با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 

روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
Meds
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 12:24 PM روز شنبه 21 آذر ماه سال 1388
 

احساس می کردم که دارم خفه می شوم ولی نمی شدم. تمام نفس هام حبس شده بود، ولی انگار قرار نبود چیزی تغییر کند. کاری از دستم بر نمی آمد، هیچ وقت خودم را این چنین ضعیف و ملول نیافته بود، هیچ وقت هم دوست نداشتم که این طوری شود. حاضر بودم که بمیرم ولی کم نیارم و این ها را نبینم. بعضی وقت ها سرم را بالا می آوردم و زیر چشمی نگاهش می کردم، ولی برعکس همیشه سرش پایین بود طوری که انگار حواسش به من نبود. خودم را گم شده توی آن همه نفس هایی نه می توانستند کشیده شوند و نه هم اجازه ی بیرون آمدن داشتند، می یافتم. حس می کردم که به آخر خط رسیده ام و تقدیر این است که زندگی من این طور تمام شود.  


 
ادامه مطلب...
 
 
Kaybolan Yillar
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 9:40 PM روز دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388
 

ساعت سه و نیم شب را نشان می دهد ولی من اصلاً خوابم نمی آید. روی تختم از این سو به آن سو می شوم ولی باز هم خوابم نمی برد. پنجره اتاقم باز است و پرده هاش کشیده. یاد پرده ها را تکان می دهد و مرا آشفته تر می سازد. همه اجسام ذهنم به هم ریخته است و صدای نت های پیانویی که  از بیرون می آید رشته افکارم را از هم می پاشد. نمی دانم از کی شروع شده است، ولی از همان وقتی که روی تختم دراز کشیدم صداش را می شنوم و تا الان هم ادامه دارد. بعضی وقت ها صداش آنقدر بلند می شود که حس می کنم دم گوشم کسی دارد می نوازد و یا کسی درونم دارد گریه می کند.بعضی وقت ها هم در بین صدای عبور ماشین ها از خیابان به صدای مبهمی تبدیل می شود شبیه صدای گریه ی نصف شبانه نوزادی که پستان مادرش را می خواهد. و من دارم توی افکارم دارم غرق می شوم.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات (7)
 
 
Kibir
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 1:17 PM روز یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388
 

اعماق ذهنم پر شده از خطوط موازی که بعضی جا ها بریده می شوند، محو می شوند، ولی هرگز حتی آن دور دور ها هم به هم نمی رسند.  خیالم را برداشته ام و شسته ام و با خودم این ور و آن ور می برم. و تو همچنان در این خیال شسته شده ام داری چرک می شوی تا شاید دوباره سراغت بیایم و از نو بشویم و باز چرک شوی و من باز نو شوم!

خیالم را در بقچه ای ریخته ام و فریاد می کنم و دنبال تو می گردم. می گردم و می رقصم و در خلسه ای بلند چشم بر هم می گذارم تا هم چنان باشم و باشی و، در آخرین لحظه نگاهت کنم و در آیینه ی افکارت غرق شوم، گم شوم و دیگر پیدایم نشود. تمام می شوم و فتیله زندگی را پایین می کشم و دیگر یادم نمی آید چندمین ماهگرد است و نمی دانم که بودنم بیشتر است یا نبودنم. خاطراتم را دوره می کنم و می گردم دنبال شب هایی که خواب ماه را دیده ام و می گردم دنبال خیال کبوتری که در شش سالگی در دیوار کاه گلی خانه مادر بزرگ برای اولین بار تخم گذاشت و آخرین بار که شمردمشان شصت تا بودند و من تازه شانزده سالم بود. می گردم دنبال روزهای قشنگ.

می گردم و دوباره پیدایت می کنم، یک روز سرد زمستانی وقتی عشق بازی مان روی یکی از نیمکت ها، زیر دانه های ریز و درشت برف رنگ می بازد. تو بالای آخرین پله ی دنیا ایستاده ای و من دارم آخرین نوشنه ام را برای تو سیاه می کنم.


 
comment نظرات (5)
 
 
Ben Ağlamazken
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 01:05 AM روز جمعه 6 شهریور ماه سال 1388
 

پنجره ام به تهی باز شد

 و من ویران شدم

پرده نفس می کشید

دیوار قیر اندود

 از میان برخیز

پایان تلخ صداههای هوش ربا

فرو ریز

 لذت

خوابم می فشارد

فراموشی می بارد

 پرده نفس می کشد..

لذت هایم را به دنیا می سپارم. منتظرم که تموم کنه. منتظرم که هر لحظه دستم را از روی دهنش بردارم و ببینم دیگه گرمای نفس هاش دستم را گرم نمی کنه.

 مثل تو که همیشه منتظر بودی، اما نیومد. ته این آخرین جملاتی که گفته بود، معلوم بود که هیچ کمین کرده. اطمینان احمقانه بهش امیدواری می داد که از زندگی دور شه ...

پ ن 1: هی می نویسم و پاک می کنم! بماند برای روز دیگری

پ ن 2: حذف به قرینه لفظی!

پ ن 3: به اندازه یک فنجان قهوه هم وقت ندارم. معذرت!   


 
comment نظرات (7)
 
 
Please Don't Leave Me
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 1:27 PM روز دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
 

آن روزها رفتند. روزهای ابری و روزهای بارانی. روزهایی که کنج اتاقم روی یک صفحه ساعت ها خیره می ماندم. انگار نه انگار که روزی دلی داشتم که هیچ جا بند نمی شد. از بلند ترین کو ه های خاطره بالا می رفت و از آن جا سر تاریخ داد می کشید، به خاطر دروغ هاش. دروغ هایی که این روز ها نقل و نبات هر مجلسی شده است. چه فرقی دارد که رییس جمهورش بگوید یا نگهبانش. وجه تشابه همه شان هم لبخند زیر لبشان موقع بیانش هست. شاید هم خنده ای است بر سادگی. همه این صفحات را باید ورق زد تا به آخر رسید...

خبر ها چه زود پخش می شوند. چه زود شادی های آدم ته می کشد. من هنوز تلخم. به تلخی افیونی که مردم به شهوت یک لحظه مزه کردنش حتی گدایی هم می کنند . من تلخم. به تلخی خنده دخترکی که آخرین نفس هاش را می کشید. به تلخی همه داروهایی که تاکنون فروخته ام و هیچ کس نفهمید که تلخی شان دست من نیست. نفهمید که من تنها یک فروشنده بودم و نه بیشتر.

درد، درد هست. همان قدر تلخ و عذاب آور. درد امروز من همان درد دیروز من است. هر چند بعضی وقت ها جنسش عوض می شود.مثل شکم آدم ها! بعضی از پر خوری شکمشان درد می کند و بعضی ها به خاطر خالی ماندن معده شان. همه جایم درد می کند. شاید هم درد باتومی باشد که ...

من دارم از این دانشکده لعنتی می روم. دانشکده ای که تا دیروز برام مقدس بود ولی یک روز چشم باز کردم و دیدم لعنت شده. آخر سرنوشت آدم هایی که یک زمانی توش زندگی می کردند آن قدر تلخ است، که هیچ کس باورش نمی شود. انگار این هم دروغی بیش نبوده.

من دارم تمام خیالات و خاطراتم را جمع می کنم تا بروم رد کارم. راه می افتم و تا نمی دانم کجا می روم.می روم و هرجا فراموشت کردم همان جا می مانم. می روم تا دوباره از نو شروع کنم...

من دارم می روم ولی هنوز تلخی های زیادی مانده برای فروختن هست که در دستم باد کرده.

 

پ ن : باورت می شه؟ یک ماه قبل از امتحان من کتاب فارماکولوژی رو از همکلاسیم گرفتم. دو هفته بعد کتاب بالینی رو از تهران پیدا کردم.  کل جزوه سم شناسی رو در عرض سه ساعت و جزوه بیوفارماسی رو شب امتحان فکر کنم دو ساعت بیشتر نخوندم. یک ماه پرالتهاب رو تو خیابون ها و جلوی این صفحه مانیتور گذروندم و اینجوری رزیدنت شدم!
 
comment نظرات (5)
 
 
هنوز دست مرا جرات ستیزی هست
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 00:14 AM روز جمعه 5 تیر ماه سال 1388
 

هنوز دست مرا جرات ستیزی هست
هنوز پای مرا قدرت گریزی هست

نشان هستی من ـ همچو نقطه ای بی بعد ــ
اگر چه هیچ ندارد؛ ولیک چیزی هست

به ذره های من ــ این مردگان قرن آلود ــ
خبر دهید که امکان رستخیزی هست

جوانه های جنونم درید پوسته را:
امید من به بهار شکوفه ریزی هست. 

 

پی نوشت : واسه خالی نبودن عریضه بود..خیلی وقته که بهار های شکوفه ریز امیدی رو در من زنده نمیکنن....


 
comment نظرات (7)
 
 
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 03:18 AM روز پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388
 

قانون هایی که در فلسفه می بافم، در ارتفاع مردم و اجتماع خفه می شود و آنچه عرفان پَرپَرش را می زند، در اقتصاد جان می دهد و سیاست همه اخلاق جهان را یکسره در خود دارد از وقتی همه اش را یکجا قورت داد و حتی صدایش را از شکمش نمی شنویم. پس بگو در مراسم تدفینِ جهت ها، قطب نما کدام شمال را نشان می دهد و از آن سمج تر ستاره قطبی؟


 
comment نظرات (4)
 
 
دست های خالی
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 11:54 PM روز یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388
 
پسرک می لرزد و شما آدامس هایتان را در دهانتان می جنباند، آن قدر بی قید شده اید که حتی توی جامدادی تان، کنار مداد های رنگا رنگتان هم جا نمی شوید. با همین مداد هایتان یک دنیا را روی یک صفحه ردیف می کنید و خودتان را بالای بلند ترین کوه می کشید.اما زندگی زندگی از دست های شما چه انتظاری دارد. دست های خالی که به زور بودن را در میان رفتن ها هجی می کند. جز بادی که به گلو می اندازید...
پسرک می لرزد ولی شما حتی حجم هوای گرمی که درون ریه های تان راکد مانده را حس نمی کنید. آنقدرسنگین است که می خواهید خفه شوید ولی نمی شوید چون می گذرید. یکی بیاید جسد بی جان مچاله شده مرا از توی این پیاده رو ها جمع کند . منی که تنها گناهم این بود که عابر بودم نه رهگذر!

 
comment نظرات (1)
 
 
Trilogy
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 6:30 PM روز شنبه 29 فروردین ماه سال 1388
 

 

                  خودت را با من هدر نکن. از بی همه مان دو سه گریز رد نشو. آنسوتر نه به گل، نه به لب که از ارتعاش می سوزد، نه به دره ی شوره زار نمک سوده، نه به هیچ یک از خالی ترینانمان.

 آنسوتر نه به سهمگینی هم خوابگی شبانه ای بی مقدمه، نه به خاکستری که از دل نارنج گم شود. نه به زبان، نه به شهوت گیج خورده از هیاهوی انحنای اندام تو پر شده.

شبی را کنار من هدر نده. شبی که همه ی باشدِ من از فرق تو بالاتر. شبی که هجوم خطوط زاویه دارمنقطع، آوار زیر خوشایندی قوس های محو مانده از سایه ها. شبی شب زده از تنفسی فرو خورده، طولانی.

شبی ، مرا بی خودی هدرنده. بنشین دل به غوغای سطوح سرد . مجاور این لمس بی پایان بیرونی هدر نشو.

                  صدایم رسا نداشت. خوب آمدی اما! راست بگو، دست های چروکیده لرزان چه به گوش هات زمزمه کرد؟ 


 
comment نظرات (3)
 
 
من؟
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 00:03 AM روز جمعه 14 فروردین ماه سال 1388
 

برای من که به قطره ای از توّهم چشم ندارم، چه چیزی دریا شده است
بر این استسقا  


انگارکسی در انتظار زانوهای خم شده من آواز می خواند
ابهام، دروغ را در سرم تکرار می کند.
خشتی از باور بر باروی دلم می زنم 
 

من، فقط من باقی ست که امروز را ورق بزند
هرگز پشیمان نبوده ام از رودی تشنه بودن
               


 
comment نظرات (3)
 
 
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 10:09 PM روز جمعه 16 اسفند ماه سال 1387
 

تو چوب پدرت را می خوری ...
من چوب پدرم را می خورم ...
از فردای کودکمان نمی ترسی!؟ 


 
comment نظرات (6)
 
 
قایم موشک
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 5:58 PM روز جمعه 11 بهمن ماه سال 1387
 

صدایم می کند و پشت دیوار قایم می شود. مثل قدیم تر ها که قایم موشک بازی می کردیم. مثل موشک های دوازده متری که دزفول را صاف صاف کردند مثل کف دست که یک دانه هم مو ندارد.صدایم می کند و پشت دیوار قایم می شود. قسم حضرت عباسش را باور کنم یا موهای سیاه و بلندش را که از پشت دیوار بیرون ریخته. همیشه همین طور است؛ ژولیده. نه مثل گدا ها و درمانده ها، یک ژولیدگی مطبوع. با لباس راه راه. نه مثل لباس تیم آرژانتین، مثل لباس زندانی ها. یک مدت هم افتاده بود زندان قصر. می رفتند عیادتش. می گفت نمردیم و قصر هم رفتیم. کوچکتر که بود مریض که می شد همه اش می گفت بریم قصر، حالا توی قصر افتاده بود و مریض. بدجوری زخمی شده بود. سرفه هم می کردمثل مسلول هایی که توی کارخانه های ابریشم سازی کارکرده باشند. خوب دیگر، همیشه همین طور بوده. تا دنیا دنیا بوده همیشه همین طور بوده. اسم بچه اش را گذاشته بود دنیا. یعنی نگذاشته بود، می خواست بگذارد. وقتی بهش گفتند: آخه دنیا اسم دختره.

ماتمش گرفته بود.می گفت : پس واسش هیچ اسمی نمی گذارم. آخرش هم پسره عمرش کفاف دو روزه ی دنیا را نداد. بی خود نبود که بهش دل نبسته بود. صداش که می کرد یک اخمی تو چهره اش می افتاد که نگو! ژولیدگی رسمش نبود. یک طور بی قیدی شده بود براش. به تیپش نمی نازید یک موقعی این طوری بودن مد شده بود- می گذاشت موهاش بلند شه تا دیگه شانه خور نداشت و شسته هم نمی شد بعد می رفت کوتاه می کرد. کچل که نه! ولی کوتاه کوتاه. دوستش داشتم همچی تو چشم های آدم خیره می شد که مجبور می شدی سرت را بیندازی پایین. اون هم دوست داشت. دفعه ی آخری که می رفت گفت: صدات داره دورگه می شه.

باخودم فکر کردم مثل بز همسایه، مع مع ...

... ولی به هر حال از پشت دیوار صدایم کرد، گفت: یالا بجنب دیر می شه. دیگه برو قایم شو.

آخرین دفعه ای که رفت همان دفعه بود. من بعدا که رفتم دیدمش ، هنوز تو سفر آخرش بود. گفتم: بر نمی گردی؟
گفت: اضافه کاری دارم. بعد دستش را برد لای مو های سیاهش و با انگشتانش شانه شان کرد. شانه که نه، آشفته. هر دفعه همین طور بود. می خندید. دیگه این آخری ها کارهاش داشت برام کهنه می شد. سک جور کهنگی مثا زیرزمین ننه جون. پر از صندوق های قدیمی و خاک گرفته. پر از رمز و راز با وسایل قدیمی، پارچه های زربفت و ترمه و ... با یک نی که مال خان جان بوده.

کهنگی اش هم یک جورهایی خواستنی بود. خودش می گفت مثل شراب کهنه. خیلی از این لفظ خوشش می آمد، شراب کهنه. یک بار هم شعر خوانده بود و افتاده بود تو دهانش. می گفتم بابا شراب تلخ! باز هم می گفت: نه، کهنه.

کهنگی و تلخی براش حلاوتی داشت. حالا اصلا نمی خواهم یک جوری ننه من غریبم بازی دربیاورم یا توی حس خوش غریبی فرو بروم. خوب من هم دلم نمی خواست مثل او باشم. همین طوری خودم که هستم ثوابش بیش تر است.

آره می گفتم. صدایم کرد و پشت دیوار قایم شد. مثل قدیم ترها که قایم موشک بازی می کردیم. موشکه های دوازده متری که دزفول را مثل کف دست صاف صاف کردند، کف دستی که مو نداره ... آخر می دانید یک مو از خرس کندن هم غنیمته! هیچ وقت چیزیش را به کسی نمی داد. بهش می گفتند خسیس. اگر حالا بود حتما بهش می گفتند اسکروچ. ولی خوب دیگه نیست، اما من بهش می گویم. دفعه ی آخری که برگشتم پشت دیوار انگشتری اش را برداشتم. خانمش قبول نکرد. گفت برش گردونید. من هم نگهش داشتم. پیچیدمش لای یک دستمال و گذاشتم توی کشو. یک شب درآمد که: بی معرفت! از مرده چیز بلند می کنی، اون هم عقیق؟

و بعد خندید. صبح که پا شدم عرق کرده بودم و پیرهنم چسبیده بود به تنم. حالم بدشده بود. رفتم بالای سرش و کلی گریه کردم تا دلم باز شود، ولی نشد. هر کاری کردم وا نشد.آخرش مجبور شدم برگردم سر جایم. انگشتری را انداختم توی آب . رفت. بعدا پشیمان شدم. با خودم گفتم کاش برنگشته بودم. کاش نمی گذاشتم اون گرگ به. کاش بازی را به هم زده بودم.کاش جر می زدم. او همیشه جر می  زد. حرص بچه ها در می آمد. نمی دانم شاید اصلا بازی بلد نبود.یک بار از بس جر زد همه رفتند. من هم نشستم سیر گریه کردم. مثل الان، مثل اون دفعه ی آخری. دیگر ندیدمش، یعنی زنده ندیدمش.

 با خودم گفتم عجب بازی بدیه قایم موشک .. بر می گردد و می گوید : من گرگ می شوم،تو برو قایم شو.

قایم می شوم ولی او گرگ نمی شود. سر کارم. گرگ خوبی نیست، اگر گرگ خوبی بود این طوری شقه اش نمی کزدند. با آن موهای پر پیچ و تابش. می گفت آدم تو را می بیند یاد این شعر های عاشقی می افتد. ابروهایش را جمع می کرد که یعنی چی می گی بابا! بیچاره بابا شده بود، می خواست اسم بچه اش را بگذارد دنیا. می گفتم:بابا! این پسره. دل خور می شد می گفت: این دنیاس.

بعد از خودش چند وقتی بیشتر دوام نیاورد. شاید اگر می ماند مادرش انگشتری را قبول می کرد. یادگاری بود ولی نخواستش. گفت: ما بدون یادگاری هم با هم زندگی می کنیم. می گفت با خاطره اش زنده ام، انگشتری که چیزی نیست... من خنگ را بگو، انداختمش توی آب. آب بردش. حتی دیگر صورتش یادم نمی آید. عکس نمی گرفت. می گفت: صورتم به نور فلاش حساسیت داره، جوش می زنه بدترکیب می شوم مادرم خونه راهم نمی دهد ...

از پشت دیوار صدایم می کند. یک دسته موی آشفته، سیاه، آخرین چیزی است که توی ذهنم می سپارم. بعدا که بر می گردم صورتش برای بوسیدن هیچ جایی ندارد. انگشتری اش را بر می دارم... حیف ، کاش جر زده بودم. کاش من گرگ می شدم. او اصلا گرگ خوبی نبود. عوضش من خوب قایم شدم ... خیلی خوب قایم شدم، خیلی خوب.


 
comment نظرات (5)
 
 
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 10:19 PM روز جمعه 6 دی ماه سال 1387
 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه یک عشق ست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه...

همه ی این مدتی که نبودم منتظر کسی بودم، منتظر کسی که از دستم بگیرد و ببرد تو کلاس آل اسحاق، سر کلاس استاد ریاضی مان تا بگوید تنبل باشی و ما بخندیم و من بعد ها درباره اش بنویسم استاد خوبی بود، ولی نمی دانم چرا همیشه پیش هر کسی که می نشستم ، او را برای حل کردن تمرین ها پای تخته صدا می کرد و بد تر از آن چرا آخر ترم ورقه امتحانی مرا آن جور اصلاح کرده بود. مرده شور ریاضییتان را بروم، من باید ریاضی می خواندم. استعداد ریاضی بودم ولی حیف جبر ناظممان نگذاشت. ولی عوضش دارم دکتر می شوم، خودش هم دکتر داروساز، مهدی می گفت داروسازش چیه که از دکترش هم این همه انتظار داشته باشی. راست می گفت همه شان بوی خیانت می دهند، بوی باورتی که ماشه اش کشیده شده و منتظر یک اشاره است. اشاره ای که پایان راه را نشان می دهد، ولی این پایان کار من نیست. هنوز آدم های زیادی هستند که یادشان می رود موقع رفتن در خانه شان را ببندند.

آیا یک نفر به تنهایی می تواند سرنوشت دنیا را عوض کند؟

من که ایمان داشتم، ولی بعضی وقت ها بهش شک می کنم. درست مثل همین الان که دارم سعی می کنم بین همه اتفاقات را طوری به هم ربط بدهم و خودم را آن سوی مساوی قرار دهم.


 
comment نظرات (1)
 
 
چه درونم تنهاست
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 2:33 PM روز چهارشنبه 1 آبان ماه سال 1387
 

 

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت ...

چه درونم تنهاست  

 

 

پ ن : امروز تو بخش حین مورنینگ ریپورت ‌‌رزیدنت از یکی از بستری شده ها ( بیمارستان رازی) خواست که با خودش و زندگیش رو در یک جمله خلاصه کنه. ته دلش لرزید و این شعرو خوند.


 
comment نظرات (2)
 
 
نویسنده : افشین شیوا - ساعت 10:13 PM روز شنبه 20 مهر ماه سال 1387
 

اولین روز نمایندگی کلاس یادت هست؟ من بودم، تو و او. داشتیم می رفتیم ساختمان توانبخشی تا لیست بچه ها را بگیریم. برگشتنی که خداحافظی کردیم تو و او داشتید ازدر دانشگاه می آمدید بیرون که نگهبانی بهتان گیر داد و من برگشتم و آمدم دنبالتان ...

می شد خودم را نه ندیدن بزنم، سرم را بالا بگیرم و هوایی تازه کنم و شما، مرا نبینید. اما من صدای نگهبان را شنیده بودم که به دوستش می گفت تا کارتتان را بگیرد.

دستهایم را مشت کردم ، تغییر مسیر دادم و آمدم طرف شما. به نگهبانی که رسیدم دهانم را باز کرد. خواستم به آن ها بگویم شما هم کلاسی من هستید. خواستم به آن ها بگویم کجای کارتان مشکل دارد که بهتان گیر داده اند. ولی نگهبان نگذاشت. گفت اگر حرفی داری اول کارت! کارتت را بده و حرفت بماند برای خودت. کارت دانشجویی، کارتی که همه ی استفاده من در طی این چند سال فقط برای نشان دادن به نگهبان ها بود و آن روز هم قداصت خود را دست های نگهبان جا گذاشت تا دوباره به خودم برسد. یک لیست و چندین اسم همراه دانشکده محل تحصیل. همه ی دستاورد حراست در طی این سال ها همین بود که هر روز طبق عادت همیشگی به چند نفر گیر بدهند، اسمشان را یادداشت کنند تا شاید یک روز.

آنقدر برایشان نرم شده که حتی وقتی شما کارت تغذیه تان را دادید تا اسمی را که رویش حک شده بود بنویسند، هیچ از خودشان نپرسیدند که دانشجوی سال 74 پزشکی اینجا چه کار می کند! اصلاً به قیافه تان می آید که این همه سن داشته باشید!

اما من هنوز هم نفهمیدم که گناه من چی بود ؟ هر چند که آن ها بهتان گفتند که به شما به خاطر حجابتان گیر دادند و شما هم ته دلتان به خاطر کلاهی که سر آنها گذاشته بودید، می خندیدید. ولی هیچ وقت به این فکر نکردم که حجابتان در آن حدی باشد که بشود بهتان گیر داد.

***

آقای دکتر لطفاً لبخند بزنید. شما جلوی دوربین مخفی ایستاده اید. دوربینی که ما همیشه جلویش بودیم و می دانستیم، برای همین هم رفتارمان با آنچه که بودیم فرق می کند. بعضاً ما هم بازیگران نقش کسانی بودیم که به اجبار بر عهده مان گذاشته شده بود. شما که همه ما را به لطف این دوربین هایتان می شناسید و من مانده ام اگر یکی از همین دوربین ها با کسی دشمنی داشته باشد چه تصویری از او برای شما نشان می دهد. تصویر، تصویر چه کسی خواهد بود؟ تصویر آدمی که ردایی از سجاده به دوش انداخته و منتظر فرصتی است تا توی همان کیسه ای که مال بیت المال است تف بیندازد. برود و دیگر بر نگردد و شما نمی دانید که می شود با همین خرج، می شود آدم هایی را تربیت کرد که فردا به خاطر بدهکاریشان فقط به فکر این آب وخاک و هزاران منی مثل من باشند.

آقای دکتر لطفاً لبخند بزنید، بعضاً کاریکاتور ها هم هیچ منظوری ندارند. فقط به این خاطر کشیده می شوند که برای چند لحظه هم شده لبخند را به لبان آدمیان برگردانده باشند.


 
comment نظرات (1)
 
 
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>