" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
عصیان
نویسنده : افشین - ساعت 12:04 ق.ظ روز پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1391
 

و من از زمانی که افکارم را در خدمت خلق خدا قرارد دادم  و خودم را از بلندای سرنوشت رها ساختم تا داوطلبانه تسلیم قضای الهی شوم، درست از همان روز که گل سرخت را لای صفحه های تاریخ گذاشتم و دنبال سئوال ساده ای گشتم و ناگهان خود را مچاله از درد میان سایه ها  یافتم. من از همان لحظه ای که خودم را در نگاه نگرانی گم کردم و سرانجام در رویاهای کودکی که ذهنش پر از نقشه های فرار بود یافتم؛ من از همان دوره ای که خط روی ماشین های لوکس از زخم روی کارگر های سازنده دردناکتر شد و شرف آدم ها مثل پول خرد در جیب هایشان سنگینی کرد تا نگهبانان شب از دیوار حیا و آبروی مردم بالا روند، دنبال تو می گردم. 

من از قاب آن تصویری که کودک فرار با نگاه های نگران در وجودم قایم می شد، فضای تنگ لای صفحات کتاب که نفس ها در آن گیر می افتاد، محبوس می شد و سرانجام می مرد، از بی وزنی شعرهایی که تنها استفاده شان در ربایش علاقه های تکراری بود. من از ارتفاع فلسفه که از دود سیگار هم بالا تر نمی رفت و همیشه بوی حقارت می داد، از اعماق سیاست که انسان های عصر حجر را لباس رسمی می پوشاند تا دانش آموزی در لیوان استادش تف بیاندازد، من از درازای سایه مردی که می خواست با آن حرف بزند، من از چهار چوب دری که رو به با غچه باز می شد؛ باغچه ای که در آن انسان ها به جای گل دست هایشان را می کاشتند و از وسعت باغچه ای که کل هستی را در خود جای می داد، سراغ تو را می گیرم. 

و من از زمانی که خودم را گم کرده ام، دنبال تو می گردم و تو را پیدا نمی کنم. تو اما به من نگاه کن، لبخند بزن و سعی کن همیشه همان طور که می شناختمت (یا حداقل فکر می کردم که می شناخنم) بمانی.


 
comment نظرات (3)
 
 
Kirintilar
نویسنده : افشین - ساعت 07:38 ب.ظ روز دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1391
 

ساعت ام را نگاه می کنم و عقربه هاش را و چرخش عقربه ها را. عقربه هایی که همیشه دنبال هم می افتند و فقط بعضی وقت ها هست که به هم می رسند.

ساعت ام را نگاه می کنم ، عقربه کوچکتر روی 9 است و بزرگتر روی 12 و عقربه ی ثانیه شمار همچنان دور یک نقطه مبهم با حداکثر سرعت می چرخد. مثل ما که این همه سال دور خودمان چرخیدیم و زمانی به خود رسیدیم که همه ی نقطه ها جا مانده بود.

ساعت ام را نگاه می کنم و دیگر مطمئن می شوم که تو به من نخواهی رسید و من تو را تا مدت ها نخواهم دید. چه داستان تلخی دارند این خط های موازی که بعضی جا منقطع می شوند، بعضی جا ها حذف می شوند ولی هرگز به هم نمی رسند. علتش را از (م) پرسیده بودم و او هم با طرح لبخندی در لب گفته بود زمانی که این دو خط به هم برسند تصادف ها شروع می شوند.

و چه تصادفی بزرگتر از رسیدن تو به من. آه، چقدر دلم الان می خواهد که این دو خط لعنتی به هم برسند ولی نمی رسند. چقدر دلم می خواهد به مقصد نرسم. چقدر دلم قهوه های تلخ (ن) را می خواهد. قهوه هایی که هیچ وقت فرصت امتحان کردنشان را هم پیدا نکردم و همه چیز یک روز تمام شده، به اندازه بوی این قهوه های داغ.

بچه که بودم. یک بار خواب دیده بودم که تو و من و (آ) از یک دنیای دیگر می آییم و وقتی به زمین می رسیم هر کدام یک جایی می رویم و موقع برگشتن من شما را پیدا نمی کنم و از این که تنها هستم و راه برگشت را نمی دانم نگران می شوم. درست به اندازه الان که من به خاطر این درس های زندگی رهسپار ساری ام و تو پشت سر من دنبال سریازی ات داری می روی یزد و (آ) هم تبریز جا مانده است.


 
comment نظرات (0)