" href="/rss" /> TanxGiven - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

TanxGiven - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
TanxGiven
نویسنده : افشین - ساعت 01:45 ق.ظ روز جمعه 3 آذر‌ماه سال 1385
 

آنروز که خدایم مرد، در هوا چنگ انداختم، چونان کودکی که تازه ازمادر می زاید و به دنبال چیزی برای آویزان شدن است

مثل گربه  وحشت زده ای که هیچ هدف نمی گیرد ، تنها به همه سمت چنگ می اندازد ، به این امید که از خویش دفاع کند

آنروز که خدایم مرد دانستم که دیگر هیچوقت نمی توانم بگریم ، با اینکه همیشه چشمم از اشک پر خواهد بود

با اینکه صدایم هماره از بغض شکسته خواهد بود

آنروز که خدایم مرد ، دانستم که زین پس مسافر پریشانیها خواهم بود

آنروز دانستم ...............

 


 
comment نظرات (2)