" href="/rss" /> دسته‌بندی ورود ممنوع - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

دسته‌بندی ورود ممنوع - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
اسراییل و حزب الله !
نویسنده : افشین - ساعت 12:14 ق.ظ روز جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1385
 
  • دیدید تو یه مسابقه ی فوتبال وقتی یه تیم قدرتمند با یه تیم ضعیف بازی می کنه ، چطور اون تیم ضعیفه می کشه عقب و دفاع محض می کنه !

    هی یه جورهایی سعی می کنه که وقت رو تلف کنه ،چون می دونه که حتی مساوی کردن هم براش یه افتخاریه. حتی اگه موقعیتش بیوفته یه ضد حمله می کنه و گل می زنه و لقب پدیده می گیره . عوضش اون تیم قویه هی حمله می کنه ، می بینه نمی تونه از سد اون همه دفاع بگذره؛ معمولاً سعی می کنه که توپ ها رو سانتر کنه جلو دروازه و یا سعی می کنه که یه پنالتی و ضربه ی آزاد بگیره تا اون جوری هم شانسشو امتحان کنه .مهم همون گل اوله ، یعنی همین که تیم قوی تونست یه گل بزنه ؛شیرازه ی تیم ضعیفه به هم می خوره و معمولاً گل های بعدی هم بهش اضافه می شن و آخر بازی تیم ضعیف سرافکنده به رختکن می ره !

    الان وضعیت اسراییل و حزب الله هم شده شبیه همین تیم های فوتبال ، از یه ور حزب الله داره با چنگ و دندان دفاع می کنه و از اون ور هم اسراییل سر تا پا حمله.

    حزب الله بایدفراموش نکنه که فوتبال نود دقیقه هست وفوتبال هم یه بازییه که فقط یه برنده داره !


 
comment نظرات (3)
 
 
گریه ای برای مرثیه ی ناسروده
نویسنده : افشین - ساعت 03:50 ب.ظ روز شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1385
 

 

پرده رو که کنار زدم ، چشمم به کلاغ های سیاه کنار جاده افتاد که به خاطر لاشه ی گنجشکی با هم عوا می کردند ...دلم گرفت ... چشام سنگین شد ... حالا راحت می تونستم حرکت قطرات اشکم رو روی گونه هام حس کنم ... آخرین باری که گریه کرده بودم ، قبل از کنکور بود... به خاطر بی عدالتی گریه کرده بودم ... بعد کنکور تصمیم گرفته بودم هیچ وقت گریه نکنم ... حتی مرگ شوهر عمم هم نتونسته بود بغضمو بشکنه ....ولی حالا ....

از هد ستم صدای آهنگ موزیک میک می هاپپی میاد ...اشکامو پاک می کنم و یه نیم نگاهی به کسی که بغل دستم نشسته ؛ میندازم ... می بینم چفیه یی که تو دستش بود رو انداخته رو دوشش ... یه نگاهی به لباس های خودم می ندازم ... یادم میوفته که ...


 
comment نظرات (2)
 
 
داستان شنگول و منگول
نویسنده : افشین - ساعت 12:15 ق.ظ روز چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1385
 

من حبه انگوری بودم که تو کمد قایم شده بودم..مامانم که اومد هی صدا کرد منگول! شنگول! حبه انگور! ....منگول و شنگول که تو شکم آقا گرگه بودن ؛...من تو کمد زندونی شده بودم..من زبونم بند اومده بود..من نتونستم در کمد رو باز کنم... حالا هنوز همچنان شنگول و منگول تو شکم آقا گرگه هستن..و مامان بزیمون هنوز میره دشت و سراسیمه بر میگرده و هی ما رو صدا میکنه...منم تو کمد موندم..در کمد باز نمیشه...آقا گرگه منتظره تا تو دبه رو پر باد کنه و بده تا دندونشو واسش تیز کنن..آخه شنیده که یه جنگ در پیشه...مامان بزی هم می می هاش پر شیره ..اونم منتظره تا اونا رو واسه اهنگره ببره....همه منتظر منن تا از تو کمد در بیام...تا بگم که چی شده...اما در کمد باز نمیشه ....

یکی در کمدو به روی من باز کنه


 
comment نظرات (3)