" href="/rss" /> بر پناه درختی بوف کوری بر کوی دانشگاه نشسته بود! - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

بر پناه درختی بوف کوری بر کوی دانشگاه نشسته بود! - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
بر پناه درختی بوف کوری بر کوی دانشگاه نشسته بود!
نویسنده : افشین - ساعت 12:24 ب.ظ روز دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1385
 

 

 

ساعت 8:55 صبح - باز هم شاهگلی - باز هم یک روز خوب دیگر

سلام و صبح به خیر . من باز هم اینجا هستم . اینجا روی یکی از نیمکت های سبز رنگ شاهگلی ، هوا ایجا عالیه.با این که اینجا این همه خوبه ولی فکر من هنوز هم پیش آن دانشجو های زخمی است . حالا جریان را به تو هم تعریف کردم و قلبم حتی بیشتر از دیروز فشرده شد.

در دفترنامه ها حرفهای خوبی زده بودی . خواستم بگویم که اگر زمانی تصمیم گرفتی آن موسسه را درست کنی حتماً به من هم خبر بده . نمی دانی چقدر برای این جوانان نگران هستم. جوانانی که همین امروز و فردا خود ما هم جزو آنها خواهیم شد. احساس می کنم که زندگی کردن و جوانی کردن چقدر مشکل شده !....

بدور از هر دغدغه ی دیگر ی ، از اینجا ؛ جایی که از چرخ و فلک خوب شاهگلی فقط کمی دیده می شود ، دوست دارم با همه ی آن دانشجو های زخمی و کتک خورده حرف بزنم.

دیگر حرفی ندارم جز این که دعا کن حال آن جوان ها هر چه زودتر خوب شود.

 

دوستدارت :سین - دختری که حتی نگاه کردن به چرخ و فلک هم آرامش نمی کند.


 
comment نظرات (6)