" href="/rss" /> All That I`m Living For - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

All That I`m Living For - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
All That I`m Living For
نویسنده : افشین - ساعت 11:57 ب.ظ روز سه‌شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1386
 

اولین بار که فکر کردم دارم می میرم هفده سال پیش بود. آب داشت منو می برد و من داشتم به این فکر می کردم این آب منو تا کجا خواهد برد، بعضی وقتا هم سرمو می آوردم بالا و به آدم هایی که بالای سرم وایستاده بودند نگاه می کردم و قیافه ی اون آدمی که منو هل ام داده بود رو مجسم می کردم...

راستی کسی از خودش پرسیده بود که من اونجا چی کار می کردم؟ گناهم چی بود؟ مگه چند سال داشتم تا بتونم مرگ رهبر کشورمو درک کنم؟ فقط می دونستم چند دقیقه پیش تشنه بودم... من از کی آب خواسته بودم ؟ کی منو هل داد؟ کار خدا رو می بینی، کسی که منو نجات داده بود الان روی ویلچرها راه میره!

من مرگ آدما رو باور ندارم...چون هیچ وقت تابوتش از جلوی اون پارک رد نشد... اگه مرده پس چرا وصیعت نامه شو مهر و موم کردند... به غیر از پسرش کسی لاشو یاز کرده تا ببینه چی اون تو نوشته؟ جای لاک خورده داره؟ یه جایی ننوشته که یهودی ها بعد جنگ جهانی دوم خوشبخت می شند؟

تو اون جنگ چند تا یهودی کشته شدند؟ هیتلر گناهکاره مگه نه؟ جزاش چیه؟... من دلم می خواد هر چی گناه که تا به حال انجام دادم رو اعتراف کنم، دردمو به کی بگم ؟ کی رو ببینم؟ ... یادمه توی دوران دبستان به اندازه ی 10 تا آدم معمولی شلوغ بازی در آوردم ولی هیچ وقت اون سیلی رو که معلم پرورشی مون که به جرم نشستن موقع پخش سرود هفته زد رو فراموش نمی کنم. هنوز هم جاش می سوزه ... هنوز هم فکر می کنم سرخیش و گرمیش روی گونه هام مونده.

من خیلی گناها رو دیدم ... شیطان رو دیدم که داشت یه دختر رو با لگد داخل ماشین پرتاب می کرد ... من پسری رو دیدم که صورتش پر از خون بود و نعششو داشتند روی زمین می کشیدند ... من ماشین بدون ترمزی رو دیدم که خانمی رو به پرواز در آورد بود... من حتی وقتی داشتند دعوا می کردند صدای اذان مسجد رو می شنیدم ... انگار خواب بودم و کسی می خواست منو از خواب بیدار کنه... من تنها شاهد همه ی این ماجرا ها هستم ... من هم توی جرمشون شریکم مگه نه؟

می دونی درد من درد همون کتاب مادربزرگمه که سال هاست روی طاقچه اتاقشون خاک می خوره... درد بی خدایی... اون شب که کودک درونم مرد... دلم مردن نمی خواست ... روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم از یه نفر می پرسیدم شما چیزیتون نشد؟... و اونم هیچ جوابم نمی داد ... خواستم از دستش بگیرم که فهمیدم تمام اعضای بدنم قفل کرده ... و فقط دست هام بالا می رفت و توی تاریکی گم می شد... دلم می خواست داد و فریاد بزنم و کمک بخوام ... ولی حتی زبونم رو هم نمی تونستم تکون بدم .. تو که می دونستی که من فقط نمی خواستم بدون خداحافظی برم!

پ ن: تا اطلاع ثانوی نیستم ...

 


 
comment نظرات (8)