" href="/rss" /> حاشیه ها - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

حاشیه ها - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
حاشیه ها
نویسنده : افشین - ساعت 10:46 ب.ظ روز چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1385
 

کی فکر می کرد که منی که دیروز موقع اومدن از دانشگاه به حیاط بیمارستانی که صدای اذان ازش میومد با تعجب نگاه می کردم، فرداش یه نابینا از دستم بگیره و منو ببره به حیاط اون بیمارستان !

 

پ ن ۱: من تصمیم گرفتم که با این نحسی مرداد بجنگم ، ولی موندم با چی برم به جنگش؟

پ ن ۲: از دیروز جلوی در خوونمون دو تا شانه به سر اتراق کردند . هی من سعی می کنم ازشون یه عکسی بگیرم ، ولی نمی شه ! می پرند و میرند و بعد بر می گردند ولی حقیقتاً که پرنده های زیبایی هستند.

پ ن ۳ : سینا دیروز اومده بود حیوون خوونه ی آزمایشگاه ما ،چون رو همه ی قفس هام هم اسم بییونسی رو نوشته بود.قرار بوده یه موش رو برا تهیه ی محیط کشت قربانی کنند ولی استاد راهنماشون دلش برا این موشه سوخته بود و اجازه نمی داد.

پ ن ۴: امروز موقع رفتن به دانشگاه ، یکی از بازیگر های طنز صدا و سیما هم سوار تاکسی که من سوارش بودم ،شد . ولی هیش کی حتی راننده هم به روش نیاورد که شما رو کجا دیدم ! بیچاره هم جلوی جام جم پیاده شد رفت.

پ ن ۵ :بالاخره بعد یه ماه و چند روز نمره های اخلاق هم اومد.اخلاقم شده چهارده ! افتخار کمترین نمره ی این ترم هم به اخلاق رسید. البته من از استادی که موقع رانندگی با موبایل حرف میزنه و نمی ذاره ازش سبقت بگیری و تو کلاس درس هم میاد برات تابو می سازه، هیچ انتظاری ندارم .

پ ن ۶: داشتم به افشین ق کمک می کردم که قلب رتشو به دستگاه وصل کنه . دیدم یکی از استادای فارماکولوژی با یکی از شاگرد هاش که از دانشکده ما نیست وارد شدند. استاد محترم همین که وارد شد جلوی چشم ما دستشو برد تو جیبش و یه بسته اسکناس هزاری درآورد و گذاشت تو جیب دانشجوش و گفت که بیا اینو فعلاً بگیر! دانشجوش می پرسه آقا دکتر ما که از این حرفا نداریم .این پولو واسه چی دادین (توجیح می خواد برای خرجش). استاد هم میگه فعلاً ابنو بگیر اگه یه موقع چیزی لازم شد از این پول خرج کن !

یاد حامد افتادم که هفت ، هشت ماه باهاش کار کرد و یه قروون هم به حامد نداد ، این پسره معلوم نیست از کجا اومده ، الان هفت هشت روز هم بیشتر نیست اومده ؛ این جوری تحویلش می گیرند. یا همین استادمحترم با دو تا از سال بالایی هامون لج کرده و فعلاً کار اونا توبیخه !

رفته بودم تو فکر که یه موقع دیدم قلب از پنسم جدا شد و افتاد و مرد.

پ ن ۷ : طرح رضا برعکس جوب داد ! خود رضا هم هر روز میاد کتابخوونه و دنبال برنامه ی پسورد سندره ! بیچاره استاد راهنمامون چون شبا مار های رضا احتمالاً نمی ذارن راحت بخوابه.

پ ن ۸ : بعضی وقتا حاشیه ها بیشتر از اصل داستان هستند ، مثل همین الان که ...!


 
comment نظرات (3)