" href="/rss" /> غرض ها را چرا از دل نرانیم؟ - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

غرض ها را چرا از دل نرانیم؟ - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
غرض ها را چرا از دل نرانیم؟
نویسنده : افشین - ساعت 01:11 ب.ظ روز دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1385
 

بعد از یکی دو سال پیام همه بچه های دبیرستان رو تو سالن فوتبال برنامه و بودجه جمع می کنه ، ولی امان از دست این موبایل ها که موقع بازی هم دست از سر صاحبشون برنمی دارند !

× بعد فوتبال ؛ با بچه ها جمع می شیم میایم شاهگلی ؛می شینیم و شروع می کنیم از خاطرات دوران دبیرستان حرف زدن ، از دبیرای اول دبیرستان ؛ از همکلاسی ها ی اون زمان و از شلوغی هایی که می کردیم . جای پویان و امین پورفیض( ۱)خالی !...

× بعد به پیشنهاد بچه ها تصمیم می گیریم پاشیم بریم یه سری به مدرسه بزنیم ؛ ولی اتابک (۲ )با لباس ورزشیه و منم که ...بی خیال لباس عوض کردن !

× موقع اومدن اتا آهنگ کلاسیک گذاشته ، بهش می گم فک نمی کنی این آهنگا زیادی لایت و ملایمه؟ عوض می کنه و می گه هیش کی مثه تو نمی تونه بشه !! می گم مگه من چه مه ؟ میگه همیشه سرزنده و شاداب هستی به خاطر اون.

× جو دبیرستان بعد ما تغییر وتحول کرده . از اعزام دانشجو به ترکیه تا شعبه ی جدید دبیرستان تو ارومیه همه تحولاتی بودند که بعد ما صورت گرفته . دانش آموزای دبیرستان هم عوض شدند ؛ شلوار جین می پوشند و تی شرت اسکلتی با موهای آناناسی و عینک دودی و کسی هم بهشون گیر نمی ده ؛ دیگه کسی وسط کلاس دستشونون نمی گیره که پاشو بیا نمازتو بخوون.

× صاحب مدرسمون که یه زمانی با دارو خوندن من مخالف بود و می گفت برو پزشکی آزاد بخون به جای دارو . الان پشیموون شده و می گه اگه بری ترکیه ماهی سه میلیارد لیر(دو میلیون و دویست هزار تومن) برات حقوق می دن ! می گه تموم که کردی بیا برا تخصصت بفرستمت اونجا برو کاسمتیو بخون و حالتو ببر .ولی من می گم که برا آینده برنامم زیاده؛ اگه جوردرنیوومدند حتماً میام خدمتتون !

× آقامالی(۳) از همه ساکت تره.آقا مدیرمی پرسه آقا مالی تو چرا ساکتی و حرف نمی زنی ؟ من هم به مدیر می گم که مثه اینکه بعد از فارق التحصیلی از دبیرستان هی شبا کابوس می بینه. امروز آوردیمش تا بیبینه که چیزی تو مدرسه نبود که ازش بترسه!

× بحث سیاسی می شه،یکی می گه موقعی که دیش ها رو از بالا به کوچه پرت می کردند ،یکیش افتاده رو سقف ماشین یکی از فامیلاشون که داشته رد می شده .پیاده شده تا بهشون اعتراض کنه که بهش گفتند اگه حرفی داری برو از این صاحب دیشه شکایت کن !

× آخرسرهم میریم می شینیم رو نیمکت های کلاس پیش دانشگاهیمون و کلی عکس یادگار ی میندازم .

--------------------------------------

۱ - پسر همون پورفیض بزرگ (رییس سابق دانشگاه تبریز)،از بچه های دبیرستان تنها نفریه که آدرس وبلاگمو پیدا کرده و بعضی اوقات سر می زنه.

۲-اتابک از یه خونواده یی میاد که همه ی اعضای خونواده دکترند،تنها نفریه که تا به حال بهش این همه اعتماد کردم و خیلی چیزا هست که فقط من و اون می دونیم !

۳-شلوغ ترین فرد کلاسمون که همیشه ازش کم می آوردم .در ضمن نماینده کلاس هم بود!