" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
نویسنده : افشین - ساعت 11:20 ب.ظ روز دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1385
 

من مرگ را زیسته ام.

بار اول که فرشته ی مرگم به سراغم آمد موقعی بود که تنم را روی آتش انداخته بودم تا شعله های کین و فتنه به دیگران آزاری نرساند.من در این مصاف تنها مانده بودم و داشتم می سوختم؛ ولی شما فقط نظاره گر بودید... استخوانم سیاه شد ولی هیچ حس دردی نداشتم چون من خیلی قبل ها مرده بودم.

بار دوم خودم را در حال غرق شدن در مرداب دیدم. فکر می کردم که دست و پا زدنم مرگ مرا تعجیل خواهد کرد، برای همین هم بی حرکت مانده بودم. ناگهان چهره ی آشنایی را دیدم، دستم را برای کمک گرفتن دراز کردم. ولی او گفت تا زمانی که خودت نخواهی من نمی توانم کمکت کنم و بدون توجه به آن همه تقلا رفت. رفت و ندانست که من آن لحظه بیشتر ازهمه ی مردم دنیا می خواستم، اما نمی توانستم... بازهم تنها ماندم، غرق شدم، اما خفه نشدم چون فقط یک جسد بودم.

دفعه سوم هم موقعی بود که دوستم، مرا به خاطر نوشتن به دو سال حبس محکوم کرد و از آن روز همه مرا به دیده ی یک مجرم می نگرند؛ و هیچ کدامشان نمی دانند که من یک مرده ام. قوانین این دنیا ی تنگشان شامل مردگان و نجات یافتگان نمی شود.

الان یادم افتاد که من کی مرده ام و چه کسی مرا کشته است.

 

پ ن : آمدم نبودی. نکند تو هم مرده باشی؟

 


 
comment نظرات (5)