" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 12:29 ق.ظ روز یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1385
 

شنبه ، بیمارستان سینا ، بخش سوختگی

که گفته است که در این دنیا جهنمی نیست ؟ هیچ راهت به اینجا افتاده که چشم های منتظر را ببینی؟
نمی دانی که درآن اتاق هایی که اتاق مرگ می نامند ،چشم هایی هست که همیشه از پشت حصار شیشه ای منتظرست ! منتظر یک آشنا ! انگار در آن جا گذر زمان معنا ندارد. آنها اسیر سرنوشتتشان هشتند . سرنوشتی با مرگشان به پایان خواهد رسید ، آخر آنها نمی خواستند که بمیرند! .

که گفته که حس آنها آز بین رفته ؟ آنها حس می کنند . مرگ را که در چند قدمیشان ایستاده را حس می کنند ، برای همین چشم هایشان همیشه سرخ است .آنها نمی توانند حرف بزنند ، اما در چشم هایشان خواهشی است از پرستاران برای زنده نگه داشتنشان .

در این اتاق هاست که یاد خدایت می افتی و حس می کنی که عظمت وفدرت خدا همه ی وجودت را فرا گرفته ، این عدالت نیست ! یادت می افتد که چطور از دنیایت ، جهنمی از آتش ساخته ای که تنها مومنان اجازه ی وروود دارند ، می فهمی که چرا جننیان پیامبر نداشتند !


 
comment نظرات (9)