" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 11:40 ب.ظ روز چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1385
 

هر بار که سعید رو می بینم یاد روزهای اول دانشگاه میوفتم. یاد اون روز که با هم رفتیم نمایشگاه کتاب دانشکده پزشکی ... یاد جلسه یی که با خانم نشاطی برگزار کردیم ... !

هر چند که به اعتراف دوستان ، سعید از سال دوم کاملاً عوض شد و وارد کارایی شد که باید نمی شد.ولی هیچ وقت اون حسی که نسبت بهش داشتم تغییر نکرده و هنوزم برای من سعید همون سعید سال اوله.

 حتی موقعی که جلوی بچه ها اون ضایع بازی پیش اومد، من برخلاف اون یکی ها از کار سعید ناراحت نشدم ، بالاخره حق داشت ... کار ما اشتباه بود ! ولی از دست اونایی که هنوز هیچ چی نشده زود چفیه شونو انداختند رو دوششون هنوز هم نمی دونم چی کار کنم؛ هر چی باشه با هم همکلاسی بودیم و رعایت حرمت همکلاسی واجب ...! بگذریم

تو اون شب مهتاب کنار ساحل وقتی سعید می گفت که می خواد از ریاست بسیج دانشکده مون استعفا بده! تعجب نکردم ، فکرمی کردم که این حرفا رو به خاطر اینکه تحت تاثیر قرار گرفته می زنه و وقتی برگشتیم تبریز، آش همان آش است و کاسه همان کاسه .

تا که چند روز پیش که شنیدم استعفاشو نوشته و تحویل داده ؛ از اینکه تعجب نکرده بودم ؛ از اون فکرایی که کرده بودم ازخودم بدم اومد .

سعید موقعی از ریاست بسیج خداحافظی می کنه که بهترین روزای بسیجه وبسیج روز به روز داره قدرت می گیره و یواش یواش به همه کاره دانشگاه تبدیل می شه واین فرصت هم هیچ وقت برا سعید پیش نخواهد اومد و این فرصت ،بهترین فرصته ...!

اینکه با سعید چقدر صمیمی هستیم یا چقدر با هم میوفتیم، کاری ندارم ولی اگه واقعاً از اون منصبش خداحافظی کنه،به خاطر همین ارادش  دومین نفری از همکلاسی ها خواهد بود که از من نمره ی قبولیشو گرفته و حتی بعد فارغ التحصیلی هم اگه یه موقع کمکی احتیاج داشته باشه ، من همیشه پشت سرشم...!