" href="/rss" /> برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد
نویسنده : افشین - ساعت 06:08 ب.ظ روز چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

 

سلام افشین !
امروز هم گذشت ، مثل شنای آرام یک قاصدک روی آب ، باز یک شب دیگر آمد و فردایی در راه ، آبستن امتحانی نو و لحظه هایی نو . دیروز تمام لحظه هایم تو شده بودی که با خودخواهی تمام شعله ات را به جان کشیدی . دیروز توی آینه ها ، بارها تو را آه کشیدم و به مسخرگی خودم بارها خندیدم ....

نیامدی که دلم را از احساسی مبهم پر کنی ، احساسی که دیروز طغیان کرده بود و یاد تو را به آتش می کشید و به مبارزه می طلبید ...

گم شده ای افشین . قرار بود پیدا بشوی . اما فریاهای شاعرانه ات کو ؟ حرفهای عاشقانت ؟ عکس های مشتاقت ؟و آن لحظه های اهلی ات کجایند ؟ لای کدام روزمرگی جا مانده اند ، در کدام مشاجره له شده اند ، کدام خشونت آنها را این چنین از تو دزدیده است ؟ پیش کدام دل ، کدام چشم ها آن ها را جا گذاشته ای!؟

افشین ! تمام دارایی تنهایی من ! فکر می کنم نمی دانم که چگونه کولی وار آشفته ی مانس هستی، که تمام دلت را تکه تکه کرده ای و به راه ها سپرده ای . بهار از پیچ و تاب کمر گل ها ی ایوان بالا رفته و دست درکش آنها ، با آنها درآمیخته اما ...

اما گل های ایوان اتاق تو را کسی به یاد نمی آورد ...

از جا برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد


 
comment نظرات (2)