" href="/rss" /> زمانه ی بد - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

زمانه ی بد - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
زمانه ی بد
نویسنده : افشین - ساعت 11:10 ب.ظ روز یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385
 

عجب دوره وزمانه ای شده !

پریروز عصر با داداشم داشتیم میومدیم خونه، تو راه افتادیم به ترافیک ، موقع رد شدن دیدم یکی خودشو رسماً انداخت رو ماشین.پیاده شدم و رفتم پیشش ،می گم آقا معذرت می خوام چیزی تون که نشد . برمی گرده میگه هیچ چی! زدی منو له کردی حالا هم می گی چیزیت نشد .آخه نمی دونید یه ادایی درآورد ،دیدم فک کرده منم از اون سوسولام برای این که بسوزونمش، برگشتم گفتم :تقصیر خودته که له شدی، می خواستی وسط خیابون به این شلوغی قدم نمی زدی ، بذار یه زنگی بزنم پلیس صدوده بیاد وببینیم مقصر کیه!

اومدم سوار ماشین که شدم ، داشتم زنگ می زدم که دیدم یکی تودستش میله ی جک گرفته و وایستاده جلو در و میگه آدم ما رو زدی ناقصش کردی ؛ تازه مقصرش هم می کنی ! من خودم شوفرم ! بیا بیرون حسابتو در بیارم !

من که از هیش کی مخصوصاً دعوا نمی ترسم( آخه خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که آزادی ؛ دموکراسی ، مدنیت و قانون چیزای خوبین، ولی اگه کسی بخواد از اینا سو استفاده کنه باید محکم بزنی تو مخش تا دیگه به این فکر نیوفته .اگه من چیزی نگم فردا یه نفر دیگه رو پیدا می کنه و هزار تا بلا سرش میاره)

تا درو باز کنم ، دیدم جماعت ریختند و اونو کشیدند کنار . اون شخص ماشین خورده رو هم جو گرفته بود ؛ داشت شوفرشونو که فامیلش بود، آرومش می کرد! بعد غائله ؛ اومده بهم میگه وضعیت رو که می بینی، شما کارت ماشینت رو بده من باهات تماس می گیرم.بعدشم یه خورده این ور ، اون ور رفت و کفش و جوراباش رو درآورد و پاچه وآستین ها شو بالا کشید، دید به خاطر خدا یه خراشی هم نیوفتاده ؛ خودش و فامیلشو جمع کرد وتو اون گیرودار باهم گم شدند.

 

+ امروز بهم خبر دادند که از طرف کمیته سمینار ساری برا همه یه اکانت و پسورد به ایمیلشون فرستاده شد. خبر رو رضا بهم داد، من که هر روز میلامو چک می کنم ؛چون تعداد میلایی که هر روز برام میا د زیاده برا همین نفهمیده بودم . رضا هم موقع چک کردن فک کرده بود ویروسه و اون ایمیل رو پاکش کرده بود . به رضا میگم که بیا بریم من برات درستش کنم . اول قبول نکرد و گفت که نمی تونی . ولی وقتی رفتیم و تو ایکی ثانیه براش اکانت همه ی بچه هارو باز کردم ؛ موند تو کف ! پسوردشو هم به خودش ندادم تا بیشتر بمونه .

تازه تهدیدش هم کردم که اگه زیاد شلوغی کنه، مقاله ی سوغات شوون دش رو از سمینار می کشم بیرون تا به ساری نرسه .

تو راه که داشتیم میومدیم علی رو دیدیم ، رضا زود قضیه رو براش تعریف کرد وعلی هم گفت افشین پرفسور حکه .

 

+ نمی دونم رضا کی از این مخالفت با من دست بر می داره ! هر چی می گم می گه نه، اشتباه فک می کنی و اون اون جوری نیست.مثلاً همین چند روز پیش دو نفر ترکیه یی اومدند دانشکده ما و دارن رو طرح تحقیقاتی کار می کنند . به رضا می گم بیا با هم بریم من بهشون خوش آمدی بگم و ببینم اونجا رشته ی ما تو چه وضعیتیه ! می گه : آخه تو ترکیه بلدی صحبت کنی ؟

منم براش یه تریپ ترکیه اومدم ، لب و لوچش آویزون شد . تا بفهمه که اگه من رو نمی کنم ؛ حتماً به خاطر این نیست که ندارم یا بلد نیستم.

 

 

+ راستی دخترعموم از تخصص کودکان قبول شده .

تبریک دختر عمو ....انشالله فوق تخصص ... شیرینی هم یادت نره ...

راستشو بخواین وقتی عموت فوق تخصص غدد باشه و پسر عموت تو کنکور رتبه دو رقمی بیاره و پزشکی تهران بخونه و دختر عموت هم اینجوری ، انتظار از منم میاد بالا .

ولی من به همین مجوز داروخانه راضیم تا مدرکمو تو مغازه بندازم تو کوزه (ای ول نثر مسجع) و آبشو بخورم !لطفاً منو زود فارق التحصیل کنید.

 

 

دست آخر اینکه قراره تو یکی از مجله های دانشکده مون طنز بنویسم ! البته فعلاً تو حرفه و موضوع جدی نشده . ولی من تصمصمو گرفتم ،هر چه باداباد

 


 
comment نظرات (2)