" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 10:06 ب.ظ روز یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1385
 

تازه از پله ها پایین اومده بودم که دیدم یکی با صدای بلند می گه: این افشین نیست . سرمو بالا آوردم و نگاهی به دور و برم انداختم ، شناختمش پدارم بود از دوستای دبیرستان ! خیلی ذوق زده شدم طوری که دهنم بند اومد . داشت می رفت شهناز برا سفارش فریم عینک . منم با خودم فکر کردم که شاید تا سه ؛ چهار سال دیگه باز هم نتونیم همدیگه رو ببینیم برا همین تعارفش رو بی نصیب نذاشتم و با هم رفتیم شهناز.تو ماشین فقط اون صحبت کرد ؛ از برادرش ، از خاطرات دبیرستان و از کارهاش.

فریم رو که سفارش دادیم به یکی از کافی شاپ ها رفتیم و نشستیم و صحبت کردیم . مثله بیشتر دانشجو های فنی معتاد سیگار شده بود ! از کارهاش گفت .از اینکه کارگاهی زده و دارند برا شرکت ها و مغازه ها کار می کنند و براشون دکور و بوفه و از این حرفا درست می کنند . می گفت همه تلاشش اینکه بچه های کلاسمون رو بیاره و به یه کاری وادارشون کنه. می گفت که می خواست کارخانه ی پیچ سازی راه بیندازه و همه کارهاشوو کرده ولی آخر سر سازمان صنایع نذاشته .

از حرفاش و ایده هاش فهمیدیم که اگه تو این سه چهار سال ؛ سربازی و این جور حرفا نباشه یه ابرمرد بورکرات سرمایه می شه داراز اونایی که تو دولت حسابی نفوذ دازند .

صحبت از بچه ها شده بود ؛ اونایی که من خیلی وقت بود ندیده بودمشون .از سیاووش که تا همون اول دبیرستان خوند؛ بعد ترک تحصیل ازش خبر نداشتم که همین چند وقت پیش تو پاساژ گلدیس دیدم یه بوتیک برا خودش درست کرده ؛ پدرام می گفت تازه تو کباب سنتی ترکیه تو ولیعصر هم شریک شده . از هادی می گفت که اونم بعد از ترک تحصیل یه مدت آس وپاس می گشت و حالا یه پاساژ رو تو ولیعصر می چرخونه و یه ماکسیما هم زیر پاشه و از خیلی دیگه ها ....

آخر سر گفت افشین تو چیکارها می کنی ؟ برگشتم گفتم که منم تو فرجه ها واحد پاس می کنم و بقیه وقت ها هم به انتظار می شینم!گفت منظر چی هستی ؟

یه نگاهی به ساعتم انداختم ؛ از یازده هم گذشته بود . یه نگاهی بهش انداختم و یه نیمچه لبخندی زدم و گفتم مثله اینکه برای شرح انتظار دیر موندیم واز خونه منتظرند، اگه اجازه بدی من برم !

تو راه هی خودمو به یاد سه سال پیش مینداختم که به غیر از پنی سیلین داروی دیگه یی نمی شناختم .حتی سال اول هم تو درس زبان عمومی ؛استادمون از خواص آسپرین گفته بود و من هی آسپرین رو با استامینوفن اشتباه می انداختم. ولی حالا چی ؟ به نسخه ی فک و فامیل که نگاه می کنم می فهمم که چه مرضی داره . خیلی وقتا از رو علایم می تونم بیماریشونو تشخیص بدم و علاجش رو هم بگم وشاید یه روز با این چیزایی که یاد گرفتم بتونم یکی رو از مرگ نجات بدم .

با خودم فکر می کردم که درسته که هنوزم نون خور و وابسته به پدرم هستم . درسته که هنوز بیکارم! ولی تو این سه سال خیلی چیزا یاد گرفتم که بیشتر از مال و منفعت دنیا به دردم می خوره!

پ ن : امروز روز داروساز بود، این روز رو به همه ی داروسازایی که راهشون به وبلاگ من هم میوفته تبریک می گم.


 
comment نظرات (7)