" href="/rss" /> با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
نویسنده : افشین - ساعت 08:54 ق.ظ روز دوشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1386
 

یک آسمان پرنده ، توی حافظیه ی شیراز می گردند . من روی آخرین پله ی جهان می نشینم و به آنهایی نگاه می کنم که پله ها را یک به یک بالا می روند . همه ی نامه ها و نوشته ها را روی پاهایم می گذارم و مثل یک مادر برای کودکش ، برای کاغذ پاره هایم آخرین لالایی ام را می خوانم

تو شاید پشت یکی از پنجره ها ایستاده باشی ، یا روی یکی از پله ها نشسته باشی و به تفسیر آخرین نغمه گوش بدهی .شاید جهان برای یک لحظه سکوت کند تا صدای من را دریابد و بعد ...

پ ن ۱: همه چیز تکرار همه چیز است.

پ ن ۲: تکرار همه چیز همه چیز است.

پ ن ۳: تکرار همیشه تکرار است...


 
comment نظرات (2)
 
 
نویسنده : افشین - ساعت 12:26 ق.ظ روز سه‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1386
 

درد خون با درد کتاب هیچ فرقی نکرده بجز عفونت !کتاب دست ها رو دستبند می زنه و خون کثیفش می کنه...همه چیز بوی کثافت می ده... من که کتاب رو آتش زدم؛ جایزه ش چیه؟ یه بستنی برام می خری؟ زیر بارون گاز بزنم ؟ همه دندونام یخ بزنه مچاله شم بیوفتم توی زندون ؟ بیست میلیون که ارزش تنها موندن و پوسیدن رو نداره... من هم از خون نمی ترسم... راستی راسته که میگن بارون همه ی خون ریخته شده رو می شوره و با خودش می بره؟ دنیا رو که خون برده ولی اینا هنوز هم یا خوابند یا خمار...

بزار عفونت به رگ های قلبم برسه ،خانه تو که ویران شدنی نیست .


 
comment نظرات (1)
 
 
faint
نویسنده : افشین - ساعت 10:23 ب.ظ روز شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386
 

یادته !قبل از اومدن قرار گذاشته بودیم دو تایی با هم برگردیم... ولی وقتی پیش خانواده ات رفتی دیگه ازت خبری نشد... یادته اون روز که اومدم دنبالت گفتی که خانواده ام رو دوست دارم و خودمو خوشبخت می دونم و دیگه حاضر نیستم برگردم... نمی دونستی که من هم خانواده ام رو خیلی دوست داشتم ...نمی دونستی که هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه منو به گریه واداره به غیر از فکر اینکه الان مامانم بدون من چی کار می کنه... مثل همین الان که مامان داره تلوزیون نگاه می کنه و من توی اتاقم دارم بهش فکر می کنم ... حتی اون روزی که کلاغ های سیاه رو دیده بودم به همین فکر می کردم... نمی دونم فهمیدی یا نه، موندن من به این خاطر بود که راه برگشت رو گم کرده بودم... یعنی از همون اول هم خوب یادم نمونده بود ... هر چی توی خونه ی پدربزرگ دنبال همون دری که قرار بود ما رو برگردونه گشتم ، ولی پیداش نکردم .

بعد سال ها وقتی برای اولین بار دیدمت، کنار مامانت روی نیمکت نشسته بودی و داشتی به صدای مبهمی گوش می دادی ...طوری که اصلاً متوجه اومدن من نشدی ...شاید اون صدای مبهم همان افسانه‌ای‌ بود که‌ مادربزرگم‌ می‌گفت‌ تا لحظه‌های‌ زندگی‌ کودکانه‌ام‌ رو دلپذیرتر کنه... چه‌ می‌دانم‌؟ فکر می‌کردم‌ افسانه‌ای‌ که‌ آدم‌هاش‌ رو لمس‌ کرده‌ باشم‌ یا دیده‌ باشم‌، نمی‌تونه افسانه‌ باشه؛ یا رؤیاست‌ و یا واقعیت‌. تخیل‌ هم‌ نیست‌... ولی تو نه رؤیا بودی ، نه واقعیت‌ و نه تخیل‌ ... تو همونی بودی که زبون فرشته ها رو هم می فهمیدی.


 
comment نظرات (4)
 
 
ناسیونالیسم افراطی یا افراط ناسیونالیستی!
نویسنده : افشین - ساعت 11:29 ق.ظ روز یکشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1386
 

بدنبال کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق، روزنامه " المهدی " مصاحبه ای را با آیت الله کاشانی انجام داد و از جمله خبرنگار این روزنامه از آیت الله پرسید:
"آیا عقیده دارید که دکتر مصدق برای برقراری رژیم جمهوری فعالیت میکرد؟".
آِیت الله کاشانی پاسخ میدهد:
" آری، برای برقراری جمهوریت میکوشید. مصدق ۴ ماه قبل می خواست که شاه را از ایران اخراج نماید ولی من نامه ای به شاه نوشته و از او خواستم که از مسافرت خودداری نماید و شاه هم موقتأ از فکر مسافرت منصرف شد. یک هفته قبل، مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت روز بعد بازگشت. در اینجا ملت شاه را دوست دارند و رژِیم جمهوری مناسب ایران نیست".

بدنبال آن خبرنگار در مورد مجازات دکتر مصدق از آیت الله کاشانی سئوال می کند و آیت الله جواب میدهد:

" طبق شرع شریف اسلامی مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش در جهاد خیانت کند مرگ است".

منبع : " مجموعه ای از مکتوبات، سخنرانی ها و پیامهای آیت الله کاشانی گرد آورده ی محمد دهنوی انتشارات چاپخش

 


 
comment نظرات (8)
 
 
نویسنده : افشین - ساعت 10:45 ب.ظ روز شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1386
 

تا به حال جایی ندیدم بنویسه که قابیل از کشتن هابیل پشیمون شده باشه، ولی می دونم که مثل سگ پشیمون شده و حتی چند شب هم خوابش نبرده...شاید این داستان پشیمانی رو از زبون معلم کلاس چهارم دبیرستانم شنیده بودم که هی می گفت یادتون بمونه قابیل بر وزن قاتیل..! شاید هم معلم دینی سال سوم راهنماییمون که روز مسابقه ی ایران و کره جنوبی سگ شد و با هزار تا فحش رادیوی یکی از همکلاسی هامو شکوند، این داستانو برای همکلاسی هام تعریف کرده بود. شاید هم شاید...

منم الان به اندازه همین قابیل پشیمونم ... نه به خاطر تو و فردای تو. بلکه به خاطر دیروزت...

وقتی به یاد اون روز که مادر بزرگ مجبور کردم تا انگشتشو با جوهر استامپ کثیف کنه، اون روز که روی برگ رای پیرمرد سالخورده به جای ناطق نوری نوشتم دکتر خاتمی می یوفتم حالم از خودم بهم می خوره. ناظر که بالا سرم ایستاده بود یه نیمچه لبخندی زد، منم براش یه چشمکی زدم و دیگه تو اون دوروبرا نپلکیدم.

راستی تو اون روزی که من جلوی ستاد معین وایستاده بودم و با صدتا آدم مثل تو سرود ای ایران و یار دبستانی می خوندیم ، چی کار می کردی؟ چرا ازم نپرسیدی که اونجا چیکار می کردم؟ اصلاً مگه من فرداش امتحان فیزیولوژی نداشتم؟ آخه من چند بار باید برات فیزیولوژی گایتون رو دور کنم تا بفهمی که من خیلی حالیمه؟

من که می دونستم پس فرداش اسم احمدی نژاد از اون صندوق ها بیرون میاد.توی همون وبلاگی که سر از نهاد رهبری دانشگاه در آورد هم نوشته بودم که همیشه این حس بیگانه پرستی ما باعث شده که صورتمون با سیلی های چکمه پوش ها سرخ بمونه.

اون روز عکس دکتر معینو روی تی شرتم چسبونده بودم فقط به خاطر باطبی ها و محمدی ها. به خاطر اینکه توی دانشگاه کاری از دستم ساخته نبود و دلمو به این خوش کنم که منم هستم. دختری که سن و سالش به راهنمایی ها می موند؛ بهم خندید و در حالی که پدرش سعی می کرد بهش یاد بده که کار خوبی نکرده از جلوم رد شدند...

دارم به این فکر می کنم که اگر دوباره به اون روز برگردیم باز هم بهم خواهد خندید یا نه!

پ ن » می دونم که هیچ وقت نخواهی دید و نخواهی خواند و نخواهی شنید، ولی من به خاطر همه چیز ازت معذرت می خوام.


 
comment نظرات (7)