" href="/rss" /> یک کولی - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

یک کولی - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
یک کولی
نویسنده : افشین - ساعت 10:26 ب.ظ روز دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1385
 

 

لحظه ها مثل پرنده های مسافر یک جا بند نمی شود و دل من ، مثل کولی و کامیون ها هرگز یک جا بند نمی شود.دل من در تمام لحظه ها جاری است ، تمام لحظه هایی که بی شتاب می گذرند و می روند ... و با هر نام ، با هر یاد ؛ عاشقانه می تپد و عاشقانه جاری می شود .اما هرگز نمی توانم جاری شدن عشق را نشان دهم و هرگز این عشق جاری به چشم نمی آید.دوست داشتن را تمرین می کنم و ...

کولی ها هیچ جا بند نمی شوتد اما دل هایشان را به آواره هایی دیگر یا اهل شهر می سپارند به <غریبه ها>.دل من لای همین ورق ها ست اما کولی وار عاشق رفتن است . مثل یک کولی باید خودم را (دلم را) به تن جاده بسپارم ، به اوج قله های بلند و آدمهایی ((سبز)) که نیستند ...


 
comment نظرات (2)