" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
ماجرای دوربین ها
نویسنده : افشین - ساعت 04:21 ب.ظ روز شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1386
 

داستان اول:

شایعه شده بود که توی دانشکده دوربین گذاشته اند. با احمد پسر میرزا علی و صمد، خودمان را زود به دانشکده رساندیم. اما دانشکده سوت و کور بود، تاریک بود. پرنده هم پر نمی زد، هیچ نشانی از بنی آدم نبود و آن دوربین ها هم جایی دیده نمی شد. یعنی حکمعلی دروغ گفته بود.

حکمعلی یکی از مستخدمین دانشکده بود که با دانشجوها رابطه ی خوبی داشت. بهترین لباس ها را می پوشید، ماشین آخرین سیستم سوار می شد، و یک گردنبد هم برای این که کسی چشم اش نزند از گردنش آویزان کرده بود. اگر برای بار اول بود که وارد دانشکده می شدی؛ با استاد اشتباه می گرفتی.آخه دانشکده ما استادهایی داشت که نه ظاهرشان شبیه استاد بود و نه باطن شان .

دیگر ملتفت شده بودیم که این بار هم فریب یکی از شوخی های بی مزه ی حکمعلی را خورده ایم.داشتیم از پله ها بالا می آمدیم تا خودمان را از این تاریکخانه خلاص کنیم که احمد ناگهان با صدای بلندی فریاد زد که همه جا را دیدیم الا یک جا ! همان جا روی پله ها نشستم و با عصبانیت گفتم که احمد جان توی دانشکده یی به این کوچکی کجا مانده که ما بازدیدش نکرده باشیم.

` دستشویی، دستشویی اصلاً از یادما ن رفته که نگاش کنیم. یادت هست که حکمعلی چی می گفت؟`

تازه یادم افتاد وقتی حکمعلی ماجرای دوربین را تعریف می کرد، می گفت که دوربین ها را توی دستشویی ها کار گذاشته اند. این احمد هم ازش پرسیده بود دوربین ها بیرون دستشویی کار گذاشته اند یا توش؟ بعد حکمعلی با خنده ی تمسخر آمیزی رو به رییسش کرده بود و گفته بود : ببین، اینها چه می گویند، می پرسند توی دستشویی یا بیرونش؟

احمد قبل از آمدن به دانشگاه همه ی دوران عمرش را در روستا کنار پدرش گذرانده بود، خودش می گفت که هرگز تنهایی توی شهر قدم نزده بود، تلوزیون ندیده بود و بزرگترین خاطره اش ، زیارت قبر امام رضا بود. از آن نوع آدم هایی بود که با آن معصومیت روستایی اش، کمتر بارشان می شود و کمتر حرف می زنند و چون متوجه زخم زبان ها نیستند زندگیشان همیشه شاد است. 

با شوق و عجله یی خاص از پله ها فرود آمدیم و به سوی دستشویی دویدیم. احمد از همه اول رسید بعد من و صمد پشت سرش وارد شدیم. احمد همین که چشمش به دوربین افتاد،دهانش باز شد و آب دهنش راه افتاد و همانطوری خشکش زد. دوربین که چه عرض شود انگار کاسه ی شیشه ای را وارونه به دیوار چسبانده بودی. صمد که زیاد کتاب می خواند و همه چیز را ساده گرفته بود گفت من فکر نمی کنم این دوربین باشد. احتمالاً یک دزدگیر است. اما وقتی شی میله مانندی توی کاسه چرخید و درست روبرویش ایستاد، بلند داد زد این یک دوربین است انگار کسی ما را می پاید و هجوم آورد به طرف احمد و برایش شاخ گذاشت. آن روز احمد و صمد شبیه دانشمند هایی که کشف تازه ای کرده اند جلوی دوربین شادی می کردند، ادا در می آوردند، می خواندند و می رقصیدند و من فقط نگاهشان می کردم...

 

داستان دوم:

من می دانم، کار ناظم مدرسه هست. ناظم مان دوست پدرم بود،ولی اصلاً از من خوش اش نمی آمد. هر صبح جلوی در مدرسه می ایستاد تا من را با شلوار جین و یا با مو های مرتب و شانه کرده ببیند تا بهم گیر بده. می گفت شلوار دانش آموز نباید بیشتر از چهار تا جیب داشته باشد.عقده ای بود مگه نه ؟ من هم دوستش نداشتم.

مدرسه ی ما را هم یک بار دزد زده بود،نمی دانم اول دبیرستان بودم یا دوم. ولی سادم هست که آن روز به خیال این که دزد کامپیوتر های مدرسه مان را دزدیده و نمره هایمان را هم با خود برده چقدر خوشحالی کرده بودم. چه خیال خامی ...!

 ناظم مدرسه مان هیچ کامپیوتر بلد نبود ولی همیشه دم از علم می زد. یک روز پسورد کامپیوترش را فراموش کرده بود و چون می دانست و شنیده بود که من کامپیوترم خوب است، مرا فرستاد خانه اش تا کامپیوترش را درست کنم. خانه اش در بهترین نقطه ی شهر بود و توش اصلاً شبیه خانه معلم ها نبود...

 

... من می دانم کار ناظم مدرسه مان است، در دوران مدرسه نتوانست بهانه ی قابل  قبولی برای اخراج من از مدرسه جور کند؛ ته دلش عقده مانده است.  می خواهد برای من پاپوش درست کند.

من می دان یک روز از این دانشگاه فرار خواهم کرد.

 

 

پی نوشت: این داستانو همین جوری نوشتم. به خاطر اعتراض به استفاده از دوربین توی دانشکده. یه وقت فکر نکنید که از مدرسه عقده مقده یی دارم
 
comment نظرات (6)
 
 
شرمتان باد!
نویسنده : افشین - ساعت 01:01 ب.ظ روز دوشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1386
 

هیچ وا‍ژه ای یافت نمی شود.هیچ کدام از این کلماتت بارچنین موجوداتی را حمل نمی کنند. واژه ها بار دارند. مدت هاست دارم بهش فکر می کنم. در فرهنگ ما هیچ کدام از این کلمات بار چنین موجوداتی را حمل نمی کند و چنین واژه ای وجود نداشته. اختراع زاییده نیاز است. تاریخ بشری چنین کسانی را به روی خود ندیده است. اما ما ایرانی ها به آن نیازمند شده ایم.

 

پی نوشت 1:آقا مسعود که 18 تیر 78 با باتوم توی دانشگاه ول می گشت حالا دم از روشنفکری می زند (بخوانید)

پی نوشت 2: عجب حکایتی دارد این همزمانی سالروز مرگ صادق هدایت با روز فن آوریی هسته ای


 
comment نظرات (7)
 
 
Mesafe
نویسنده : افشین - ساعت 03:05 ب.ظ روز جمعه 17 فروردین‌ماه سال 1386
 

من همان پسر بچه یی بودم که بدون اجازه والدینش و فقط از روی کنجکاوی سوار قطاری شد که مقصدش را نمی دانست.

همه ی آن ماجرا ها در همان شب اول اتفاق افتاد. هنوزبه یاد دارم نیمه شبی را که مثل مرده ها  ته راهررو کنار در اتاق لوکوموتیو ران ایستاده بودم و داشتم به مردانی نگاه می کردم که مسافران را از توی کوپه هایشان بیرون می کشیدند و در راهرو جمعشان می کردند .داشتم نگاه می کردم که چطور شمشیر عدالت روی سر مسافران قطار فرود می آمد، سرشان را از فرق جدا می کردو خونشان را روی دیوار پخش می کرد...

در باز شد؛ لوکوموتیو ران در حالی که دستش را روی دهانم گذاشته بود؛ مرا به درون اتاق کشید و مرا در همان صندوق که همه ی درجه هاش ؛ همه ی جواهراتش و همه ی افتخاراتش را قایم کرده بود، قایم کرد...

صبح که شد نه از آدم های بد خبری  بود و نه از مسافرهای قطار. از جلوی اتاق نگهبان بوی بدی می آمد.کسی هم در را باز نمی کرد، انگار یا خودکشی کرده بود و یا کشته بودنش. لوکوموتیو ران را هم انداخته بودند توی همان آتشی که خودش هر روز روشنش می کرد.

تازه کابوس شروع شده بود . آدم بدها رفته بودند و ترمز قطار را با خودشان برده بودند.

الان چند سالی می شود که لوکوموتیوران دارد می سوزد ولی تمام نمی شود و قطار همچنان دارد به راه خود ادامه می دهد.  

هر روز، وقتی که قطار از کنار دهی یا روستایی رد می شود کودکان راه آهن را می بینم که دستشان را به علامت خوش آمد گویی (و یا شاید خداحافظی) بالا برده اند . شب ها هم ریز علی ها را می بینم که از لباسشان مشعلی ساخته اند و دارند دنبال قطار می دوند و فریاد می زنند: ریل هایی که کوه روی آن ها ریزش کرده بود، تعمیر شده است. ما(؟) راه را برای شما ساخته ایم.، لحظه ای درنگ، جایز نیست.

با اینکه این چند سال را با اذیت می گذرانم.. ولی هنوز هم برای فهمیدن مقصد قطار کنجکاوم. هنوز هم برای فهمیدن سرنوشت مسافران دلتنگم. اصلاً دلم می خواهد بدانم آن آدم بدها کجا رفتند. بروم پیدایشان کنم و بپرسم چرا با آنها این چنین رفتار کردند؟بپرسم گناه لوموموتیو ران پناه دادن من بود یا قایم کردن جوهرات؟ اصلاً چرا من باید تنها شاهد این رفتارشان باشم؟

من حامل کدام پیام مهم برای مردم دنیا هستم ... 

اینجا، توی قطار فقط موش ها هستند که زاد و ولد می کنند و فقط به فکر ازدیاد نسل هایشان هستند، مثل اینکه نقشه دارند تا دنیا را فتح کنند. 

دلم برای میلیون ها فرزندی که به دنیا نخواهند آمد؛ تنگ شده است.


 
comment نظرات (3)
 
 
نویسنده : افشین - ساعت 10:27 ب.ظ روز دوشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1386
 

دیدم دختری را بر تخته سنگ خوابانده بودند، ومردی به او شلاق می زد. در دست چپ قرآنی زیر بغل داشت، و با دست راست می زد. محکم می زد. مرد دیگری که مثل جوکیان هندی ورد می خواند و خود را تکان تکان می داد، ضربه ها را می شمرد.

دخترک صورتش را بر سنگ گذاشته بود، و با هر ضربه چشم هایش به هم فشرده می شد. وقتی شلاق ی خورد فکر می کرد. داشت به من فکر می کرد. گاهی هم به وضعیت تاسف بار آن آدمی فکر می کرد که داشت شلاقش می زد. اما بیشتر به من فکر می کرد. دستم را توی انبوه موهاش بردم و گفتم: عزیزم

گفت: مادرم دبیر است، پدرم دبیر است. و من به دبیرستان می روم.من خیلی کتاب خوانده ام. من ریاضیات خوب می دانم، شعر می گویم، گیتار هم می نوازم، اما کشورم مرا دوست ندارد، من این سرزمین را ترک می کنم.*

 

*عباس معروفی

 


 
comment نظرات (5)