" href="/rss" /> و پیامی در راه - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

و پیامی در راه - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
و پیامی در راه
نویسنده : افشین - ساعت 03:30 ب.ظ روز یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

توضیح : مسعود بهنود یکی از نویسندگان و روزنامه نگاران مورد علاقه ی من بود؛ و من یکی از مشتری های پر و پا قرص ستون های بهنود و قوچانی در روزنامه های نشاط و عصر آزادگان بودم . البته بعد ها که قوچانی به روزنامه ی شرق رفت،خیلی عوض شد ؛ اصلاح شد و زیاد محافظه کارانه نوشت . ولی بهنود بعد خارج شدن ازایران، الان مدیر مسئول روزنامه ی اینترنتی روز آن لاین هست.

متن پایین نامه ی بهنودهست که در جریان جشن روز مطبوعات انجمن صنفی روزنامه نگاران توسط دکتر هاشم آقاجری قرائت شد

---------------------------------------------

سی و چند سال پیش تازه خبرنگاری بودم. مدام سفر هوائی می کردم. جز اشتیاق برای

شناخت جهان امیدم این بود که شاید در هواپیمائی باشم که ربوده شود. آن روزها ربودن

هواپیما و گروگان گیری رایج بود و خبرساز. من در این اندیشه بودم که گزارش دست اولی

از یک هواپیما ربائی می تواند در جهان انعکاس یابد و به من فرصت پرواز دهد. بیم

جانم نبود. روزگار گذشت، دنیا را کمی کشف کردم گرچه بخت گروگانی نیافتم. اما کشف

وطن خودمان ماند برای سال ها بعد که در لحظاتی تنها گزارشگر انقلابی شدم که روزی

همه موجودیت رژیم سابق و لاحق را در کلاس های خود جا داده بود، همان جا که رهبر

انقلاب در یک کلاس نشسته بود و بر پشت بامش شب دوم ژنرال ها اعدام شدند، در کلاس

سومش جلسات محاکمات انقلابی برپا می شد، و مردمی دور آن مدرسه طواف می کردند و در

آن لحظات برای کسی که همواره در صدد شناخت و گزارش جهان و بدایعش بود، چیزی بدیع تر

از این نبود و جائی خوشتر ازین برای شناخت مردمانی که مائیم.

چهل سال با هر که پیش افتاد از سلطان، رییس و کسانی که در هنر چهره بودند و در

اجتماع شناخته و نشناخته، مصاحبه کردم، دو هزارتائی گزارش نوشتم تا آن روز که خودم

را در برابر دوربین ها و میکروفن ها دیدم در لباس زندان که به جرم نوشتن مقالاتی

محاکمه می شدم. داشتم گزارش می شدم. همان جا هم گفتم که معمول است برای بازنشستگی

کسی که "میرزای پیر شهر" لقبش داده اید، مراسمی برپا شود، ولی مقدرمن این شد که جشن

بازنشستگی من در این جا باشد. اما آن اعلام هم بازنشسته ام نکرد و منتظر ماندم تا

امروز که شما نسل امروزی، در این جا که خانه روزنامه نگاران است، این خلعت بر تنم

بپوشانید و یا از تنم به درآورید.

برای من همه عمر صرف گزارش وقایع شد. کسی که در ۲۸ مرداد روزی به دنیا آمد، و

پانزده خرداد ۱۳۴۲ اولین گزارشش در یک نشریه جدی چاپ شد. تا بیست و دوم بهمن که

شاهد و گزارشگر انقلابی بودم و آن شب دوم خرداد که با جمعی از پرآوازه ترین همکاران

جهانی ام، به گزارش واقعه ای مشغول شدم که حماسه نام گرفت. از میان همه وقایع که

دیدم و گزارش کردم هیچ یک به اندازه این جنبش آخر، سازنده نبود. هم از این رو هیچ

گله از بخت ندارم، لحظاتی سرشار از شور و از خشم، از شادمانی و از شرم گذشت. مگر

زندگی جز این هاست.

در همه این سال ها آن چه که به چشم دیدم - و همه را نیز گزارش کردم - چندان ناب و

یگانه بود که جای هیچ گلایه نمی گذارد. سهل است قدرشناس بختم که همین فرصت بلند که

چونان لحظه ای گذشت، پر بود و هیچ کم نداشت. سه ماه دیگر شصت ساله می شوم. سپاس از

آن دارم که این ستون از روزنامه سرنوشتم هرگز بی موضوع نماند. و هیچ گاه سردبیر

اصلکاری که آن بالا نشسته است مرا به دلیل کمکاری عتاب نفرمود. ماندم و دیدم. دیدم

و روایت کردم. که جز اینم تمنائی و آرزوئی نبود. این وسعت طنازی زبان فارسی نگذاشت

که کلمه ای در دلم یخ بزند. این انبان مثل و نشانه و حکایت و تاریخ پرعشوه و

پرماجرای معاصر ایران نگذاشت در بند منع و نبایدها گرفتار شوم.

گرچه هنوز نکته ها دارم نگفته و گزارش ها دارم ننوشته، اما کیست که همه آن چه را

دیده و اندیشیده به قلم آورده باشد. سپاسگزارم نسل جوان روزنامه نگاران ایرانم که

چهل و سه سال زندگی حرفه ای را بدیده گرفته اند. شرمنده از آنم که اندر خور عفو تو

(که مردم ایران باشی) نکردیم گناهی. همه امیدم و شادمانی سال های پایانی ام، به

چراغی است که در خانه دل شما روزنامه نگاران روشن است. بی تردیم که به شوقی و

پشتکاری که در شماست و به خونی که در رگ های ایرانی می جوشد این حرفه ی چراغداری،

در سرزمین ما بیش از همیشه، پیش پای مردمان ایرانی را روشن خواهد داشت، که به این

روشنائی کس از آن ها سزاوارتر نیست.

خداوند شب هایتان را روشن دارد و چراغتان برای همین مردمان بسوزد، و به همین خانه

روشنا و گرما دهد که گفته اند سردست جائی که وطن نیست.


 
comment نظرات (2)