با دست های عاشقت، آنجا، مرا مزاری بنا کن

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

 

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
وهم سپید
نویسنده : افشین - ساعت 01:23 AM روز جمعه 11 شهریور ماه سال 1390
 

در زندگی لحظاتی هست که هیچ وقت فراموشش نخواهی کرد . لحظه ها، صحنه ها یی که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهد شد. لحظه ها، صحنه ها و آدم هایی که قسمتی از افکارت را تشکیل می دهند و همیشه وفتی بهشان فکر می کنی ته دلت می لرزد و همین لرزش باعث می شود روش خط بیافتند و یک روز می فهمی که این خط ها دیگر قسمتی از زندگی ات را تشکیل می دهند، مثل پرونده پزشکی ات همیشه همراه تو اند حتی وقتی که به خبال خودت بزرگ می شوی ؛ عاشق می شوی،مواخذه می شوی،  زمین می خوری، در اوج دل خوشی ها، در لحظه هایی که از آن تو نیستند و جا هایی که صدا هم نمی تواند بماند با تو اند.

روی زمین افتاده بود و داشت می لرزید، انگارنه انگار همین چند لحظه قبل سالم بود و داشت راه می رفت، حتی از تو زمان را هم پرسیده بود و تو گذر زمان را نفهمیده بودی. آن روزها سال سوم دانشگاه بودم ، همه درس هایی که در این چند سال خوانده بودم سکوت کرده بودند و فقط داشتند نظاره می کردند و همین طور نظاره گر قدم های مردی بودند که سال ها پیش پا در راهی گذاشته بود که پایانی نداشت. مردی که همه دنیا را در یک بقچه جمع کرده بود و درون مرزی از حصارهای آجری دور آسایشگاه گیر افتاده بود. یک بار هم تشنج کرده بود، دوستاش می گفتند که موقع تشنج هم بقچه اش را محکم در بغلش گرفته بود. همیشه بقچه اش بسنه بود، فقط بعضی صبح ها باز می کرد از توش مسواک بیرون می آورد. دوستم می گفت تو چه آدم دل ساده ای هستی، با یک مسواک که نمی شود دنیا را نجات داد. شاید راست می گفت شاید هم نه. آخر کجای دنیا کسی را به جرم ساده دلی بستری کرده اند؟ اینجا که آخر دنیا نیست، خیلی راحت یک پیرزن را به خاطر این که حقوق بازنشستگی اش را داده بود برای کارگرانی که از پس لبخندشان دندان های پوسیده شان خودنمایی می کند، مسواک خریده بود با تشخیص مانیا بستری اش کردند.

در کنار داروخانه ای که می رفتم یک دکه سیگار فروشی بود که همه این سیگار های رنگارنگ را داشت. بیشتر مردمی که برای گرفتن دارو به داروخانه مان می آمدند سر راهشان به دکه سیگار فروشی هم سر می زدند، سیگاری روشن می کردند و به راهشان ادامه می دادند، می رفتند تا در انتهای خیابان گم شوند، می رفتند و بعضی هاشان هرگز برنمی گشتند. در میان این مردم پیرمردی بود که همیشه از چند متری بوی سیگار می داد و بعد ها وقتی من در دفترچه بیمه اش دقت کردم بودم، دیده بودم که پنجاه و سه سال بیشتر ندارد. همیشه اسپری آترونت و سالبوتامول یک پای ثابت همه نسخه هاش بودند؛ با همه این حرف ها باز هم سیگار می کشید و همین سیگار باعث شد که خوردن دیگوکسین را هم تجربه کند. دفعه آخری که دیدمش بهم گفت که من نمی دانم که توی این درس هایی که شما خوانده اید چه معایبی در مورد سیگار نوشته اند. شاید این سیگار کشیدن روی بدتر شدن علایم سرفه و تنگی نفسم اثر داشته باشد ولی همین سیگارعلاج مرض های دیگری است که دارو ندارند. 

پ ن: روز داروساز مبارک


 
comment نظرات (2)
 
 
سیاه مشق
نویسنده : افشین - ساعت 4:29 PM روز پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390
 

بچه که بودم دوست داشتم که ریبس جمهور شوم تا آن روز که در راه مدرسه سگ ولگردی افتاد دنبال همکلاسیم و سر و صورتش را داغون کرد، خانواده اش بضاعت مالی شان آن قدر نبود تا براش واکسن هاری بزنند و من متنفر شدم از این همه رییس جمهور و در لیوان مدیر مدرسه تف کردم و از مدرسه فرار کردم. طناب را محکم به دستم بستم و خودم را از پنجره خانه مان به بیرون انداختم و میان زمین، زمان و فضا آوخ شدم و ساعت ها به دست هام فکر کردم که حسی نداشتند. چه فرقی می کند وقتی هیچ احساسی نداری آب را تا آرنج بالا بیاوری یا از همان مچ شروع کنی؟ این سوال را از معلم دینی پرسیدم و با سکوتش به حال معلم دوم دبستانم خندیدم. بیچاره دیکته هاش را با صدای بلند می گفت و ما می نوشتیم و یک روز فهمیدم که آن چیزی که در گوشش گذاشته سمعک هست و نه مهر نماز. یکی از بچه ها جوهر خودکار را در صندلی معلممان خالی کرد و کت و شلوار معلم همه جوهری شد و همه خندیدند جز من. دوستم پرسید چرا تو نخندیدی و من گفتم سیاه مشق را با کدام س می نوشتند؟ و بعد آن دیوانه وار درس خواندم و سعی کردم همه ی آن آدم ها را فراموش کنم.

بعد از سال ها وقتی پرسیدی که آیا دلت نمی خواهد به دوران بچگی ات برگردی تازه یادم آمد که معلم من چه آدم شریفی بود.


 
comment نظرات (5)
 
 
Mirage
نویسنده : افشین - ساعت 8:31 PM روز پنجشنبه 4 فروردین ماه سال 1390
 

من هیچ وقت این همه سکوت نکرده بودم. من هیچ وقت این همه کم رنگ نشده بودم. من همیشه جنگیدم، با زمان، با سایه ها، با آدم هایی که به دروغ می گفتند دوستت دارم و از دیوار قلب آدم ها بالا می رفتند. با شیطان جنگیدم و فانوس را بالای بلند ترین کوه ها بردم. آن جا ها که حتی صدا هم نمی ماند، من بودم و نور. با باد مسا بقه دادم و به پای جان دادن رازقی ها نشستم. 

 نه، هنوز فراموش نکرده ام. چطور می شود فراموش کرد خاطره آن  روزهای سرد را؟ من همیشه در بلندای سفیدترین کوه ها دنبال تو می گشتم و تو در ژرفای آبی ترین دریا ها گم شده بودی، غرق شده بودی و من دست و پا زدن تو را از پشت پنجره ای که رو به آسمان باز می شد، دیده بودم و یک بار حتی از خدا پرسیده بودم دلیل این همه امتحانش را؟  و خدا سکوت کرده بود. 

نه، تقصیر تو نبود. تقصیر داستان هایی بود که همیشه پایان خوب دارند و خوب یعنی هرچیزی که ما را از واقعیت ها دور نگه می دارد. مثل س که خوب درس می خواند و گ که خوب می رقصید و همه چیز خوب بود . حتی حال ع در آخربن روز بستری اش خیلی خوب بود و هیچ کس فکر نمی کرد که فرداش... 

نه، من هیچ وقت در بند هیچ کس و هیچ حرف نبودم. من همیشه آزاد بوده ام و آزاده زیسته ام و همیشه مثل آخرین عکسی که از من کشیده بودی آزاد خواهم ماند.


 
comment نظرات (9)
 
 
Meds
نویسنده : افشین - ساعت 12:24 PM روز شنبه 21 آذر ماه سال 1388
 

احساس می کردم که دارم خفه می شوم ولی نمی شدم. تمام نفس هام حبس شده بود، ولی انگار قرار نبود چیزی تغییر کند. کاری از دستم بر نمی آمد، هیچ وقت خودم را این چنین ضعیف و ملول نیافته بود، هیچ وقت هم دوست نداشتم که این طوری شود. حاضر بودم که بمیرم ولی کم نیارم و این ها را نبینم. بعضی وقت ها سرم را بالا می آوردم و زیر چشمی نگاهش می کردم، ولی برعکس همیشه سرش پایین بود طوری که انگار حواسش به من نبود. خودم را گم شده توی آن همه نفس هایی نه می توانستند کشیده شوند و نه هم اجازه ی بیرون آمدن داشتند، می یافتم. حس می کردم که به آخر خط رسیده ام و تقدیر این است که زندگی من این طور تمام شود.  


 
ادامه مطلب...
 
 
Kaybolan Yillar
نویسنده : افشین - ساعت 9:40 PM روز دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388
 

ساعت سه و نیم شب را نشان می دهد ولی من اصلاً خوابم نمی آید. روی تختم از این سو به آن سو می شوم ولی باز هم خوابم نمی برد. پنجره اتاقم باز است و پرده هاش کشیده. یاد پرده ها را تکان می دهد و مرا آشفته تر می سازد. همه اجسام ذهنم به هم ریخته است و صدای نت های پیانویی که  از بیرون می آید رشته افکارم را از هم می پاشد. نمی دانم از کی شروع شده است، ولی از همان وقتی که روی تختم دراز کشیدم صداش را می شنوم و تا الان هم ادامه دارد. بعضی وقت ها صداش آنقدر بلند می شود که حس می کنم دم گوشم کسی دارد می نوازد و یا کسی درونم دارد گریه می کند.بعضی وقت ها هم در بین صدای عبور ماشین ها از خیابان به صدای مبهمی تبدیل می شود شبیه صدای گریه ی نصف شبانه نوزادی که پستان مادرش را می خواهد. و من دارم توی افکارم دارم غرق می شوم.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات (13)
 
 
Kibir
نویسنده : افشین - ساعت 1:17 PM روز یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388
 

اعماق ذهنم پر شده از خطوط موازی که بعضی جا ها بریده می شوند، محو می شوند، ولی هرگز حتی آن دور دور ها هم به هم نمی رسند.  خیالم را برداشته ام و شسته ام و با خودم این ور و آن ور می برم. و تو همچنان در این خیال شسته شده ام داری چرک می شوی تا شاید دوباره سراغت بیایم و از نو بشویم و باز چرک شوی و من باز نو شوم!

خیالم را در بقچه ای ریخته ام و فریاد می کنم و دنبال تو می گردم. می گردم و می رقصم و در خلسه ای بلند چشم بر هم می گذارم تا هم چنان باشم و باشی و، در آخرین لحظه نگاهت کنم و در آیینه ی افکارت غرق شوم، گم شوم و دیگر پیدایم نشود. تمام می شوم و فتیله زندگی را پایین می کشم و دیگر یادم نمی آید چندمین ماهگرد است و نمی دانم که بودنم بیشتر است یا نبودنم. خاطراتم را دوره می کنم و می گردم دنبال شب هایی که خواب ماه را دیده ام و می گردم دنبال خیال کبوتری که در شش سالگی در دیوار کاه گلی خانه مادر بزرگ برای اولین بار تخم گذاشت و آخرین بار که شمردمشان شصت تا بودند و من تازه شانزده سالم بود. می گردم دنبال روزهای قشنگ.

می گردم و دوباره پیدایت می کنم، یک روز سرد زمستانی وقتی عشق بازی مان روی یکی از نیمکت ها، زیر دانه های ریز و درشت برف رنگ می بازد. تو بالای آخرین پله ی دنیا ایستاده ای و من دارم آخرین نوشنه ام را برای تو سیاه می کنم.


 
comment نظرات (6)
 
 
Ben Ağlamazken
نویسنده : افشین - ساعت 01:05 AM روز جمعه 6 شهریور ماه سال 1388
 

پنجره ام به تهی باز شد

 و من ویران شدم

پرده نفس می کشید

دیوار قیر اندود

 از میان برخیز

پایان تلخ صداههای هوش ربا

فرو ریز

 لذت

خوابم می فشارد

فراموشی می بارد

 پرده نفس می کشد..

لذت هایم را به دنیا می سپارم. منتظرم که تموم کنه. منتظرم که هر لحظه دستم را از روی دهنش بردارم و ببینم دیگه گرمای نفس هاش دستم را گرم نمی کنه.

 مثل تو که همیشه منتظر بودی، اما نیومد. ته این آخرین جملاتی که گفته بود، معلوم بود که هیچ کمین کرده. اطمینان احمقانه بهش امیدواری می داد که از زندگی دور شه ...

پ ن 1: هی می نویسم و پاک می کنم! بماند برای روز دیگری

پ ن 2: حذف به قرینه لفظی!

پ ن 3: به اندازه یک فنجان قهوه هم وقت ندارم. معذرت!   


 
comment نظرات (7)
 
 
Please Don't Leave Me
نویسنده : افشین - ساعت 1:27 PM روز دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
 

آن روزها رفتند. روزهای ابری و روزهای بارانی. روزهایی که کنج اتاقم روی یک صفحه ساعت ها خیره می ماندم. انگار نه انگار که روزی دلی داشتم که هیچ جا بند نمی شد. از بلند ترین کو ه های خاطره بالا می رفت و از آن جا سر تاریخ داد می کشید، به خاطر دروغ هاش. دروغ هایی که این روز ها نقل و نبات هر مجلسی شده است. چه فرقی دارد که رییس جمهورش بگوید یا نگهبانش. وجه تشابه همه شان هم لبخند زیر لبشان موقع بیانش هست. شاید هم خنده ای است بر سادگی. همه این صفحات را باید ورق زد تا به آخر رسید...

خبر ها چه زود پخش می شوند. چه زود شادی های آدم ته می کشد. من هنوز تلخم. به تلخی افیونی که مردم به شهوت یک لحظه مزه کردنش حتی گدایی هم می کنند . من تلخم. به تلخی خنده دخترکی که آخرین نفس هاش را می کشید. به تلخی همه داروهایی که تاکنون فروخته ام و هیچ کس نفهمید که تلخی شان دست من نیست. نفهمید که من تنها یک فروشنده بودم و نه بیشتر.

درد، درد هست. همان قدر تلخ و عذاب آور. درد امروز من همان درد دیروز من است. هر چند بعضی وقت ها جنسش عوض می شود.مثل شکم آدم ها! بعضی از پر خوری شکمشان درد می کند و بعضی ها به خاطر خالی ماندن معده شان. همه جایم درد می کند. شاید هم درد باتومی باشد که ...

من دارم از این دانشکده لعنتی می روم. دانشکده ای که تا دیروز برام مقدس بود ولی یک روز چشم باز کردم و دیدم لعنت شده. آخر سرنوشت آدم هایی که یک زمانی توش زندگی می کردند آن قدر تلخ است، که هیچ کس باورش نمی شود. انگار این هم دروغی بیش نبوده.

من دارم تمام خیالات و خاطراتم را جمع می کنم تا بروم رد کارم. راه می افتم و تا نمی دانم کجا می روم.می روم و هرجا فراموشت کردم همان جا می مانم. می روم تا دوباره از نو شروع کنم...

من دارم می روم ولی هنوز تلخی های زیادی مانده برای فروختن هست که در دستم باد کرده.

 

پ ن : باورت می شه؟ یک ماه قبل از امتحان من کتاب فارماکولوژی رو از همکلاسیم گرفتم. دو هفته بعد کتاب بالینی رو از تهران پیدا کردم.  کل جزوه سم شناسی رو در عرض سه ساعت و جزوه بیوفارماسی رو شب امتحان فکر کنم دو ساعت بیشتر نخوندم. یک ماه پرالتهاب رو تو خیابون ها و جلوی این صفحه مانیتور گذروندم و اینجوری رزیدنت شدم!
 
comment نظرات (6)
 
 
هنوز دست مرا جرات ستیزی هست
نویسنده : افشین - ساعت 00:14 AM روز جمعه 5 تیر ماه سال 1388
 

هنوز دست مرا جرات ستیزی هست
هنوز پای مرا قدرت گریزی هست

نشان هستی من ـ همچو نقطه ای بی بعد ــ
اگر چه هیچ ندارد؛ ولیک چیزی هست

به ذره های من ــ این مردگان قرن آلود ــ
خبر دهید که امکان رستخیزی هست

جوانه های جنونم درید پوسته را:
امید من به بهار شکوفه ریزی هست. 

 

پی نوشت : واسه خالی نبودن عریضه بود..خیلی وقته که بهار های شکوفه ریز امیدی رو در من زنده نمیکنن....


 
comment نظرات (7)
 
 
نویسنده : افشین - ساعت 03:18 AM روز پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388
 

قانون هایی که در فلسفه می بافم، در ارتفاع مردم و اجتماع خفه می شود و آنچه عرفان پَرپَرش را می زند، در اقتصاد جان می دهد و سیاست همه اخلاق جهان را یکسره در خود دارد از وقتی همه اش را یکجا قورت داد و حتی صدایش را از شکمش نمی شنویم. پس بگو در مراسم تدفینِ جهت ها، قطب نما کدام شمال را نشان می دهد و از آن سمج تر ستاره قطبی؟


 
comment نظرات (6)
 
 
دست های خالی
نویسنده : افشین - ساعت 11:54 PM روز یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388
 
پسرک می لرزد و شما آدامس هایتان را در دهانتان می جنباند، آن قدر بی قید شده اید که حتی توی جامدادی تان، کنار مداد های رنگا رنگتان هم جا نمی شوید. با همین مداد هایتان یک دنیا را روی یک صفحه ردیف می کنید و خودتان را بالای بلند ترین کوه می کشید.اما زندگی زندگی از دست های شما چه انتظاری دارد. دست های خالی که به زور بودن را در میان رفتن ها هجی می کند. جز بادی که به گلو می اندازید...
پسرک می لرزد ولی شما حتی حجم هوای گرمی که درون ریه های تان راکد مانده را حس نمی کنید. آنقدرسنگین است که می خواهید خفه شوید ولی نمی شوید چون می گذرید. یکی بیاید جسد بی جان مچاله شده مرا از توی این پیاده رو ها جمع کند . منی که تنها گناهم این بود که عابر بودم نه رهگذر!

 
comment نظرات (2)
 
 
Trilogy
نویسنده : افشین - ساعت 6:30 PM روز شنبه 29 فروردین ماه سال 1388
 

 

                  خودت را با من هدر نکن. از بی همه مان دو سه گریز رد نشو. آنسوتر نه به گل، نه به لب که از ارتعاش می سوزد، نه به دره ی شوره زار نمک سوده، نه به هیچ یک از خالی ترینانمان.

 آنسوتر نه به سهمگینی هم خوابگی شبانه ای بی مقدمه، نه به خاکستری که از دل نارنج گم شود. نه به زبان، نه به شهوت گیج خورده از هیاهوی انحنای اندام تو پر شده.

شبی را کنار من هدر نده. شبی که همه ی باشدِ من از فرق تو بالاتر. شبی که هجوم خطوط زاویه دارمنقطع، آوار زیر خوشایندی قوس های محو مانده از سایه ها. شبی شب زده از تنفسی فرو خورده، طولانی.

شبی ، مرا بی خودی هدرنده. بنشین دل به غوغای سطوح سرد . مجاور این لمس بی پایان بیرونی هدر نشو.

                  صدایم رسا نداشت. خوب آمدی اما! راست بگو، دست های چروکیده لرزان چه به گوش هات زمزمه کرد؟ 


 
comment نظرات (4)
 
 
من؟
نویسنده : افشین - ساعت 00:03 AM روز جمعه 14 فروردین ماه سال 1388
 

برای من که به قطره ای از توّهم چشم ندارم، چه چیزی دریا شده است
بر این استسقا  


انگارکسی در انتظار زانوهای خم شده من آواز می خواند
ابهام، دروغ را در سرم تکرار می کند.
خشتی از باور بر باروی دلم می زنم 
 

من، فقط من باقی ست که امروز را ورق بزند
هرگز پشیمان نبوده ام از رودی تشنه بودن
               


 
comment نظرات (4)
 
 
نویسنده : افشین - ساعت 10:09 PM روز جمعه 16 اسفند ماه سال 1387
 

تو چوب پدرت را می خوری ...
من چوب پدرم را می خورم ...
از فردای کودکمان نمی ترسی!؟ 


 
comment نظرات (6)
 
 
قایم موشک
نویسنده : افشین - ساعت 5:58 PM روز جمعه 11 بهمن ماه سال 1387
 

صدایم می کند و پشت دیوار قایم می شود. مثل قدیم تر ها که قایم موشک بازی می کردیم. مثل موشک های دوازده متری که دزفول را صاف صاف کردند مثل کف دست که یک دانه هم مو ندارد.صدایم می کند و پشت دیوار قایم می شود. قسم حضرت عباسش را باور کنم یا موهای سیاه و بلندش را که از پشت دیوار بیرون ریخته. همیشه همین طور است؛ ژولیده. نه مثل گدا ها و درمانده ها، یک ژولیدگی مطبوع. با لباس راه راه. نه مثل لباس تیم آرژانتین، مثل لباس زندانی ها. یک مدت هم افتاده بود زندان قصر. می رفتند عیادتش. می گفت نمردیم و قصر هم رفتیم. کوچکتر که بود مریض که می شد همه اش می گفت بریم قصر، حالا توی قصر افتاده بود و مریض. بدجوری زخمی شده بود. سرفه هم می کردمثل مسلول هایی که توی کارخانه های ابریشم سازی کارکرده باشند. خوب دیگر، همیشه همین طور بوده. تا دنیا دنیا بوده همیشه همین طور بوده. اسم بچه اش را گذاشته بود دنیا. یعنی نگذاشته بود، می خواست بگذارد. وقتی بهش گفتند: آخه دنیا اسم دختره.

ماتمش گرفته بود.می گفت : پس واسش هیچ اسمی نمی گذارم. آخرش هم پسره عمرش کفاف دو روزه ی دنیا را نداد. بی خود نبود که بهش دل نبسته بود. صداش که می کرد یک اخمی تو چهره اش می افتاد که نگو! ژولیدگی رسمش نبود. یک طور بی قیدی شده بود براش. به تیپش نمی نازید یک موقعی این طوری بودن مد شده بود- می گذاشت موهاش بلند شه تا دیگه شانه خور نداشت و شسته هم نمی شد بعد می رفت کوتاه می کرد. کچل که نه! ولی کوتاه کوتاه. دوستش داشتم همچی تو چشم های آدم خیره می شد که مجبور می شدی سرت را بیندازی پایین. اون هم دوست داشت. دفعه ی آخری که می رفت گفت: صدات داره دورگه می شه.

باخودم فکر کردم مثل بز همسایه، مع مع ...

... ولی به هر حال از پشت دیوار صدایم کرد، گفت: یالا بجنب دیر می شه. دیگه برو قایم شو.

آخرین دفعه ای که رفت همان دفعه بود. من بعدا که رفتم دیدمش ، هنوز تو سفر آخرش بود. گفتم: بر نمی گردی؟
گفت: اضافه کاری دارم. بعد دستش را برد لای مو های سیاهش و با انگشتانش شانه شان کرد. شانه که نه، آشفته. هر دفعه همین طور بود. می خندید. دیگه این آخری ها کارهاش داشت برام کهنه می شد. سک جور کهنگی مثا زیرزمین ننه جون. پر از صندوق های قدیمی و خاک گرفته. پر از رمز و راز با وسایل قدیمی، پارچه های زربفت و ترمه و ... با یک نی که مال خان جان بوده.

کهنگی اش هم یک جورهایی خواستنی بود. خودش می گفت مثل شراب کهنه. خیلی از این لفظ خوشش می آمد، شراب کهنه. یک بار هم شعر خوانده بود و افتاده بود تو دهانش. می گفتم بابا شراب تلخ! باز هم می گفت: نه، کهنه.

کهنگی و تلخی براش حلاوتی داشت. حالا اصلا نمی خواهم یک جوری ننه من غریبم بازی دربیاورم یا توی حس خوش غریبی فرو بروم. خوب من هم دلم نمی خواست مثل او باشم. همین طوری خودم که هستم ثوابش بیش تر است.

آره می گفتم. صدایم کرد و پشت دیوار قایم شد. مثل قدیم ترها که قایم موشک بازی می کردیم. موشکه های دوازده متری که دزفول را مثل کف دست صاف صاف کردند، کف دستی که مو نداره ... آخر می دانید یک مو از خرس کندن هم غنیمته! هیچ وقت چیزیش را به کسی نمی داد. بهش می گفتند خسیس. اگر حالا بود حتما بهش می گفتند اسکروچ. ولی خوب دیگه نیست، اما من بهش می گویم. دفعه ی آخری که برگشتم پشت دیوار انگشتری اش را برداشتم. خانمش قبول نکرد. گفت برش گردونید. من هم نگهش داشتم. پیچیدمش لای یک دستمال و گذاشتم توی کشو. یک شب درآمد که: بی معرفت! از مرده چیز بلند می کنی، اون هم عقیق؟

و بعد خندید. صبح که پا شدم عرق کرده بودم و پیرهنم چسبیده بود به تنم. حالم بدشده بود. رفتم بالای سرش و کلی گریه کردم تا دلم باز شود، ولی نشد. هر کاری کردم وا نشد.آخرش مجبور شدم برگردم سر جایم. انگشتری را انداختم توی آب . رفت. بعدا پشیمان شدم. با خودم گفتم کاش برنگشته بودم. کاش نمی گذاشتم اون گرگ به. کاش بازی را به هم زده بودم.کاش جر می زدم. او همیشه جر می  زد. حرص بچه ها در می آمد. نمی دانم شاید اصلا بازی بلد نبود.یک بار از بس جر زد همه رفتند. من هم نشستم سیر گریه کردم. مثل الان، مثل اون دفعه ی آخری. دیگر ندیدمش، یعنی زنده ندیدمش.

 با خودم گفتم عجب بازی بدیه قایم موشک .. بر می گردد و می گوید : من گرگ می شوم،تو برو قایم شو.

قایم می شوم ولی او گرگ نمی شود. سر کارم. گرگ خوبی نیست، اگر گرگ خوبی بود این طوری شقه اش نمی کزدند. با آن موهای پر پیچ و تابش. می گفت آدم تو را می بیند یاد این شعر های عاشقی می افتد. ابروهایش را جمع می کرد که یعنی چی می گی بابا! بیچاره بابا شده بود، می خواست اسم بچه اش را بگذارد دنیا. می گفتم:بابا! این پسره. دل خور می شد می گفت: این دنیاس.

بعد از خودش چند وقتی بیشتر دوام نیاورد. شاید اگر می ماند مادرش انگشتری را قبول می کرد. یادگاری بود ولی نخواستش. گفت: ما بدون یادگاری هم با هم زندگی می کنیم. می گفت با خاطره اش زنده ام، انگشتری که چیزی نیست... من خنگ را بگو، انداختمش توی آب. آب بردش. حتی دیگر صورتش یادم نمی آید. عکس نمی گرفت. می گفت: صورتم به نور فلاش حساسیت داره، جوش می زنه بدترکیب می شوم مادرم خونه راهم نمی دهد ...

از پشت دیوار صدایم می کند. یک دسته موی آشفته، سیاه، آخرین چیزی است که توی ذهنم می سپارم. بعدا که بر می گردم صورتش برای بوسیدن هیچ جایی ندارد. انگشتری اش را بر می دارم... حیف ، کاش جر زده بودم. کاش من گرگ می شدم. او اصلا گرگ خوبی نبود. عوضش من خوب قایم شدم ... خیلی خوب قایم شدم، خیلی خوب.


 
comment نظرات (5)
 
 
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>