" href="/rss" /> I Am Legend - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

I Am Legend - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
I Am Legend
نویسنده : افشین - ساعت 07:02 ب.ظ روز چهارشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1386
 

مامان می گفت: تو همین جوریش هم یک شهر رو به هم می زتی. حالا اگه یه تفنگ هم برات بخریم، دیگه کسی نمی نونه جلو تو وایسته. بابا هم می گفت: اگه معدلت بیست بیاد برات دوچرخه می خرم.بابا آخه چقدر دوچرخه! دوچرخه برای دختر هاست. من دلم تفنگ می خواد.

اولین بار توی خانه  پدری زن داییم تفنگ ساچمه ای دیدم.آن روز من تنهایی مهمانشان بودم و پدرش برای اینکه حوصله ام سر نرود بالشتی را جلوم گذاشت تا من هدفش بگیرم.وهمان روزهم بهم قول داد که هر وقت ده سالم شد، تفنگش را به من بدهد.فرداش هم جلوی همه قولش را تکرار کرد. شبش هم  زمین لرزید، زلزله آمد وخانه و زندگی خیلی ها را با خود برد.چطور می شد صد ها کیلومتر دورتر زلزله ای بیاید و تو هم بتوانی حسش کنی؟

سال ها بعد دوباره زلزله آمد و زمین سه بار لرزید، فردایش هم برف بارید.انگار ما چهار نفر مانده بودیم توی دانشکده و کسی به عمد در را باز گذاشته بود. احساس کردم که باد مرا دارد با خودش می برد ولی اشتباه می کردم.پدر بزرگ می گفت سعی کن سرت را بالا بگیری. احساس غرور می کردم شاید از این که توانسته بودم سرم را بالا نگه دارم، یا شاید هم از این که از دست هیچ بشری کمکی ساخته نبود.

 

رضا ازم پرسید چرا این همه از ماشین می ترسی؟ گفتم: مگر آخر کتاب رو نخوندی؟  راننده ی تاکسی می گفت: بدجور زمانه ای شده. امروز صبح یه نفر جلوی بیمارستان 29 بهمن تصادف کرد، هنوزم نعش اش روی زمین مانده وفراش دارد اطرافش را جارو می کند. با خودم گفتم حتماً تا الان خونش هم کثیف شده است، آخه توی آزمایشگاه سم شناسی خون را می ریختیم توی شیشه و بعد می جوشاندیمش، همه جا بوی خون می گرفت.

همچنان زمان می گذشت و آب داشت مرا با خودش می برد. آیا هیچ راهی به جز این برام وجود نداشت؟ آیا می توانستم تقدیرم را تغییر بدم؟ من که همه اش را یک جا سرکشیده بودم، نه، می بخشید زندگی کرده بودم.از کسی هم انتظاری نداشتم.انتظار کشیدن کار آدم های ضعیفه. آدم هایی که به هیچ و پوچ دنیا وابسته اند همیشه از همه کس در هر زمانی انتظار دارند.

مثل خیلی وقت پیش ها! همان روز که مردم صبح زود مثل موریانه ریخته بودند توی خیابان و داد می زدند: زنده باد مصدق! زنده باد پرنده ای که پر پروازش را کفتر بازان حریص بریده اند؛ آنقدر از ته و عمیق که چند قطره خون هم توی قفس ریخته شده است. عصرش هم دوباره جمع شدند تا این بارفریاد جاوید شاه سر بدهند. بعد ها لبو فروشی که آن صحنه ها را دیده بود موقع احتزار به پسرش گفت که سعی کن سر این ملت گل بمالی. سال ها گذشت پسر برای خودش حاج آقا شده بود و مردم را جمع کرده بود و می گفت که من از شما انتظار دارم ها! راست می گفت انتظار داشت. حتی از استادی که زمانی رییس دانشکده بود و زمانی دور تر از آن هم یکی از پاهاش را در راه دفاع به اصطلاح مقدس از وطن از دست داده بود و چشم دیدنش را هم  نداشت انتظار داشت تا ردصلاحیت شود تا کلید بهشت دست نااهلان نیفتد. دفاع مقدس! چقدر هم مقدس.اصلاً توی این مملکت همه چیز مقدس است به غیر از آدمیت، حتی همین بی عدالتی هایی که در حقت می شود و تو باید سکوت کنی  هم مصداق همان مقدسات است چون صدایت نعشه و خواب این مردگان عمودی را برهم می زنه.همه شان مقدس اند، فقط باید یه خرده دندان روی جگرت بگذاری و صبر کنی.صبر تا کی؟

نه!<حمله کنید. نگذارید کسی از دست تان به آسانی فرار کند!> کار هر روزم بود. هر روز باید یک کوچه ای فتح می شد، چند نفر کتک می خوردند و از بینی چندتایشان خون می آمد، باد چرخ دوچرخه ها باز می شد تا شب هنگام خوابم بگیرد.اول از مدرسه شروع شد و بعد ها به همه جا کشیده شد. همه جا را به ... کشیده بودم.آن روزها هیچ هم سن و سالی از دست من امان نداشت، هر کسی که از ما نبود دشمن ما بود تا آن روز که اتفاقی که نمی بایست می افتاد، افتاد.سال ها بعد انگار کسی از من پرسید: که تو چی ات شده؟ هیچی، آدم شدم!تازه خوب شد روزهایی که ناخن هایم را می جویدم را ندیدی.

 من باید هیتلر می شدم. آن موقع هی توی بشکه های نفت سیاه تف می انداختم تا این غربی ها به خیال اینکه ما را با خروس قندی گول می زنند، خوش باشند.

و فردا روز تولد ده سالگیم بود و من ناراحت و گریان از این که چرا آدم بزرگ ها قول هایی می دهند که هیچ وقت نمی توانند عمل کنند.آن روز باغ یکی ازفامیل هایمان مهمان بودیم. حتی آن ها هم توی آن خانه ی درپیتشان تفنگ داشتند. ولی من هنوز به تفنگم نرسیده بودم. مامان وقتی دید من این همه بی تابی و گریه می کنم. تفنگ را برداشت و با هم رفتیم بیرون. بعد یک قوطی کبریت در آورد و گذاشت روی یکی از شاخه های درخت و گفت اگر بتونی این رو از همون فاصله ای که ایستادی بزنی، برات از این تفنگ ها می خرم. و من زدم. دوباره گذاشت و من دوباره زدم.  

همه ی صفحات را داده بودم پایین، تنها صفحه ی سیاهی مانده بود که عکسی وسط اش نشسته بود، عکسی که انگار می خواسته بر همه ی نقطه ها ی سیاه غالب شود ولی نتوانسته و همان وسط مانده بود.نه می شد این طرف کشید و نه آن طرف، همچنان ثابت سر جای خودش بود تا هر دو سوی تصویر را سیاهی فرا گرفته باشد. یک سوی آن سیاهی ها عکس من افتاده بود و سوی دیگراش تصویر تصویری که پشت سرم آویزان بود. تصویر زنی که روی زمین به زانو نشسته، دست راستش را زیر چانه اش گذاشته وبا دست چپ از آرنج دست راست گرفته و محکم نگه داشته تا دستش زمین نیفتد و تناسب تصویر از هم نپاشد. تازه آرنج دست چپش را هم طوری که کسی متوجه نشود به جایی تکیه داده است. پشت سرش هم تصویر عمارتی با نما و گچ بری های صفوی و با آن حوض بزرگش که انگار چیزی،کسی یا جایی را می خواهد به یاد آدم بندازد( من که یادم هست...) هست. اما چیزی که مرا هراسان کرده بود چشم هایی بود که درخشش آن روی صفحه می افتاد. هر چقدر سعی می کردم صفحه را بچرخانم باز هم درخشش آن چشم ها روی سیاهی ها مانده و جا خشک کرده بود. هر وقت سرم را به عقب بر می گرداندم او زود خودش را جمع می کرد و طوری وانمود می کرد که انگاری دارد به چیزی،کسی یا جایی فکر می کند، من می دانستم حتی آن موقع هم داشت زیر چشمی مرا می پابید.

آخرین بار که دیدم اش گفته بود که هر وقت دلت برای من تنگ شد سعی کن سرت را به عقب برگردانی و نگاه کنی، حتماً مرا خواهی دید. ومن مدت ها بود که دلم برایش تنگ شده بود، ولی هر بار که به عقب نگاه می کردم احساس می کردم که روی ابرها دراز کشیده ام و باد داشت ابر ها را در هم می آمیخت و از هم دور می کرد. پشت سرم هم پر از آدم بود، آدم هایی که همه شان را می شناختم. حتی یکی از هم مدرسه ای هام که باعث شده بودم از صبح تا شب  در آن زیرزمین تاریک، سرد و نمناک مدرسه که بوی گازوییل می داد، زندانی شود هم آمده بود. همه شان هم زیر لب ورد می خواندند و صلوات می فرستادند.

مامانم سوارکار خیلی خوبی بود، طوری که هر وقت روی اسبی می نشست همه ی فک و فامیل و هر کی که آنجا بود براش کف می زد و من چقدر دلم می خواست که ای کاش در آن لحظات  بغلش می نشستم، آن موقع سرم را بالا می گرفتم و می دویدم طرف پدر بزرگ که پدربزرگ دیدی همه برام کف زدند. مادرم هیچ وقت به من اسب سواری یاد نداد و من هم هیچ وقت سراغ تفنگم را ازش نگرفتم.

دلم نمی خواست که کسی ازفکرها، نقشه هام و بلاهایی که سرم می آمد خبر داشته باشد حتی آن روز که گلوله از کنار گوشم گذشت و من سابیده شدن نوک لاله ی گوشم را حس کردم، به کسی نگفتم که من حتی صدای حرکت گلوله را شنیدم.اصلاً  دوست نداشتم موقعی چیزی می نویسم قبل از من، کسی نوشته هام را بخواند. برای همین هم دلم می خواست دستم را مشت کنم و محکم بکوبم روش، نه بهتر بود روی زمین می گذاشتم ، آن وقت خیلی راحت چشم هام را می بستم و پامو می گذاشتم روش.نقشه ی خوبی بود، هیچ کس هم شکی نمی کرد.

یک لحظه چشم هام را بستم،حس کردم کسی آمد و خم شد، دست هاش را دراز کرد به سوی من.حالا گرمی دستاهاش را در آن سرما می توانستم حس کنم. چشم هام را باز کردم، باورم نمی شد.گریه امان ام را بریده بود.یعنی من نجات یافته بودم؟ قضا و قدر در طول هم ایستاده بودند تا آن روز یکی بمیرد و دیگری زنده بماند. سال ها بعد وقتی بعد از آن ماجرا برای اولین بار فرشته ی نجاتم را دیدم روی ویلچر نشسته بود. نزدیکش رفتم و گفتم: آقا ببخشید، شما آن روز منو نجات داده بودید.یادتان هست؟

دستش را روی سرم کشید و بوسه ای بر پیشانی ام زد، بعدش هم با لبخند تلخ و طوری که انگار از صبح منتظر این سئوالم بوده شروع کرد به صحبت کردن. و من تازه داشتم می فهمیدم که نمی تواند خوب صحبت کند، درست عین خودم با این تفاوت که من از همان اولش بلد نبودم که حرف خوب بزنم. با خودم می گفتم: ای کاش همه ی این ها تصویر بودند! ...

و امروز

انگار سال ها از آن روز ها می گذرد،انگار سال ها خواب بودم و آن تصویری که روی سیاهی ها نقش بسته بود مرا از خواب بیدار کرده است و از من آدم دیگری ساخت.این روزها احساس می کنم که خودم را همان طور که هستم، شناخته ام. دلم می خواهد همه ی راز هایم را به همه بگویم تا دیگر درونم چیزی نماند. دلم می خواهد سر راه آدم ها گلدان های پر از یاس، اقاقیا و نرگسی ها بگذارم. این روزها همان تصویری که مرا این همه هراسان کرده بود، نزدیک تر آمده و درست بالای سرم ایستاده است. صدایش را می شنوم ، صدایش نه بوی باروت می دهد و نه رنگ خون دارد و نه صدای فریاد. صدایش بوی اساطیری دارد.

 من می دانم یک روز همه ی این تصویر ها در هم خواهد آمیخت، تا تصویر مرا از پشت قاب ها زنده کرده و بیرون بیاورد. آن روز که همه ی رنگ ها رنگ خواهد باخت...

 

پ ن: سال نوتان مبارک

 


 
comment نظرات (3)