با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

دست های خالی

پسرک می لرزد و شما آدامس هایتان را در دهانتان می جنباند، آن قدر بی قید شده اید که حتی توی جامدادی تان، کنار مداد های رنگا رنگتان هم جا نمی شوید. با همین مداد هایتان یک دنیا را روی یک صفحه ردیف می کنید و خودتان را بالای بلند ترین کوه می کشید.اما زندگی زندگی از دست های شما چه انتظاری دارد. دست های خالی که به زور بودن را در میان رفتن ها هجی می کند. جز بادی که به گلو می اندازید...
پسرک می لرزد ولی شما حتی حجم هوای گرمی که درون ریه های تان راکد مانده را حس نمی کنید. آنقدرسنگین است که می خواهید خفه شوید ولی نمی شوید چون می گذرید. یکی بیاید جسد بی جان مچاله شده مرا از توی این پیاده رو ها جمع کند . منی که تنها گناهم این بود که عابر بودم نه رهگذر!