" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 10:27 ب.ظ روز دوشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1386
 

دیدم دختری را بر تخته سنگ خوابانده بودند، ومردی به او شلاق می زد. در دست چپ قرآنی زیر بغل داشت، و با دست راست می زد. محکم می زد. مرد دیگری که مثل جوکیان هندی ورد می خواند و خود را تکان تکان می داد، ضربه ها را می شمرد.

دخترک صورتش را بر سنگ گذاشته بود، و با هر ضربه چشم هایش به هم فشرده می شد. وقتی شلاق ی خورد فکر می کرد. داشت به من فکر می کرد. گاهی هم به وضعیت تاسف بار آن آدمی فکر می کرد که داشت شلاقش می زد. اما بیشتر به من فکر می کرد. دستم را توی انبوه موهاش بردم و گفتم: عزیزم

گفت: مادرم دبیر است، پدرم دبیر است. و من به دبیرستان می روم.من خیلی کتاب خوانده ام. من ریاضیات خوب می دانم، شعر می گویم، گیتار هم می نوازم، اما کشورم مرا دوست ندارد، من این سرزمین را ترک می کنم.*

 

*عباس معروفی

 


 
comment نظرات (5)