" href="/rss" /> آیینه ی عبرت - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

آیینه ی عبرت - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
آیینه ی عبرت
نویسنده : افشین - ساعت 02:24 ب.ظ روز سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1385
 

 

 

:: نمی دونم تا به حال شنیدین یا نه ؟ اون اوایل که تازه قرص اکس اومده بود تبریز؛ یه عده یی بعد از مصرف قرص هوای بیرون گردی کرده بودند و سوار ماشین شده و تو اتوبان تریپ کرده بودند .داشتند با سرعت صد و بیست تو اتوبان فضا می گرفتند که یکیشون جیگرش سیگار می خواد! در ماشینو باز می کنه و پیاده می شه تا بره یه بسته سیگار بگیره . یه مدت که میگذره دوستاش متوجه می شند که دیر کرده برا همین یه نفر دیگه رو می فرستند دنبالش و همین جوری یکی یکی ... بالاخره یکی از ماشین هایی که از بغلش رد می شدند زنگ زده بود و ماجرا رو شرح داده بود و گفته بود که یه ماشینی با سرعت داره تو اوبان می ره و هی هم یکی خودشو از توی ماشین بیرون میندازه و آقا پلیسه هم موقعی رسیده بود که فقط آق راننده باقی مونده بود.

 

:: یه نفر هم داشته از این قرص های اسکلتی می ترکونده که ؛ همون موقع یکی از دوستاش براش اس ام اس می زنه ؛ آقای قرص خورده هم فک می کنه که این اس ام اس از طرف خداست ،داشته با عجله از خونه می زده بیرون که مامانش می رسه و می پرسه که کجا میری؟ میگه میرم خدارو بیبینم . حالا مادرش هم بی خبر از همه چی فکر کرده بود که حتماً شوخی می کنه و با دوست دخترش قرار داره ؛ بهش چیزی نگفته بود .پسره رفته بود به یه جایی بیرون شهر و انقدر منتظر مونده بود تا این که از سرما مرده بود

 

:: یکی از فامیلای ما یه باغی داره که توی این باغ شیر هم نگه می داره ؛ البته تو قفس . اتفاقاً سر این باغ هم با یکی شریکه . یه شب شریکش که زیاد مست بوده میره باغ و شب رو تو قفس در آغوش شیر ها می گذروونه . خیلی جالبه ها ، آخه پسر داییم قبلاً (اون موقع که هم او بچه بود و هم شیر ها ) یه بار سگ شکاریشونو انداخته بود تو قفس ، ولی به جای سگ یه تیکه استخوان مربوط به مهر های کمری تحویل گرفته بود . من موندم که چطور ...؟

 

:: مامانم تعریف می کنه می گه یه بار داییم از خدمتکاراشون یه خورده ماری جوانا پیدا می کنه ؛ می خواد امتحانش کنه برا همین توی سیگار مادربزرگ ناطنیش ( آخه مادر بزرگ هم ناتنی می شه) قاطی می کنه و اون بیچاره هم که هی از مضررات مواد مخدر صحبت می کرده ، سیگار رو می کشه و بد میره فاز ! مامانم می گه که مادر بزرگش تا صبح همین طوری می خندیده !

 

:: یه نفر از فامیلامون صبحی پا شده که بره یه سری به ویلاشون بزنه ؛ ولی تا عصر بر نمی گرده . زنش نگروونش می شه و به یکی از دوستاش زنگ می زنه که فلانی صبح رفته و بر نگشته . بالاخره دوستش میره و طرف رو می بینه که از شدت مستی نمی تونه تکون بخوره . خلاصه با هزار مصیبت طرف رو میاره بیرون ؛ میره تو تا در ها رو ببنده می بینه طرف غیبش زده ؛ این ور اون ور بالاخره از زیر پل جلوی خونشون پیداش می کنه . سوار می شن میان تو راه می خوان بنزین بزنند ، این دفعه طرف کفشاشو در میاره و میزنه به صورت مسئول باجه و تو راه هم جورابشو در میاره و میندازه طرف ماشین هایی که ازشون سبقت می گیرن . خلاصه دوستش با هزار مصیبت به خوونه می رسونتش و دم درخونشون می ذاره وجیم می شه. طرف هم میره می خوابه و صبح که پا می شه می بینه لباساش نیست . بعد یه مدت جستجو لباساشو از جلوی در کوچه تا دم در اتاقشون یکی یکی جمع می کنه

 

:: یکی از فامیلامون که اصفهانی بود و تو یکی از این تیم های فوتبال شهرشون توپ می زد تعریف می کرد که یه شب خیلی مست شده و همون جا تو حیاط خونشون جاشو میندازه و می خوابه .صبح که بیدار می شه ؛ می بینه که یه ور ماشینش کامپلیت رفته تو ( درست حدس زدید آخه تو خواب می دیدیه که فوتبال می زنه )

 

:: پارسال همین موقع ها ؛ خونه ی مادربزرگم اینا مهمون بودیم . بعد شام تصمیم گرفتیم که بریم کوه عینالی ؛ بالاخره چند تا ماشین جمع شدیم راه افتادیم . کوه که چه عرض کنم هر طرف رو که نگاه می کردم ؛ یکی رو می دیدم که رو زمین پلاسه . بعضی ها حتی سرنگ هم مونده بود تو دستشون و نای اینو نداشتند که یه جایی بندازند . از کنار یکیشون داشتیم رد می شدیم سرشو بلند کرد گفت : کیش کیش ! اون روز برا اون ماجرا حسابی خندیدیم که حتماً ما رو مرغ و خروس می بینه

 

ولی از شوخی گذشته هیج وقت و در هیچ شرایطی سعی نکنین برین دنبال این جور کارها ! یه دوستی داشتم با این که از یه خوونواده ی اصل و نسب دار میومد ؛ ولی خودش اصلاً مراعات نمی کرد و با هر جور آدمی دوست می شد.مثلاً می دیدی تو تاکسی از راننده خوشش میومد ، شماره موبایلشو می داد که هر وقت خواستی بهم زنگ بزن با هم بریم خوشگذرونی !

حالا راننده هم ؛ هم سن و سالش باشه یه چیز ! ولی حداقل یه ده ؛ بیست سالی اختلاف داشتند . چند بار هم سر این موضوع با هم بحثمون شد که دیدم نتیجه نداره و اصلاح نمی شه خودمو کشیدم کنار.آخرین باری که دیدمش سال اول دانشگاه بود که اومده بود دانشگاه ما و نگهبان دانشگاه هم نمی ذاشت بیاد تو.بعد اون هم چند باری تو اینترنت سلام علیک داشتیم . تا چند وقت پیش که عارف رو دیدم و اون بهم تعریف کرد و گفت که رضا یه مدتی بدجور معتاد شده بوده و الان هم فرستادنش به کلینیک ترک اعتیاد.

ظاهراً رسم زمونمون این جوریه که کسی که یه عمر برا دیگروون دل می سوزوند الان به حالی افتاده که دیگروون براش دل می سوزونند

 

 


 
comment نظرات (3)