" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 12:26 ق.ظ روز سه‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1386
 

درد خون با درد کتاب هیچ فرقی نکرده بجز عفونت !کتاب دست ها رو دستبند می زنه و خون کثیفش می کنه...همه چیز بوی کثافت می ده... من که کتاب رو آتش زدم؛ جایزه ش چیه؟ یه بستنی برام می خری؟ زیر بارون گاز بزنم ؟ همه دندونام یخ بزنه مچاله شم بیوفتم توی زندون ؟ بیست میلیون که ارزش تنها موندن و پوسیدن رو نداره... من هم از خون نمی ترسم... راستی راسته که میگن بارون همه ی خون ریخته شده رو می شوره و با خودش می بره؟ دنیا رو که خون برده ولی اینا هنوز هم یا خوابند یا خمار...

بزار عفونت به رگ های قلبم برسه ،خانه تو که ویران شدنی نیست .


 
comment نظرات (1)