" href="/rss" /> Iron Curtain - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

Iron Curtain - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
Iron Curtain
نویسنده : افشین - ساعت 12:24 ب.ظ روز دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1385
 

تاریخ:76.5.13

بسمه تعالی

دوست گرامی :آقای افشین

باسلام

 

نامه ات را خواندم. خوشحالم که به سلام بچه ها علاقه پیدا کرده ای. قلمت خوب و روان است. سعی کن بیشتر بخوانی و بیشتر بنویسی و از کلمات قلمبه سلمبه پرهیزکن کلماتی مثل: همانند، باصلابت و ...

در ضمن سعی کنید کلمات را نشکنید و به صورت محاوره ای و کوچه بازاری ننویسید.

با اشتیاق منتظر نامه های بعد تان هستیم .

دوست شما – آسمانه

 

اون موقع ها که از فک و فامیل دوربودیم... یه دختر عمو و پسر عمویی داشتم که همیشه از تبریز برامن و خواهرم نقاشی می کشیدند ومی فرستادند...هر چند که بعد ها فهمیدم که هر دوتا نقاشی رو دخترعموم می کشیده و پسر عموم اسمشو روش می نوشته... ولی همون ایده یی که با کشیدن سربازهای مسلح و کشتی و ... در مورد جنگی که فقط اسمشو شنیده بودم بهم منتقل می شد برای من به اندازه ی یه دنیا ارزش داشت.

   

یادم نیست اولین مجله یا روزنامه یی که خوندم کدومش بود ؛ ولی یادمه که وقتی که تازه خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم ، هفته نامه ی کیهان بچه ها بود که معتادش شده بودم ... مخصوصاً دو سه صفحه ای که مطالب ورزشی داشت و قسمت جدولش... مجله رو که امروز می گرفتم تا فرداش تموماً خونده بودم و تا هفته بعد بی صبرانه منتظر می نشستم... بعد ها  پسر خالم یه جایی پیدا کرده بود، که شماره های خیلی قدیمشو می فروختند.

 

ولی اولین کتاب داستانی رو که خوندم خوب یادمه؛ کتاب آلیس در سرزمین عجایب بود...داستان این جوری شروع می شد که  آلیس از خواب بیدار شده و میوفته دنبال یه خرگوش و ...

درسته که من کتاب رو تا آخرش نخوندم، ولی با هر صفحه یی که می خوندم می رفتم به رویا ! آخرش هم نمی فهمیدم آلیس چند بار از خواب بیدار می شه.

 

اولین نامه ام رو هم به مجله ی سلام بچه ها فرستادم ، که در جوابش متن بالایی رو برام فرستاده بودند و بالاخره شش ماه بعد هم اولین مطلبم تو همون مجله چاپ شد... وچاپ مطلبم برای من شروعی نو بود.

 

این وبلاگ محلی بود برای تخلیه من..تخلیه احساسات من، احساساتی که تو این چند سال هیچ دوست صمیمی و قابل اعتمادی به اندازه این وبلاگم پیدا نکردم تا حرفامو بهش بگم ..اما الان احساس می کنم که اون هم داره از من دور میشه.که دیگه نمی تونم مثل قبل باشم..که دیگه هفته هاست که موقع تایپ کردن برا صداقت خودم خندم نگرفته..که دیگه اینجا هم خودم نیستم...یه جور حس خود سانسوری بهم دست داده...دوستش دارم..اما احساس میکنم که دارم ازش دور میشم..که اگه ادامه بدمش به خودش ضرر می زنم..دلم می خواد که بنویسم اما اون هم دیگه دردی رو دوا نمی کنه...نوشتن یه دریچه بود..وبلاگ یه دریچه...میدونم که دارم اشتباه میکنم...و مطمئنم که بر می گردم...( اگه هیچ وقت از خودم مطمئن نباشم و کارهام؛  اما این یکی رو مطمئنم. ).
دوست داشتم از شیطونی های توی کلاس درس بنویسم..از تمام شدن تحریم ها..از رفتن..اما الان نمی خوام چیزی بگم..شاید یک وقت دیگه..شاید وقتی که خوب شدم...شاید وقتی که تونستم .
میآم..دوباره می آ م....مثل قبل می شم....می نویسم...تند تند تایپ می کنم...آرزوهای خوب خوب می کنم.....شاد می شم...می خندم...

شاید همین فردا...


 
comment نظرات (3)