" href="/rss" /> ماجرای حیاط رویایی! - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

ماجرای حیاط رویایی! - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
ماجرای حیاط رویایی!
نویسنده : افشین - ساعت 11:20 ب.ظ روز پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 
 

بچه که بودم ؛ عاشق نون خریدن بودم ، اونم نون سنگک . سر کوچمون یه سنگک پزی نقلی بود که همیشه پر از آدم بود ، هر وقت تو خونه صحبت نون می شد ، من زود از جام می پریدم که من می رم سنگک بخرم!

آخه پر از سنگ ریزه های هم قد و اندازه بود ! خیلی دلم می خواست که کف حیاط خونمون پر می شد از این سنگ ریزه ها ! چه حس خوبی داشت وقتی در مورد روزی که خونموون کف حیاطش به جای کاشی با همین سنگ ها پر بشه ؛ فک می کردم ! چه صدای خوبی می ده وقتی با کفش رو همین سنگ ها راه بری ! چه بوی خوبی می ده این سنگ ها موقعی که بارون می خورند!

چقدر عصبانی می شدم وقتی که تو نونوایی یه بزرگتریمی خواست خرده سنگ های روی نونم رو جدا کنه! راستی با شاطر دوست شده بودم هر وقت که می رفتم ؛ می ذاشت از پایین میز یه مشت سنگ ریزه بردارم . یادمه همیشه قبل از اینکه وارد خونه بشم اون سنگ ریزه ها رو می پاشیدم تو حیاط !

خلاصه هی من می ریختم و چند روز بعدش می دیدم که چیزی از اونا نمونده و هیچ جوابی هم نمی تونستم پیدا کنم به غیر از اینکه کار کلاغ هاست! تا بالاخره یه روز که جیبمو پر ازاین سنگ ریزه ها کرده بودم و داشتم میو مدم خونه ، دیدم مامانم حیاط رو داره جارو می کشه و هر جا سنگ ریزه می بینه می ریزه تو سطل آشغال . جالبه مامانم هم اصلاًً فکر شو هم نمی کرد که این ها کار من باشه !

اون روز به خاطر این کار مامانم تا شب قهر کردم و گریه می کردم ! تا بالاخره بعد چند ماه ما از اون محله رفتیم و هیچ وقت به رویای حیاط سنگفرشی خونمون نرسیدم.

این روزا کارای من شده شبیه همین سنگ پاشیم ! آرزوهام شده مثله همین آرزوی حیاط سنگی رویایی ،همون قدر دست نیافتنی و همون قدر پیش و پا افتاده که به غیر از رنجش دیگروون سودی برا م نداره.


 
comment نظرات (3)