" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
The Last Song I'm Wasting On You
نویسنده : افشین - ساعت 11:55 ب.ظ روز شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1387
 

هیچ تر از آنی که بدانی همه چیز بوده ای !!!
حالا بیهوده خودت را 
با لیوانِ سرد شده قهوه من
قاطی نکن!
آن جا که داغ بود و
هستی اش را برای تو بخار می کرد
تو چون هرزه ای
دور لیوان های خالی می گشتی
حالا دنبالِ بخاری؟!؟!
حالا که سردِ سرد
در رویایِ تو ته نشین شده است؟!
و تو
         هیچ تر از آنی
                                که قهوه دیگری برایت بریزم!...

 


 
comment نظرات (5)
 
 
No Country for Old Men
نویسنده : افشین - ساعت 02:24 ب.ظ روز شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1387
 

ما چرا این طور شدیم؟ ما که قدیم ها هر سال، آخرهای سال توی کلاسمون سفره ی هفت سین می گذاشتم. سعید قرآن می خواند و من گوشه چشمی مراقب تکه دوزی های مامانم روی سفره هفت سین بودم. دلنواز با آن خط قشنگش می نوشت: بسم الله الرحمان الرحیم. و استاد وقتی به انتهای تخته سیاه می رسید یک نقطه ی بزرگ می گذاشت، یعنی سال به این بزرگی تمام شد.

سفره ی هفت سین عشق من بود وقتی توش تخم مرغ های رنگی می گذاشتند.وقتی که نقش فروهر را با آن بال های بلندش توی ذهن تداعی می کردم.وقتی که برف شادی با حرارت شوق و خنده هایمان در فضا دچار بی وزنی می شد.

همه چیز چه زود از یاد می رود. خانم آرا  می گوید مگر شما چند بار سفره هفت سین توی کلاس گذاشته بودید.یادم افتاد همه اش دو بار! بار دوم ماشاالله بچه ها چقدر استقبال کرده بودند.

بار سوم هم یاد آدمی می افتم که دلش می خواست به هر کسی که سر راهش بهش می رسه بگوید: سلام همکلاسی. یادت هست آن روز که با هم رفتیم سینما و با هم خندیدیم...

فرداش هم من مردم وقتی که داشتم همه ی خاطراتم را زیر خاک قایم می کردم.فردا نبود، سال هشتاد و سه بود انگار.بی خود نبود که می گفتم: من بهتون گفته بودم.

نه عزیز من، بی خودی به مغزت فشار نیار. آنچه که بر من گذشت نه رویا بود و نه واقعیت، خوابی بود که اگر به هر کسی تعربف کنم با طرح خنده ای بر لب یک کلمه اش را هم باورش نخواهد کرد. شابد هم همه ی این ها هوسی بود که قرار هست دو باره در آلبومی جمع شود تا فرزندان فردا با خیال آسوده تر به مدرسه بروند و درس دموکراسی یاد بگیرند.

 

 

پ ن: (برای ثبت در تاربخ) من آدم خیلی با حالی بودم، از وقتی وارد کلاس شدم دچار نوعی وحشت و ترس (که در نوشته هایم پیداست) شدم و برای این مرضم هیچ کس را مقصر نمی دانم.

پ ن ۲:هم کلاسی بزرگترین آرزوی من بود.

پ ن ۳: با دو تا از هم کلاسی هام صحبت کرده بودم قرارشده بود که به همه بچه ها اس ام اس بزنیم که  به خاطر ریزش قسمتی از دانشکده رییس دانشگاه گفته که تا پیدا کردن مکان مناسب با شان دانشجویان ( جمله ای که همیشه دنبالش بودیم) کلاس ها برگزار نمی شه. و این شوخی 13 ما بود!حیف که نشد.


 
comment نظرات (1)
 
 
Cok Uzaglarda
نویسنده : افشین - ساعت 06:32 ب.ظ روز جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1387
 

آن قدر در خانه ماندم که در اتاقم را تار عنکبوت گرفت.فردا هم خانه تکانی دارم.شاید پس فردا از خانه زدم بیرون تا به این عابران پیاده رو که هر جا دلشان می خواهد آب دهانشان را پرت می کنند؛ همان هایی که کله هاشان بوی قرمه سبزی می دهد، سال نو را تبریک بگویم. از یخه شان آنقدر آویزان بمانم که مجبور شوند عیدیم را همانجا نقد حساب کنند.نه! من عیدی نمی خواهم. آمده بودم فقط برای عید دیدنی. چطور بگویم ...

***

آن قدر کتاب خواندم که الان دنبال چیزی می گردم که همه کلمات را توش استفراغ کنم. چشم هام باز هم سرخ شده درست به همان اندازه ی روزهایی که نماینده کلاس بودم. با این تفاوت که آن موقع به فکر همه ی هم کلاسی ها   بودم ولی حالا نگران همه ی شخصیت های داستان ها هستم. حتی نگران پسر چهارم فریدون در فریدون سه پسر داشت، هستم. آخه مادرش هنوز هم چشم به راهش هست.

ح  شین می گوید چشم هایت شبیه خون آشام فیلم ها شده. م  شین هم می گوید خون آشام نه ولی خیلی شبیه آدم فضایی ها شدی. به قول خانم میم الف نگاه کردن به این چشم ها، چشم های آدم را خیس آب می کند.آیا ممکن است که چشم های آدم هم خیس آب شود؟ آیا اصلاً این جمله درست است ؟ چگونه ممکن است؟ من به جمله ها هم اعتماد ندارم.

دلم می خواهد همین الان بروم دنبال نیچه و هر کجا باشد، پیداش کنم. همانجا یک کشیده ی آب دار بگذارم پشت گوشش که چرا وقتی این چنین گفت زرتشت را می نوشتی، کله مان را بو نکرده بودی، چرا کف دستمان را نگاه نکرده بودی و چرا ته ریشمان را وجب به وجب اندازه نگرفته بودی.اصلاً تو کی هستی که برای ما کتاب می نویسی. شاید هم حق داشته، شاید او هم مثل من فقط می خواسته انتقاد کند تا دلش خوش باشد. شاید هم شاید.

نیچه می فهمی من چیزی حالیم نیست. تنها چیزی که می دانم اینه که آن قدر خواب دیدم که چند ساعت است همین جوری روی تختم از این ور به آن ور می چرخم. شب با صدای رعد و برق به خواب رفتم و صبح هم با صداش بیدار شدم، آن قدر صداش بلند بود که من فکر می کردم که خدا دارد به طرف بندگانش شلیک می کند.بزن، بکش، ما که پخیل نیستیم. هر چه باشد ما بوی خاک خیس خورده را بر این بوهای سوخته که روی کله مان نشسته ترجیح می دهیم.

***

باز هم خواب دیدم. این بار یکی از هم کلاسی های قدیم به خوابم آمده بود.اسمش سید رضی بود،خیلی خوب توپ بازی می کرد یادم هست. پدرش یک روحانی بود. من پدرش را خوب نمی شناختم، یعنی حتی اگر نمی دیدمش هیچ وقت فکر نمی کردم که روحانی باشد.الانش را نمی دانم ولی آن موقع که دیدمش هنوز به بندگی دنیا تن نداده بود. هر وقت اسم سید رضی می آید اولین صحنه ای که به یادم می آید آن ضربه ای بود که به توپ زده بود تا از بالای سر چند بازیکن حریف ردش کند. چه صحنه ی رویایی بود دقیقاً مثل همان ضربه ای که کاکرو توی کارتون فوتبالیست ها زده بود. و آخرین چیزی که یادم می آید همان صحنه ای بود که سوار ماشین هیلمن قرمز رنگ کنار پدرش داشت برای من دست تکان می داد. شاید هیچ وقت فکرش را نکرده بودم که ممکن است هیچ وقت نبینمش. چون اگر می دانستم همانجا جلوی مدرسه می ایستادم و تا صبح براش دست تکان می دادم. سرطان خون داشت. خودش نمی دانست ولی من می دانستم. رنگ پوست صورتش تیره بود و من با قانون های خودم فهمیده بودم که سرطان خون دارد. ولی نمی دانستم که سرنوشت همه ی کسانی که سرطان خون دارند به یک کلمه و چند قطره اشک ختم می شود.

با همان لباسی که وقتی آخرین بار دیدمش بر تن داشت، آمده بود.کفش های واکس خورده با شلوار پارچه ای سیاه و پیراهن مخملی چهار خانه ی سرمه ای رنگش که همیشه زیر کاپشن سیاه گم می شد. گفت یادت هست آن روزی که وقتی داشتیم فوتبال بازی می کردیم من به پای ابراهیم پور زده بودم و مچ پاش باد کرده بود؟! از آن روز ابراهیم پور دیگر با من حرف نمی زند.تو برو از طرف من باهاش صحبت کن و بگو که من هیچ قصد بدی نداشتم. حالا که همه به حرف تو گوش می دهند. تو هم سعی کن هر جور شده راضی اش بندازی.

وقتی داشت با من حرف می  زد آن صحنه جلوی چشم هام آمد. همان صحنه ای که سید رضی می خواست توپ را شوت کند، ابراهیم پورهم پایش را انداخت جلوی توپ و سید رضی هر دو را با هم شوت کرد. همان صحنه ای که نتیجه اش دو تا کارت قرمز بود. الان که خوب دقیق می شوم می بینم اگر من داور بودم حتی برای آن خطا هم نمی گرفتم.

بهش گفتم که همین الان پیداش می کنم و بهش می گویم و بدون اینکه با هاش خداحافظی کرده باشم یا دستی تکان دهم از خواب بیدار شدم.

ولی وقتی از خواب بیدار شدم تازه به یاد آوردم که این ابراهیم ابراهیم پور ما چند سال پیش، یکی از روز های زمستانی وقتی درپارکینگ خانه شان توی ماشین روشن داشته آهنگ گوش می داده و در رویاهاش با دوست دخترش که همین دیروزش نیروهای جان بر کف انتظامی با هم گرفته بودند ، سیر می کرده، اعجلش رسیده بود و همان جا بر اثر گاز گرفتگی در دم جان داده بود.

چه مرگ راحتی، کار خدا را چه دیدی. شاید همین فردا نوبت ابراهیم پور شد که بیاید به خواب من یا نوبت من ...


 
comment نظرات (2)