" href="/rss" /> داستان شنگول و منگول - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

داستان شنگول و منگول - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
داستان شنگول و منگول
نویسنده : افشین - ساعت 12:15 ق.ظ روز چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1385
 

من حبه انگوری بودم که تو کمد قایم شده بودم..مامانم که اومد هی صدا کرد منگول! شنگول! حبه انگور! ....منگول و شنگول که تو شکم آقا گرگه بودن ؛...من تو کمد زندونی شده بودم..من زبونم بند اومده بود..من نتونستم در کمد رو باز کنم... حالا هنوز همچنان شنگول و منگول تو شکم آقا گرگه هستن..و مامان بزیمون هنوز میره دشت و سراسیمه بر میگرده و هی ما رو صدا میکنه...منم تو کمد موندم..در کمد باز نمیشه...آقا گرگه منتظره تا تو دبه رو پر باد کنه و بده تا دندونشو واسش تیز کنن..آخه شنیده که یه جنگ در پیشه...مامان بزی هم می می هاش پر شیره ..اونم منتظره تا اونا رو واسه اهنگره ببره....همه منتظر منن تا از تو کمد در بیام...تا بگم که چی شده...اما در کمد باز نمیشه ....

یکی در کمدو به روی من باز کنه


 
comment نظرات (3)