" href="/rss" /> ستاد استقبال - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

ستاد استقبال - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
ستاد استقبال
نویسنده : افشین - ساعت 10:40 ب.ظ روز شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1385
 

- چقدر بده که پنج ؛شیش سالی با یه نفر همکلاسی باشی (چه خوب چه بد ) ، بعد اون مدت درست موقعی که باید همکلاسی بودنت را نشون بدی غیبت بزنه !

چند روز پیش یکی از بچه های سال بالایی دفاع پایان نامه داشت ؛ به غیر از نامزدش به زور پنج نفر می شدیم . او فارغ التحصیل شد و رفت ، ولی من هنوز تو فکر دفاع خودم هستم که چند نفر از کلاسمون میاد .واقعاً چرا ما تو مراسم دفاع همکلاسی هامون این قدر کمیم؟

 

- بچه که بودم صدای دف برام یه مجذوبیت و محبوببیت خاصی داشت ، نمی دونم چرا همیشه تا صداشو می شنیدم یاد شاهنامه فردوسی میوفتادم تا بالاخره یه روز تو یه مغازه دیدمش و خریدم ، ولی هیچ وقت نرفتم دنبال کلاسش تا زدنشو یاد بگیرم . این دفمون هم یه مدت تو اتاقم مهمون بود و بعضی وقتا می زدم ، بعدش هم نمی دونم به کجا منتقل شد . اتفاقاً تو نمایشگاه صنایع دستی امسال سه تار هم آورده بودند و منم این دفعه عشق سه تار کردم ، بعد خریدن مامانم می گه که حتماً اینم به سرنوشت دف مبتلا می شه ! وقتی نمی ری کلاسش برا چی می خری ؟

نمی دونه که من عاشق همون صداییم که از این آلات موسیقی بیرون میاد و نوازندش حتی اگه کاملاً ناشی و پیاده هم باشه برام مهم نیست .با این سه تارم سعی می کنم موسیقی درونم رو به صدا تبدیل کنم حتی اگه برا دوروبریام زیاد ناهنجار و غیر قابل تحمل باشه

 

 

 

- تو تبریز یه توری بود به اسم تور سرمد . ما یه بار با این تور رفتیم اردو؛ انقدر بهمون خوش گذشت که خاطره شد و فکر کنم تا آخر عمر دیگه به تور احتیاج نباشه ! این تور سرمد انقدر مشهور شده بود که هر کی می خواست راحت باشه با این تور می رفت و میومد ؛ تا بالاخره یه روز لغو مجوزش کردند .ولی صاحب تور تو همون جای قبلیش یه مجوز دیگه گرفته ولی با این تفاوت که به جای سرمد ، شده خاطرات سرمد .تازه تو نمایشگاه گردشگری هم غرفه داشتند.

 

 

 

- یه ستاد استقبال مستعجل از طرف انجمن درست کردیم .البته همه تزهاش ازبروشور و طراحی بروشور( سه ساعتی ، اونم با پیینت ) تا لوح یادبودش ؛ مال منه و خرجش هم از جیب صندوق ذخیره ارزی انجمن ( خوشم میاد از انجمنی که وامدار امور فرهنگیش نباشه ) تامین می شه . روز اولش که امروز بود ؛همون اولش حراستی ها به یکی از بچه ها گفته بودند که اینا ( منظور ما ) از وقتی که اومدند یک ریز می گن و می خندند ؛ بهشون بگو که اینجا محل ثبت نام هست و یه ذره مراعات اونایی رو که می خواند تازه دانشجو بشند رو بکنید !

خلاصه یه ساعت از اون ماجرا نگذشته بود که دیدم یه نفر از اون ته ریشی ها اومد سر میزمون و باهامون دست داد و نشست کنارم ! رییس آموزشمون با عجله خودشو بهمون رسوند ؛ داشتم توی ته دلم می گفتم وآی دده کارمون در اومد ، الان نیم ساعت می شینه دو ساعت نصیحتمون می کنه و آخر سر هم که علی به دین خودش و عمر به دین خود ! که دیدم برگشته با پررویی می گه برا من شکلات نگرفتید من خودم برداشتم .شکلات رو که گذاشت تو دهنش گفت یکی از اون پکها رو بدین ببینم چی گذاشتین توش . خلاصه توشو هم باز کرد و نوشته هاشو داشت می خوند که از خوش شانسی آدمیرال اومد وباهاش خوش و بش کرد و اونم بلند شد رفت .بعد رفتن آدمیرال می گه که طرف معاون امور فرهنگی دانشگاهه . بهش می گم ای کاش اینو زود تر می گفتی تا از یقش آویزون می شدم و خودکار هارو نقد می کردم


 
comment نظرات (3)