" href="/rss" /> دسته‌بندی من غلام قمرم (فقط دنیا بخواند) - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

دسته‌بندی من غلام قمرم (فقط دنیا بخواند) - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
غلام قمر
نویسنده : افشین - ساعت 11:06 ب.ظ روز سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385
 

 

عکس از عبدالحسین رضوانی

من غلام قمرم غیر قمر هیچ نگو
پیش من جز سخن شهد شکر هیچ نگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج ببر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفرهیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشرراست
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیرو زبر خواهم شد

گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


 
 
 
SaNa YiNe MuHTaCiM
نویسنده : افشین - ساعت 11:10 ب.ظ روز سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1385
 

یک آسمان پرنده ، توی حافظیه ی شیراز می گردند . من روی آخرین پله ی جهان می نشینم و به آنهایی نگاه می کنم که پله ها را یک به یک بالا می روند . همه ی نامه ها و نوشته ها را روی پاهایم می گذارم و مثل یک مادر برای کودکش ، برای کاغذ پاره هایم آخرین لالایی ام را می خوانم

تو شاید پشت یکی از پنجره ها ایستاده باشی ، یا روی یکی از پله ها نشسته باشی و به تفسیر آخرین نغمه گوش بدهی .شاید جهان برای یک لحظه سکوت کند تا صدای من را دریابد و بعد ...


 
comment نظرات (2)
 
 
برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد
نویسنده : افشین - ساعت 06:08 ب.ظ روز چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

 

سلام افشین !
امروز هم گذشت ، مثل شنای آرام یک قاصدک روی آب ، باز یک شب دیگر آمد و فردایی در راه ، آبستن امتحانی نو و لحظه هایی نو . دیروز تمام لحظه هایم تو شده بودی که با خودخواهی تمام شعله ات را به جان کشیدی . دیروز توی آینه ها ، بارها تو را آه کشیدم و به مسخرگی خودم بارها خندیدم ....

نیامدی که دلم را از احساسی مبهم پر کنی ، احساسی که دیروز طغیان کرده بود و یاد تو را به آتش می کشید و به مبارزه می طلبید ...

گم شده ای افشین . قرار بود پیدا بشوی . اما فریاهای شاعرانه ات کو ؟ حرفهای عاشقانت ؟ عکس های مشتاقت ؟و آن لحظه های اهلی ات کجایند ؟ لای کدام روزمرگی جا مانده اند ، در کدام مشاجره له شده اند ، کدام خشونت آنها را این چنین از تو دزدیده است ؟ پیش کدام دل ، کدام چشم ها آن ها را جا گذاشته ای!؟

افشین ! تمام دارایی تنهایی من ! فکر می کنم نمی دانم که چگونه کولی وار آشفته ی مانس هستی، که تمام دلت را تکه تکه کرده ای و به راه ها سپرده ای . بهار از پیچ و تاب کمر گل ها ی ایوان بالا رفته و دست درکش آنها ، با آنها درآمیخته اما ...

اما گل های ایوان اتاق تو را کسی به یاد نمی آورد ...

از جا برخیز و کاری کن که بهار بیاید و بخندد


 
comment نظرات (2)
 
 
من اگه تورو دوباره نبینمت
نویسنده : افشین - ساعت 05:47 ب.ظ روز سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

دعا می کنم برای رستگاری اش ، برای زنده بودنش ، سالم بودنش و شاد بودنش .

من اگه تورو دوباره نبینمت

عشق من مهم نیست . مهم آن است که سالم باشد و سلامت و روحش رستگار و همه ی اینها برای من کافیست .... این بار دیگر نمی خواهم بی راهه بروم و باید بگویم عاشق شدن حق هر انسانی است ؛ چرا که اساساً زندگی با عشق معنا پیدا می کند حتی اگر لیلی به مجنون نرسد.مهم آن است که فرهاد به خاطر عشق ، دل کوه را بکند و چشم رودخانه را از آن رد کند . مهم آن است که مجنون هفت بیابان را هفت بار با پای پیاده برود و برگردد تا به نکته ی بسیار سفر باید کرد ؛ تا پخته شود خامی برسد. دوست دارم چمدان دلم پر از عشق های پاک و دست نخورده باشد .

 خدایا اورا رستگار کن .


 
comment نظرات (1)
 
 
دیوانه
نویسنده : افشین - ساعت 10:25 ب.ظ روز سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

مرا دیوانه ام خواندند

سنگ زدند مرا و من یارای گریزم نبود

مسخره ام کردند

مرا خندیدند

من همه ی حرفهاشان را گریستم

...

مرا دیوانه ام خواندند !


و پی چشمهای لرزان من ،تو حتی دلت هم نلرزید


 
comment نظرات (1)
 
 
بگو که سجاده اش هنوزگوشه ی قلبم برای او پهن است
نویسنده : افشین - ساعت 05:57 ب.ظ روز چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1385
 

سال ها است که در به در دنبال دوستم می گردم . سراغش را در همه لحظه ها ی ناب می گیرم . ثانیه های مقدس را زیر و زبر می کنم . از در و دیوار ملکوت بالا می روم و گاهی حتی به پشت بام های ازل و ابد هم سرک می کشم ؛ اما پیدایش نمی کنم ، خبری از او نیست. اگر بود ، این جاده این همه طولانی نبود و من این همه تنها نبودم .

اگر بود ، این کوله پشتی این همه سنگین نمی شد و این قلب این همه خالی اگر او بود...

بعضی وقت ها نا امید می شوم و سرم را توی دست هایم می گیرم و گریه می کنم.همان وقت هاست که شیطان جلویم سبز می شود و می گوید: این قدر دنبال دوستت نگرد. او خیلی وقت است که به تو و فرشته هایت می خندد.

شیطان مسخره ام می کند و می رود ، اما من مطمئنم که دروغ می گوید.

دوستم لهجه فرشته ها را خوب می فهمید و صدایشان را از توی انبوه هیاهوها و همهمه ها تشخیص می داد.دوستم کوچه پس کوچه های آسمان را از خانه خودش بهتر بلد بود . حالا چطور ممکن است به فرشته ها بخندد! نه مطمئنم که شیطان دروغ می گوید.

پاید قیافه اش عوض شده باشد . شاید اسمش را عوض کرده باشد. اما مطمئنم که چشمش هنوز ستاره است و قلبش هنوز آسمان . مطمئنم که پیرهنش هنوز بوی بهشت می دهد .

پس من باز می گردم و می گردم . حتی اگر هزار سال دیگر هم طول بکشد . اما اگر تو زودتر از من او را دیدی ، به او بگو که چقدر دلتنگم ، چقدر منتظرم ، بگو که سجاده اش هنوزگوشه ی قلبم برای او پهن است


 
comment نظرات (8)