" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 08:51 ب.ظ روز یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1385
 

 

روزهای زندگی می گذرد . .......

لحظه لحظه های عمرت مثل برگریزان پاییز بر باد می رود....

زمان تو را به سوی مرگ می برد ....

عشق به تو پشت می کند و دلت تو را از یاد می برد....

و تو می مانی با خاطراتت ، تنها چیزی که مونس توست در هر زمان ....

ولی چه بد می شود همین خاطراتی که برایت باقی است پر از خوبی و خاطره باشد....

در این زمان است که می خواهی نباشی ....

چون بودن برای تو چیزی جز دلتنگی و غصه برای آن لحظه ها نیست ...

پس چرا منتظری ، بلند شو ...

دیگر وقت رفتن است ...

وقت سفری دوباره...

سفری به راه بدون بازگشت.....


 
comment نظرات (5)