" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 10:19 ب.ظ روز جمعه 6 دی‌ماه سال 1387
 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه یک عشق ست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه...

همه ی این مدتی که نبودم منتظر کسی بودم، منتظر کسی که از دستم بگیرد و ببرد تو کلاس آل اسحاق، سر کلاس استاد ریاضی مان تا بگوید تنبل باشی و ما بخندیم و من بعد ها درباره اش بنویسم استاد خوبی بود، ولی نمی دانم چرا همیشه پیش هر کسی که می نشستم ، او را برای حل کردن تمرین ها پای تخته صدا می کرد و بد تر از آن چرا آخر ترم ورقه امتحانی مرا آن جور اصلاح کرده بود. مرده شور ریاضییتان را بروم، من باید ریاضی می خواندم. استعداد ریاضی بودم ولی حیف جبر ناظممان نگذاشت. ولی عوضش دارم دکتر می شوم، خودش هم دکتر داروساز، مهدی می گفت داروسازش چیه که از دکترش هم این همه انتظار داشته باشی. راست می گفت همه شان بوی خیانت می دهند، بوی باورتی که ماشه اش کشیده شده و منتظر یک اشاره است. اشاره ای که پایان راه را نشان می دهد، ولی این پایان کار من نیست. هنوز آدم های زیادی هستند که یادشان می رود موقع رفتن در خانه شان را ببندند.

آیا یک نفر به تنهایی می تواند سرنوشت دنیا را عوض کند؟

من که ایمان داشتم، ولی بعضی وقت ها بهش شک می کنم. درست مثل همین الان که دارم سعی می کنم بین همه اتفاقات را طوری به هم ربط بدهم و خودم را آن سوی مساوی قرار دهم.


 
comment نظرات (1)