه طبقه جابه جا می کنند ؛ آخر سر می فهمند که این کارتن توش خالی بوده !

چند وقت پیش هم خودم با این چشام رویت کردم که دوازده نفر از یه سطل آشغال گرفته بودند واز سربالایی داشتند هل می دند بیاد پایین !

ولی خودمونیم ، اونا با هم خیلی صمیمی تر از ما ها (دانشجو ها)هستند، حسودیم میشه ...

*** استاد آمار عملیمون داره ازمون امتحان می گیره ، به جای اینکه بشینه پشت کامپیوتر مستر و کارهای ما رو تعقیب کنه و ببینه که داریم چی کار می کنیم ؛ هی داره پشت سرمون چرخ می زنه که مبادا با هم حرف بزنیم . واقعاً استاد ها مون چقدر قدیمی فک می کنند !

با این اوضاع و شرایطی که تو امتحان حاکم بود، فک کنم همه ی کلاس بیست بگیرن ... خوب بگیرن ما که بخیل نیستیم!

*** با خودم عهد کردم که دیگه تحلیل سیاسی نکنم برا بچه ها چون در عمل به تحلیلام گوش نمی دند ! از روزی هم که این آقا رضا برا من تریپ هسته یی میاد و بیانیه می ده کلاً توبه کردم !

بچه ها تو سلف دارن بحث سیاسی می کنند ؛ خودمو نمی تونم کنترل کنم ، وارد بحث می شم ؛از چشما شون معلومه که بازم همه مخالف تز من هستند ! آخر سر بر می گردم می گم من که این جوری فک می کنم . افشین ق بر می گرده می گه :این افشین از اون سناتور های پیر آمریکا بیشتر می دونه !

*** این روزا آقای هاشمی (رییس بسیجمون ) خیلی به لباسم گیر می ده ! هی بهم می گه آقای دو طبقه فلان کرد ، بهمان کرد.

من هم برای اینکه دوز خفن بازی رو بیشترش کنم از پایین هم تی شرت زیریمو می دم بیرون بیوفته رو شلوارم ، بر می گرده میگه : آقای دو طبقه زیرپیراهنت بیرون مونده

*** آخر سر هم موقع اومدن از دانشگاه سوار تاکسی می شم ، یه خورده جلوتر یه زن جوون با یه پیرمرد باهم سوار می شند! مرده خیلی چاقه و نشسته کناره من و هی داره زور می ده طرف من .دارم خفه می شم ! آخه چقدر خودمو جمع کنم!

آخر سر می بینم نفسم در نمیاد دستمو از اون عقب میندازم پشت ، پیرمرده بر می گرده میگه : آقا زحمته دستتون رو ازاین پشت بردارین من نمی تونم راحت باشم !

منم دستمو می کشم ، بدون اینکه منظورشو از این حرف بدونم ! فقط اینو می فهمم که با ظن بد این حرف رو بهم گفته!

آدم عوضی ، همه که مثل اون فکر نمی کنند !

بی خیال افشین !شاید مرده بیمار روانی بوده ! این جور چیزا که اصلاً ارزششو نداره که خودتو به خاطرش ناراحت کنی ! جای پدر بزرگت بود !

My God Bless Him


 
comment نظرات (3)