" href="/rss" /> Kaybolan Yillar - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

Kaybolan Yillar - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
Kaybolan Yillar
نویسنده : افشین - ساعت 09:40 ب.ظ روز دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388
 

ساعت سه و نیم شب را نشان می دهد ولی من اصلاً خوابم نمی آید. روی تختم از این سو به آن سو می شوم ولی باز هم خوابم نمی برد. پنجره اتاقم باز است و پرده هاش کشیده. یاد پرده ها را تکان می دهد و مرا آشفته تر می سازد. همه اجسام ذهنم به هم ریخته است و صدای نت های پیانویی که  از بیرون می آید رشته افکارم را از هم می پاشد. نمی دانم از کی شروع شده است، ولی از همان وقتی که روی تختم دراز کشیدم صداش را می شنوم و تا الان هم ادامه دارد. بعضی وقت ها صداش آنقدر بلند می شود که حس می کنم دم گوشم کسی دارد می نوازد و یا کسی درونم دارد گریه می کند.بعضی وقت ها هم در بین صدای عبور ماشین ها از خیابان به صدای مبهمی تبدیل می شود شبیه صدای گریه ی نصف شبانه نوزادی که پستان مادرش را می خواهد. و من دارم توی افکارم دارم غرق می شوم.

صبح پسری توی ایستگاه مترو هی به زمانه بد و بیراه می گفت. داستان مردی را تعریف می کرد که به سر یک نخ، آدامس چسبانده بود و شب ها به سراغ صندوق های صدقات می رفت و دزدی می کرد و انگار او دستگیرش کرده بود. همه ی حرفاش را نخواسته شنیدم، یعنی راستش گوشه ای ایستاده بودم، دو سه بار حس کردم که انگار دستش دارد داخل جیبم می رود. برگشتم و چشمم به چشم هاش افتاد و بعد گوشی موبایلش را در آورد و مشغول صحبت کردن شد و من هر بار فکر کردم که حتماً دستش توی جیب خودش بوده و چون خیلی نزدیک هم ایستاده بودیم من اشتباهی حس کردم و به همین خاطر چیزی نگفتم و در عوض فضولیم گل کرد. هر چقدر تلاش کردم نفهمیدم چه می گفت پشت گوشی. تنها چیز هایی که فهمیدم ازش همین حرف های جسته و گریخته ای بود که داشت برای دوستش تعریف می کرد و آخرین بار جلوی در، موقع پیاده شدن توی یکی از ایستگاه ها بود که چشمم به چشم هاش افتاد. نگران و ملتهب به نظر می آمد. در که باز شد بیرون پرید و ناگهان توی خیل جمعیت گم شد.

چند ایستگاه بعد وقتی پیاده شدم؛ تازه فهمیدم که کیف پولم توی جیبم نیست. توی بقیه جیب هام هم فقط چهارده تومان بیشتر نداشتم که پنج تومانش خرج برگشتنم شد. با پنج تومانش هم یک کارت شارژ خریدم و الان توی جیبم فقط دو تا دو هزاری مانده.

حالا که دارم فکر می کنم می بینم هیچ وقت به اندازه الان ارزش پول را ندانسته بودم و احساس بی پولی نکرده بودم. این ماه های آخر آنقدر ولخرجی کردم که الان حتی با چهار هزار تومن برای فردا دلشوره می گیرم. تازه بدبختیم فقط به این ختم نمی شود. کارت شارژ را هم موقع خراش دادن، آن قدر بد خراش دادم که دو شماره آخرش کاملاً محو شد. آمدم آن دو شماره آخر را از خودم بزنم ولی شماره های اشتباه باعث مسدود شدن حسابم شد.

یادم می آید آن زمان که برای عمومی می خواندم یک همکلاسی داشتم. یک مدت پیداش نبود. سر کلاس های درس حاضر نمی شد و به خاطر همین هم آن ترم مشروط شد. بعد ها برام تعریف می کرد که آن روزها به خاطر بی پولی و خجالت ازهمکلاسی هاش ، نمی آمده دانشگاه. می گفت حتی پول ماشین برای آمدن را هم نداشتم و من تازه داشتم درکش می کردم. یعنی تا امروز همه اش فکر می کردم که می فهمم چی داشت می گفت ولی الان دقیقاً حس آن زمان او را دارم.

***

ویزای آمریکاش جور شده بود. یک مدتی هم رفت ترکیه.مثلاً منتظر من بود ولی خودش هم می دانست که الکی انتظار می کشد. من خودم را ازش بریده بودم و جای دیگری  دوخته بودم. برای همین هم دو ماه بیشتر منتظرم نماند. این دو ماه را هم فقط صرف گشتن کرد. می دانست که من از این جور جا ها خوشم میاد، عمداً می رفت و از آن ها عکس می گرفت و برام میل می کرد. بعد برام می نوشت که: اگه گفتی جای کی این بغل خالیه؟ من هم می نوشتم که معلومه آنجا، جای من نیست.

یادته یه بار ازم پرسیدی که برای تولدت چی بخرم. منم بهت گفتم: سیگار! من تو عمرم سیگار نکشیدم. دلم می خواد روز تولدم اولین سیگارمو تا آخرش هوا کنم و تو هم برام سیگار هدیه آورده بودی اون روز. یه جا سیگاری خوشگل که من طرح روشو خیلی بیشتر ازسه تا سیگار برگی که توش بود، دوست داشتم. یادته اون شب چقدر بهت گیر دادم که طن طنی چرا سه تا خریدی؟ یمنش به چیه؟ و تو موقع رفتن گفتی که یکی برای من، یکی برای تو و آخری هم مال اون و من ازت پرسیدم اون دیگه کیه؟ تو گفتی می دونم یه روز ترکم می کنی و من موندم. حیرون و دل نگرون موندم و حرفی برای گفتن نداشتم. نمی دونستم که یه روز می رسه که سهم هر سه نفرمون میوفته به گردن من.

کارها تو دانشگاه هم خوب پیش نمی رفت. محدود شده بودم،توهمه چی، حتی برای سلام دادن هم محدودیت داشتم و این ها همه اش محدودیت هایی بود که خودم برای خودم وضع کرده بودم. همان سال انتخابات انجمن بود و من هم ثبت نام کردم. اهدافم را نوشته بودم، زده بودم روی دیوار! ولی بی انصاف ها روش هر چی می خواستند نوشته بودند. زیرش هم نوشته بودند لطفاً با من ازدواج کنید! فکر نمی کردم که مشکلاتی که این همه من براش نگران بودم برای آن ها طنزی بیشتر نبود. فرداش توی دانشکده دندان پزشکی کلاس داشتیم. کلاس که تموم شد از جام بلند شدم و گفتم هیچ کس حق ندارد از جاش تکان بخورد و خیلی مودبانه همه شان را زیر سئوال بردم که همکلاسی بودن برای آدم یک حقی ایجاد می کند. وسط همین حرف هام بود که حس کردم فشارم افتاده پایین. بدنم مثل مرده ها سرد شده بود و از شدت سرما همه استخوان های بدنم داشت می لرزید. حتی صدام هم لرزه داشت و من داشتم خودم را با شرایط جدیدی وفق می دادم که بعد ها قرار بود زیاد دچارش شوم.

 

سال ها گذشته بود و ما اصلاً با هم دعوا نکرده بودیم. اولین بار که دعوامون شد، بعد قهر کردیم با هم و بعدش هم شب رو نخوابیدیم. نه تو و نه من. تو تا صبح پیانو زدی و من کتاب خوندم. صدای پیانوت همه اتاقمو پر کرده بوده، بعضی وقت ها چنان شتاب می گرفتی و ضرب آهنگت تند می شد که من جای تو دلهره می گرفتم. می خواستم کاری کنم ولی نمی توانستم. فقط بلد بودم کتاب بخونم. کتاب سه قطره خون صادق خان رو گذاشته بودم جلوم. از روش می خوندم و هیچی نمی فهمیدم . وقتی داشتم می خوندم هم  به این فکر می کردم که حامد چرا دست به خودکشی زد؟ تقصیر من و تو چی بود؟ اصلاً چرا حامد اون حرف ها رو اول کتاب نوشته بود؟ یه مدت اون صفحه رو با چسب به هم چسبوندم تا دیده نشه. ولی یه روز وقتی کتابو به پریسا امانت داده بودم تا بخونه، چسبشو باز کرده بود و خونده بود و هی سئوال پیچم می کرد. شاید پریسا وقتی خونده بود چیزهایی ازش فهمیده بود که من نفهمیده بودم، به همین خاطر اون صفحه رو از اول کتاب پاره کردم و قایمش کردم. بعد ها هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم. حالا که فکر می کنم می بینم که واقعاً هیچی ازش نمی فهمیدم. نمی فهمیدم یا بلد نبودم؟ من حتی قهر کردن رو هم بلد نبودم چه برسه به آشتی کردنش. بهت که تعریف کرده بودم چطور تو دوران دبستان تو کلاسمون یه هو قهر کردن مد شد و همه با هم قهر شدند. اوائل فکر می کردم قهر کردن یه شوخی نحسیه که آدم ها با هم می کنند تا این که یه روز سر کلاس ، وقتی معلممون داشت از چند نفر درس می پرسید با اشاره به همشان فهماندم که قیچی، چاقو، ببر ...تا ببریم. بریدم. به هم چسبوندنشو دیگه بلد نبودم. بعد ها اگه هم چسبید برای این بود که بریدنش از یادم رفته بود.   

فقط انجمن نبود، فقط این نبود که انجمن علوم پزشکی داشت از کل انشعاب پیدا می کرد. حتی فقط به خاطر این نبود که بچه های سال آخر بسیج به عنوان مجریان انتخابات داشتند کل رای ها را هدایت می کردند. من اهداف بزرگ تری داشتم که جایی ننوشته بودم. قرار بود انجمن اولین پله باشد برای پرواز. می خواستم بهش ثابت کنم که اگر من ماندم برای روزی بود که از کودکی آرزوم بود. می خواستم دفعه بعدی که دیدمش، جلوش شانه ای بالا بیاندازم و بگویم من همان افشینم...

ولی روی همین اولین پله، زیر پام را خالی کردند. به خاطر همین بود که نبخشیدمشان و هیچ کدامشان از آینده ام سهمی نداشتند.

صبحش مامانت زنگ زد. گفت که دیروز هیچی نخوردی و نخوابیدی. گفت من دخترمو این طوری نمی خوام ببینم. گفت که باهات صحبت کنم. تا ظهر با هم حرف زدیم و من اون روز از خونه بیرون نیومدم. بعد از ظهر که از مدرسه بر می گشتی منو دیدی که تو پاگردی در خونه تون نشسته ام. پاهامو جمع کرده بودم روی هم، به همون سبکی که فقط تو بلد بودی و من. منو که دیدی بغض کردی، اومدی نشستی کنارم. ساعت ها گذشت. نه تو حرف زدی و نه من. یه هو بغضت شکست و زدی زیر گریه. وقتی داشتم اشکا تو پاک می کردم از چشم هات، بهت گفتم که مردا گریه نمی کنند. گفتی ولی من مرد نیستم. گفتم تو مرد منی و من هم زن تو.

 

یعد از این که پاش به آمریکا رسید؛ خیلی عوض شد. نت کم می آمد وقتی هم می آمد سرش شلوغ بود. بعضی وقت ها هم چند تا عکس از مهمانی هایی که می رفت می انداخت و برام می فرستاد. آخرین عکسش را هم روز Tanks Given خانه مادربزرگش گرفته بود.یک شب ساعت سه و نیم بود که زنگ زد. از پشت خط صداش می لرزید. گفتم می دونی الان ساعت چنده؟ چه خبرته؟ گفت که من تصمیمو گرفتم. گفتم چه تصمیمی؟ گفت که تصمیم گرفتم تورو فراموش کنم. گفت اینجا شرایطش با ایران فرق می کنه. اگه ایران بودم تا آخر عمرم منتظرت می موندم. ولی اینجا انتظار جلوی پیشرفت آدم ها رو می گیره! گفت تو ایران هیچی ارزش نداره نه زندگی، نه زمان و نه عشق ورزیدن هاش. آدم ها پیر به دنیا میان و پیر هم از دنیا می رن. ولی اینجا همه چیزش فرق داره. انتظار زمان می بره و زمان هم آدم رو پیر می کنه. تو که اومدنی نیستی .من نمی خوام همه ی زندگیم فدای انتظار الکی بشه.

***

نور مهتاب از پشت پنچره باز اتاقی که پرده هاش کشیده هستند روی جعبه ی سیگاری که درست روی میز کنار سرم قرار دارد می افتد و جعبه ی سیگار در تاریکی می درخشد.  یاد عکسی می افتم که سال ها پیش روز تولدم با همین سیگار ها گرفته بودیم. من روی یک کاناپه نشسته ام و او سمت راست من کنارم نشسته. من یکی از این سیگار ها را گذاشته ام روی لبم و سرش را به سمت او خم کرده ام و او هم سیگارش را روی لب سمت من خم کرده است. در دست راست من فندکی هست که روشن هست. 

ولی یک فندک برای آتش زدن همه ی خاطراتم کافی نیست. شاید بتوانم با آن آخرین نامه ام را آتش بزنم. نامه ای که این طور شروع شده است: بعد از سال ها تو فیس بوک دیدمت. سه بار ادت کردم ولی تو دینای کردی. حرف های زیادی برای گفتن به تو داشتم. ولی حیف که این آخرین حرف هام هم به گوش تو نخواهد رسید...

از بیرون صدای تصادف سختی می آید، ضرب آهنگ صدای پیانو تند تر می شود. از پنجره ام به بیرون می نگرم. به تاریکی که همه ی شهر را فرا گرفته. دلم می خواهد قبل از این که یکی از سیگار ها را روشن کنم، خودم را از پنجره اتاقم که در طبقه پنجم ساختمان قرار گرفته پایین بندازم.

ساری

۸۸/۸/۱۸


 
comment نظرات (13)