" href="/rss" /> Somewhere I Belong - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن
X
تبلیغات
رایتل

Somewhere I Belong - با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 
Somewhere I Belong
نویسنده : افشین - ساعت 10:55 ب.ظ روز دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1385
 

+ ژانویه هم ژانویه ی قدیم !

به عشق شب ژانویه می نشستیم جلوی تلوزیون وشبو با ذرت بو داده و لبو به صبح می رسوندیم و صبح هم یا چشمای پف کرده می رفتیم مدرسه!

فرهنگ ها هم عوض شده ها. حالا دیگه مردم دوست دارند سال رو با خواننده ی محبوبشون تحویل کنند. تلوزیون هم برنامه ی از قبل ظبط شدشو نشون می ده و به همین خاطر هم کسی از برنامشون استقبال نمی کنه.

ولی از شوخی گذشته جالبی سال 2006 به این بود که تو سال 2007 دیگه نه از میلوشویچ خبریه و نه از پینوشیه؛ تازه همین چند روز پیش هم صدام رو اعدام کردند و حالا از اونا فقط نامی باقی مانده.( شاید برا خیلی از مردم این کره خاکی هم فرقی نداشت که صدام زنده باشند یا مرده !)

+ دیگه طاقتمو به سرما و گرما از دست دادم. این روزا مخصوصاً صبح ها از سرما به خودم می پیچم و اعصابم خرد می شه. تازه اگه به استخونام دست بزنی به سرمایی که تو اون تو حبس شده پی می بری. داخل دانشکده مون هم شده سیبری، بیرون گرمتر از توه.وضعیت طوریه که استاد بیشتر از دانشجو سردشه. امروز حتی یکی از کلاسامون به خاطر این که استاد حاضر نشد تو کلاس سرد درس بده؛ تعطیل شد.

امروز همه ی درهای دانشکده رو بسته بودند، یاد فیلم آخرزمان افتادم.سال 83 هم زمستون سردی داشتییم ، زمستونی که مجبور بودیم تو اون سرما راه بیوفتیم بریم دانشکده ی دندان پزشکی و از اونجا هم تغذیه؛ وما همه ی اون روزهای سخت رو پشت سر گذاشتیم !

بی خی ؛خلاصه این سرما خیلی اذیتم می کنه.

+ بعضی روزا هستش که کاری جز حسرت کشیدن و تاسف خوردن ندارم. امروز هم از اون روزا بود.

صبح با رضا رفته بودیم بانک.تو صف وایستاده بودیم که دیدم رضا هی بهم اشاره می کنه و می گه عکس شریعتی،عکس شریعتی رو نیگا کن. منم یه نگاهی به تابلو های بالا سر رییس بانک انداختم و چیزی ندیدم؛ بعد دوساعت پچ پچ متوجه عکس خوشگل و بزرگ دکترشریعتی که روی کیف پول دانشجویی که کنارمون تو صف وایستاده بود،شدم.اون لحظه خیلی دلم خواست که ای کاش باهاش همکلاسی بودم.

چند وقت پیش یکی از کتاب های خاطرات چگوارا رو به یکی از دوستامم داده بودم ؛اونم روی کتاب رو با روزنامه جلد گرفته بود تا عنوانش تابلو نشه.

آخه نمی دونید که؛ من فقط با این امید وارد دانشگاه شدم که همکلاسی هام آدمای ترسو نباشن.به این امید که همکلاسی هام و حتی هم دانشگاهی هام بتونند با صدای بلند از حق مسلمشون دفاع کنند. ولی اینجا آدماش یا بوی رایحه ی خوش خدمت می دن و یا با رای های سفیدشون تو انتخابات برات فلسفه بافی می کنند وچپی ها هم معمولا سکوت اختیار می کنند.

البته آدمای نترس وشجاع تو کشورمون زیادند مثه همین میکروب که دوستاش به زور موقع دعوا با رییس دانشگاه اصفهان جلوشو گرفته بودند.(من از این نترسیش خیلی خوشم میاد،فقط یه اشکال داره که زیادی دارو و درمان مصرف می کنه :D )

 


 
comment نظرات (2)