" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
Meds
نویسنده : افشین - ساعت 12:24 ب.ظ روز شنبه 21 آذر‌ماه سال 1388
 

احساس می کردم که دارم خفه می شوم ولی نمی شدم. تمام نفس هام حبس شده بود، ولی انگار قرار نبود چیزی تغییر کند. کاری از دستم بر نمی آمد، هیچ وقت خودم را این چنین ضعیف و ملول نیافته بود، هیچ وقت هم دوست نداشتم که این طوری شود. حاضر بودم که بمیرم ولی کم نیارم و این ها را نبینم. بعضی وقت ها سرم را بالا می آوردم و زیر چشمی نگاهش می کردم، ولی برعکس همیشه سرش پایین بود طوری که انگار حواسش به من نبود. خودم را گم شده توی آن همه نفس هایی نه می توانستند کشیده شوند و نه هم اجازه ی بیرون آمدن داشتند، می یافتم. حس می کردم که به آخر خط رسیده ام و تقدیر این است که زندگی من این طور تمام شود.  


 
ادامه مطلب...
 
 
Kaybolan Yillar
نویسنده : افشین - ساعت 09:40 ب.ظ روز دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388
 

ساعت سه و نیم شب را نشان می دهد ولی من اصلاً خوابم نمی آید. روی تختم از این سو به آن سو می شوم ولی باز هم خوابم نمی برد. پنجره اتاقم باز است و پرده هاش کشیده. یاد پرده ها را تکان می دهد و مرا آشفته تر می سازد. همه اجسام ذهنم به هم ریخته است و صدای نت های پیانویی که  از بیرون می آید رشته افکارم را از هم می پاشد. نمی دانم از کی شروع شده است، ولی از همان وقتی که روی تختم دراز کشیدم صداش را می شنوم و تا الان هم ادامه دارد. بعضی وقت ها صداش آنقدر بلند می شود که حس می کنم دم گوشم کسی دارد می نوازد و یا کسی درونم دارد گریه می کند.بعضی وقت ها هم در بین صدای عبور ماشین ها از خیابان به صدای مبهمی تبدیل می شود شبیه صدای گریه ی نصف شبانه نوزادی که پستان مادرش را می خواهد. و من دارم توی افکارم دارم غرق می شوم.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات (13)