" href="/rss" /> دسته‌بندی یادواره - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

دسته‌بندی یادواره - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
بر پناه درختی بوف کوری بر کوی دانشگاه نشسته بود!
نویسنده : افشین - ساعت 12:24 ب.ظ روز دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1385
 

 

 

ساعت 8:55 صبح - باز هم شاهگلی - باز هم یک روز خوب دیگر

سلام و صبح به خیر . من باز هم اینجا هستم . اینجا روی یکی از نیمکت های سبز رنگ شاهگلی ، هوا ایجا عالیه.با این که اینجا این همه خوبه ولی فکر من هنوز هم پیش آن دانشجو های زخمی است . حالا جریان را به تو هم تعریف کردم و قلبم حتی بیشتر از دیروز فشرده شد.

در دفترنامه ها حرفهای خوبی زده بودی . خواستم بگویم که اگر زمانی تصمیم گرفتی آن موسسه را درست کنی حتماً به من هم خبر بده . نمی دانی چقدر برای این جوانان نگران هستم. جوانانی که همین امروز و فردا خود ما هم جزو آنها خواهیم شد. احساس می کنم که زندگی کردن و جوانی کردن چقدر مشکل شده !....

بدور از هر دغدغه ی دیگر ی ، از اینجا ؛ جایی که از چرخ و فلک خوب شاهگلی فقط کمی دیده می شود ، دوست دارم با همه ی آن دانشجو های زخمی و کتک خورده حرف بزنم.

دیگر حرفی ندارم جز این که دعا کن حال آن جوان ها هر چه زودتر خوب شود.

 

دوستدارت :سین - دختری که حتی نگاه کردن به چرخ و فلک هم آرامش نمی کند.


 
comment نظرات (6)
 
 
یاد ایام
نویسنده : افشین - ساعت 09:36 ب.ظ روز سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1385
 

* دوم خردادی دیگر


 
comment نظرات (2)
 
 
عید
نویسنده : افشین - ساعت 10:38 ب.ظ روز یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384
 

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

 

شادیه شکستن قللک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

عشق یک ستاره ساختن با دلک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

 

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم


 
comment نظرات (1)
 
 
مرگ یک دیکتاتور
نویسنده : افشین - ساعت 10:15 ب.ظ روز شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1384
 

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص برخاستیم

ما نعره زنان از سرجان گذشتیم...

 

کس را پروای ما نبود

در دور دست مردی را به دار آویختند.

کسی به تماشا سر بر نداشت

 

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالب خود برآمدیم

 

امروز فرشته های خدا تو اون دنیا جشن گرفتند چون یکی از ظالمای این دنیا کم شد. امروز بشریت یک قدم دیگر به آزادی نزدیک شد.

خبر خیلی کوتاه بود : اسلوبودان میلوسویچ دیکتاتور سابق کشور یوگسلاوی در زندان دادگاه لاهه در گذشت !

میلوسویچ که زموونی اسمش لرزه به جان آدمی می انداخت ؛ کسی که به کشور خودش رحم نکرد ؛ کسی که هزاران مسلمون و غیر مسلمون رو با یک امضا به کشتن داده بود(بوسنی ؛ کرواسی و ...) حالا خودش در یک گوشه ی زندان ( در حالی که نه از قدرت خبری بود و نه از عظمت) جوون داد . شاید حتی مامور زندان هم بعد چند ساعت یا چند روز فهمیده باشه که مرده

شایدم از اون موقع که تو انتخابات کشورش با نه ی بزرگ مردمش روبرو شد ، مرده به حساب میومد! ولی آدمایی که به خودشون حق می دن که با سرنوشت مردم این جوری بازی کنند ؛ مرگ حقشونه !

میلوسویچ مرد و مرگش آغازی دیگر بود با این پیام که مرگ سرانجام تمام بندگان خداست چه غنی ؛ چه فقیر . چه عزیز ؛ چه غیر عزیز

و چه سخته بعد از مرگ ؛ کسایی باشند که برات گریه کنند ؛ یا حداقل کسی از این مردن شاد نشه


 
comment نظرات (1)
 
 
روز جهانی زن
نویسنده : افشین - ساعت 12:28 ب.ظ روز جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384
 

در چنین روزی ، زنها با خودشون فمنیسم می کنند و احساس می کنن که خیلی مردن !!! ( بجون ۴ تا بچم شوخی کردم . نمی دونم دیدید که بعضی خانمها از کلماتی مث نامرد‌ ، قول مردونه و ... استفاده می کنند ؟)

در چنین روزی ، مردای زن ذلیل توی وبلاگاشون سخنهای آتشینی در دفاع از حقوق حقه بانوان ایراد می کنند و مدام به دوست دختراشون می گن که : چرا به وبلاگ من سر نمی زنی!!!

در چنین روزی ، بازهم ما ایرانی ها یک مشت شعار قشنگ قشنگ به هم تحویل می دیم و طبق معمول از عمل خبری نیست . هنوزم پسر ایرانی در آن واحد با ۴ تا دختر دوست میشه و خدا اوونروز رو نیاره که غلاغه بهش خبر بده دختر داییه پسر عموهاش ، با یک پسری دیده شده . آی نفس کش !! خون جلوی چشماشو میگیره . احساس می کنه که ناموسش لکه دار شده و تا یه آبرو ریزی درست حسابی راه نندازه دست بر نمیداره . تراژدی ماجرا اینجاس که از فردا همین آقا برای زن و مرد فامیل میشه اسطوره غیرت ( بخوانید عصاره حماقت ) یکی هم پیدا نمیشه به این مردک بگه آخه دیوانه اوون ۴ تا دخترا هم که تو باهاشون دوستی بلاخره خواهر یکی دیگه هستند . اگر اینکارو بد می دونی پس سه نقطه می خوری که خودت اینکارو میکنی ، مرگ خوبه اما واسه همسایه غازه ؟ آره ؟ یکماه پیش تلوزیون داشت از مراسم جشن تکلیف گزارش پخش می کرد ، مجری از یه دختر کوچولو پرسید که ، خب از امروز چه کارهایی باید بکنی ؟ دختر بنده خدا هم حرفهایی رو که احتمالا از خانم دینی !! یا مامانش شنیده بود رو تکرار کرد " از امروز دیگه باید موهامو از نامحرم بپوشونـــــــم . از امروز دیگه نباید بلند بخندم و .... !!! " . می دونید مخ آدم سوت میکشه . بعد اوونوقت از رضا شاه کبیر ایراد می گیرند که چرا بزور کشید پایین ( البته منظورم حجابه ) ، و اینکار رضا شاه رو با حجاب اجباریه این آقایون قشنگ مقایسه می کنند . وجدانی با اینهمه تعصبی ( حماقتی ) که دچارش هستیم و من ۲ نمونشو بالا نوشتم چند درصد احتمالا می دید که اگر شخص رضا شاه نبود الان ۹۰ ٪ زنان کشور ما مث کشور دوست و آویزونمان ، افغانستان به شلیته و تنبون و روبنده ملبس بودند ؟ اونایی که زیر ۱۰۰ در صد بگن فرشتگان خدا بهشون تف می کنند !! راستی چرا مردا سفره ابوالفضل و این حرفا روندارند ؟ چرا مردا ختم انعام نمی گیرند ؟ چرا دیه زنها نصف مرداس ؟ چرا ارث زنان نصف مرداس ؟ چرا شهادت ۲ زن برابر شهادت ۱ مرد است ( آیه ۲۸۲ سوره بقره ) ؟ چرا همیشه ۱=۲ هست ؟ با این حال چرا مردا قرآن سر نمی گیرند و زنها سر می گیرند ؟ پاسخ این سوالها این نیست که زن ایرانی بلانسبت تر از مرد ایرانیست نه اصلا قصد کسب شخصیت برای مرد ایرانی رو ندارم . کیه که ندونه مرد ایرانی دچار چه توهماتی هست اما این سوالها جواب های دردناکی داره که هرکسی جنبه شنیدنشو نداره.

بهرحال وظیفه دارم به تمام خاتونهای ایرانی و غیر ایرانی بخصوص دوستان نازنینی که به این وبلاگ می آیند تبریک بگم و آرزو کنم که روزی برسه که زنان و مردان ایرانی به آنچه شایسته یک انسان متمدن هست برسند ... و اما آرزو بر جوانان عیب نیست ...


 
comment نظرات (1)